رباعی شمارهٔ ۷۰
خال زنخت تیر گناه اندازد رخت دل عاشقان به راه اندازد از غیرت خالی که بر آن نرگس تست بیمست که خویش را به چاه اندازد

خال زنخت تیر گناه اندازد رخت دل عاشقان به راه اندازد از غیرت خالی که بر آن نرگس تست بیمست که خویش را به چاه اندازد
کی ماه به حسن چون تو والا باشد یا چون سخنت لل لالا باشد گر زیر فلک به راستی چون بالات گویند که هست زیر بالا باشد
مشنو تو که گل بی سر خاری باشد یا باده حسن بی خماری باشد ناگاه برون کند سر از گنج رخت ریشی که هرش موی چو ماری باشد
تا کی دلم از تو در بلایی باشد جانم ز غم تو در عنایی باشد یک روز به زلف تو در آویزم زود آخر سر این رشته به جایی باشد
زلف تو ز بالای تو مهجور نشد جز در پی قامت تو ای حور نشد با این همه آرزو که در سر دارد بنگر که ز آستان تو دور نشد
لب نیست که از مراغه پر خنده نشد آب قرقش دید و به جان بنده نشد از مرده گور او عجب می دارم کز شهر برون رفت چرا زنده نشد
صافی چو ترا دید روان می نالد برسینه ز غم سنگ زنان می نالد گفتی تو که نالیدن صافی از چیست جانش به لب آمدست از آن می نالد
لعلت که پر از گوهر ناسفت آمد چون طاق دو ابروی تو بی جفت آمد من عشق ترا نهفته بودم در دل چون کار به جان رسید در گفت آمد
از نوش جهان نصیب من نیش آمد تیر اجلم بر جگر ریش آمد کوته سفری گزیده بودم لیکن ز آنجا سفری دراز در پیش آمد
مه روی ترا ز مهر مه میداند کز نور تو شب رهی بده میداند سیب ذقنت متاز گو اسب جمال کان بازی را رخ تو به میداند
این فرع که دیدی همه از اصلی خاست در ذات خود آن اصل نه افزود و نه کاست زان روی دو چشم داد و یک بینی حق تا زان دو نظر کنی یکی بینی راست
صدرا دل دشمن تو در درد بماند بدخواه تو با رنگ رخ زرد بماند خصم تو ندیدیم که ماند بسیار هرگز مگر این خصم که در نرد بماند
دلها همه از شرح جمالت مستند نادیده ترا به مهر پیمان بستند گر بگشایی دو زلف جانها بردند ور بنمایی دو رخ ز غمها رستند
اقبال تمام پاک دینان دارند آنان طلبند لیک اینان دارند خرسندی و عافیت نهانی گنجیست وین گنج نهان گوشه نشینان دارند
از مشک سیه سه خال کت بر سمنند نزدیک به چشم تو و دور از دهنند از گوشه چشم ار نظریشان نکنی بر خال زنخها چه زنخها که زنند
گندم گونی که همچو کاهم بربود نه مهر ز من خورد و نه خود مهر نمود از غصه ما به ارزنی باک نداشت یک جو نظری به جانب ماش نبود
یارب نه دلم بسته غمهای تو بود چشمم شب و روز غرق نمهای توبود بر جرم و خطای من چه میگیری خشم چون جمله به امید کرمهای تو بود
هر چیز که در دو کون جز روی تو بود عکس تو و یا رنگ تو یا بوی تو بود لاف پر پیران جهان گردیده بازیچه طفلان سر کوی تو بود
گل کاب صفا بر رخ مهوش زده بود دیدم که درو زمانه آتش زده بود گفتم که درو چرا زدی آتش گفت یک روز بر ما نفسی خوش زده بود
شد در پی اوباش چو ننگیش نبود در خوی و سرشت ساز و سنگیش نبود ایشان چو شدند سیر و ترکش کردند آمد بر من ولیک رنگیش نبود
افسوس که در عمر درازیم نبود خطی ز زمانه مجازیم نبود بنشاند مرا فلک به بازی در خاک هر چند که وقت خاک بازیم نبود
دلدار مرا در غم و اندوه بکاست یک روز برم به مهر ننشست و نخاست گفتنم مگر این عیب ز دل سختی اوست چون میبینم جمله ز بدبختی ماست
از دست تو راضیم به آزردن خود در عشق تو قانعم به خون خوردن خود گویی که ببینم آن دو دست به نگار مانند دو عنبرینه در گردن خود
آن خود که بود که در تو واله نشود از رنج که پرسی تو که او به نشود عاشق شدی از شهر برونم کردی ترسیدی از اغیار که در ده نشود