رباعی شمارهٔ ۱۷۱
یارا گر از آن شربت شافی داری یاری دو سه هوشمند کافی داری مادر قرقیم بر لب آب روان برخیز و بیا گر دل صافی داری

یارا گر از آن شربت شافی داری یاری دو سه هوشمند کافی داری مادر قرقیم بر لب آب روان برخیز و بیا گر دل صافی داری
آن زلفکه دارد از تو برخورداری ماننده میغست که بر خورداری کی برخورم از قامت چون سرو تو من کز هر طرفی هزار برخورداری
گه وسمه بر ابروی سیاه اندازی گه زلف بر آن روی چو ماه اندازی اینها همه از چه تا به بازی دل من خوش بر زنخ آوری به چاه اندازی
ترسم رسد از من به تو آهی روزی زیرا که نمیکنی نگاهی روزی گر می ندهی دو بوسه هر روز ای ماه آخر کم از آن که هر به ماهی روزی
تا کی به غم ای دل خوی حسرت ریزی زو جان نبری گر ز غمش نگریزی خصمان تو بی مرنددر معرضشان آخر به مراغه ای چه گرد انگیزی
ای خاک تو آب سبزه زار صافی تابوت تو سرو جویبار صافی تا عمر مراغه بود هرگز ننشاند مانند تو سرو در کنار صافی
بد خلق مباش کز خوشی و امانی پیکار مکن کار که بر جا مانی زنهار مهل کز تو بماند دل کس دلها چو بماند ز توتنها مانی
تا چند گریزم و به نازم خوانی من فاش گریزم و به رازم خوانی بس دست خجالت چو مگس بر سر خود خواهم زدن آن روز که بازم خوانی
صد سال سر خویشتن ار حلق کنی وندر تن خویش خرقه دلق کنی صد بار ز حق دور کنندت به قفا گر یک سر موی روی در خلق کنی
از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست فاشش نتوان گفت و نهان نتوان خواست پرسش کردی به یک زبانم شب دوش و آن عذر کنون به صد زبان نتوان خواست
گر مرد رهی تو چند بیراه روی اندر پی این منصب و این جاه روی تا کی ز برای زر و سیم دنیا بر اسب نشینی به در شاه روی
روزی به سرای وصل راهم ندهی یک بوسه از آن روی چو ماهم ندهی گفتی که نخواستی ز من هرگز هیچ گر زانکه منت هیچ بخواهم ندهی
در صورت آدم ار فرشتست تویی ور آدمی از روح سرشتست تویی گر وحی نبشتست درین دور کسی آن وحی خط و آنکه نبشتست تویی
دم با تو زنم که یار دیرینه تویی کم با تو زنم که یار دیرینه تویی در عیش قدیم ار قدمی خواهم زد هم با تو زنم که یار دیرینه تویی
گفتم که لبت گفت شکر می گویی گفتم که رخت گفت قمر می گویی گفتم که شنیدم که دهانی داری گفتا که ز دیده گو اگر می گویی
در سینه ز دست دل جگر تابیهاست در دیده ز تاب سینه بیخوابیهاست ای دیده بریز خون این دل که مرا دیریست که با او سر بی آبیهاست
گر آدمیی دور شو از دمدمه ها ور گرگ نه ای مگر و گرد رمه ها تا کی ز برای جستن آب رخی از گردن خود فرو نه این مظلمه ها
غافل مشو ای دل که نیازم با تست پوشیده هزارگونه رازم با تست حرمان شبی دراز و جایی خالی زانم که حکایت درازم با تست
خالی که به شیوه پای بست لب تست همچون دلم آشفته و مست لب تست بسیار دلش خون مکن و روزی چند نیکو دارش که زیر دست لب تست
اوحد دیدی که هرچه دیدی هیچست وین هم که بگفتی و شنیدی هیچست عمری به سر خویش دویدی هیچست وین هم که به کنجی بخزیدی هیچست
آتش تپش از جان به تابم بردست دود از دل خسته خرابم بر دست با این همه دود و آتش اندر دل و جان پیش تو چنانست که آبم بردست
ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست نابوده زبود این و آن هیچ به دست از من طلب هیچ نمیباید کرد زیرا که ندارم به جهان هیچ به دست
زلفت که چو حلقه کمند افتادست از وی دل عالمی به بند افتادست در پای تو افتاد و شکستش سر از آنک آشفته ز بالای بلند افتادست
حسنی که تو ای نگار داری بردست آن نقش چرا همی نگاری بردست ساعد به سر آستین همی پوش از آنک تو میگیری سیاه کاری بردست