غزل شمارهٔ ۱۴۲
دیگر آن حلقه و آن دانه در در گوشت که ببیند که نبخشد دل و دین و هوشت پای بر گردن گردون نهم از روی شرف گر چو زلف تو شبی سر بنهم بر دوشت طوطی چرب زبان با همه شیرین سخنی دم نیارد که زن
۸۸۷ شعر از اوحدی مراغهای
دیگر آن حلقه و آن دانه در در گوشت که ببیند که نبخشد دل و دین و هوشت پای بر گردن گردون نهم از روی شرف گر چو زلف تو شبی سر بنهم بر دوشت طوطی چرب زبان با همه شیرین سخنی دم نیارد که زن
در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت تا تو بازآیی از آنجا که نمی یارم گفت هیچ محتاج گرو نیست که دل خواهد برد خم ابروی تو گر طاق برآید یا جفت گر تو خواهی که بدانی به چه روزیم از تو
تا بر دوست بار نتوان یافت دل بر ما قرار نتوان یافت تا نیاید نگار ما در کار کار ما چون نگار نتوان یافت بی دهان و لب چو شکر او عاشقان را شکار نتوان یافت گر بپرسیدنم نهد گامی جز دل و
آن ستمگر که وفای منش از یاد برفت آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت او به بغداد روان گشت و مرا در پی او آب چشمست که چون دجله بغداد برفت گر چه می گفت که از بند شما آزادم هم چنان بن
چه شد آن سرو سهی کز لب این بام برفت که به یک دیدن او از دلم آرام برفت چه سخن کرد به چشم و چه شکر گفت ز لب که رواج شکر و قیمت بادام برفت به دلش بر بنهادیم و به جان پرسیدیم تا نگویی