غزل شمارهٔ ۱۴۹
به وقت گل پی معشوق و باده باید رفت سوار عیش تراند پیاده باید رفت چمن بسان بهشتی گشاده روی طرب در آن بهشت به روی گشاده باید رفت بهشت خوش نبود بی جمال نازک یار یکی دو ره پی آن حورزاد...

به وقت گل پی معشوق و باده باید رفت سوار عیش تراند پیاده باید رفت چمن بسان بهشتی گشاده روی طرب در آن بهشت به روی گشاده باید رفت بهشت خوش نبود بی جمال نازک یار یکی دو ره پی آن حورزاد...
باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را گل رخ سیمین بر دل دزد عاشق سوز را دولت پیروز اگر بنشاندش بار دگر در بر من شکر گویم دولت پیروز را گر رسیدم از لبش روزی به کام دل رواست زانکه شبها ...
چندان نظر تمام که دل نقش او گرفت از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت بیرون رو ای خیال پراکنده از دلم از دیگری مگوی که این خانه او گرفت ای پیرخرقهیک نفس این دلق سینه پوش بر کن ز من که ...
ترک من ترک من خسته دل زار گرفت شد دگرگونه دگری یار گرفت این که در کار بلای دل ما می کوشید اثر قول حسودست که برکار گرفت دل من آینه صورت او بود و ز غم آه می کردم و آن آینه زنگار گرفت...
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت جان را خیال روی تو از دل به در نرفت این آتش فراق که بر می رود به سر از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت آخر که دید روی تو ای مشتری لقا کش در غم تو ...
عمر به پایان رسید راه به پایان نرفت کانچه مرا گفته اند دل ز پی آن نرفت تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرد دل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوش تن...
سری که دید که در پای دلستانی رفت دلی که ترک تنی کرد و پیش جانی رفت از آن زمان که تو باغ مراد بشکفتی دگر کسی نشنیدم به بوستانی رفت هزار نامه سیه شد به وصف صورت تو هنوز در سخنش مختصر...
مرا حدیث غم یار من بباید گفت گرم به ترک سر خویشتن بباید گفت حکایتی که زن و مرد از آن همی ترسند ضرورتست که با مرد و زن بباید گفت دل شکسته من گم شد این سخن روزی بدان دو زلف شکن بر شک...
شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت حکایت تو به مرد و به زن بخواهم گفت حدیث چهره و قد و رخ تو سر تاسر به پیش سوسن و سرو و سمن بخواهم گفت ز چین زلف تو رمزی چو نافه سربسته درین دو روز به...
زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگت که دل تنگم ز سودای دهان کوچک تنگت از آن چون مهر زر دایم فرو بستست کار من که مهر زر نمی ورزد دل بی مهر چون سنگت اگر سالی نمی بینی نشان هرگز نمی...
ای عید روزه داران ابروی چون هلالت وی شام صبح خیزان زلف سیاه و خالت خورشید چرخ خوبی عکس فلک نوردت ناهید برج شادی روی قمر مثالت پشت فلک شکسته مهر قضا توانت روی زمین گرفته عشق قدر مجا...
زهی شب نسخه ای از زلف و خالت تراز کسوت خوبی جمالت حروف نقش چین را نسخه کرده مسلسل گشتن زلف چو دالت به نام ایزد چه فرخ فالم امروز که دیدم طلعت فرخنده فالت اگر بودی مرا در دست مالی ن...
مطرب چو بر سماع تو کردیم گوش را راهی بزن که ره بزند عقل و هوش را ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن نقل حضور صوفی پشمینه پوش را جامی بیار ساقی از آن بادهای خام وز عکس او بسوز من نیم ...
سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت که در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت بیا که از سر رغبت به نام عشق تو کردم سرای سینه به کلی و ملک دل به تمامت ز شرم خازن جنت در بهشت ببندد اگر تو ...
ای سر تو پیوسته با جان ز که پرسیمت پیدا چو نمی گردی پنهان ز که پرسیمت از جمله بپرسیدم احوال نهان تو ای جمله ترا از هم پرسان ز که پرسیمت در جسم نمی گنجی وز جان نروی بیرون جسمی تو بد...
هر کسی را می نوازد لطف و خاطر جستنت چون به نزد ما رسی با خاطر آید جستنت امشبم داغی نهادی از جفا بر دل کزو سال ها نتوان اگر روزی بباید شستنت من تو را می خواهم از دنیا به هر منزل که ...
گفته بودم با تو من کان جا نباید رفتنت ور ضرورت می روی با ما نباید رفتنت دشمن پر در کمین داری و دستی بر کمان گرنه تیری ای پسر تنها نباید رفتنت راه پر چاهست و شب بیگاه و صحرا بی پناه...
ای ماه سر نهاده از مهر بر زمینت صد مشتری درخشان از زهره جبینت کار تو دل فروزی شغل تو دیده دوزی دین تو بنده سوزی ای من غلام دینت هر چنبری چو ماری هر شقه ای تتاری هر حلقه زنگباری از ...
ای طیره شب طره خورشید پناهت آرایش عالم رخ رنگین چو ماهت تاب دل ناهید ز باد خم زلفت آ ب رخ خورشید ز خاک سر راهت دیباچه خوبی ورق روی منیرت عنوان شگرفی رقم خط سیاهت بر رشته پروین زده ...
بد میکنند مردم زان بی وفا حکایت وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت بنیاد عشق ویران گر می زنم تظلم ترتیب عقل باطل گر می کنم شکایت صد مهر دیده از ما ناداده نیم بوسه صد جور کرده بر ما...
ای شب تیره فرع گیسیویت اصل کفر از سیاهی مویت مه ز دیوان مهر خواسته نور وجه آن گشته روشن از رویت بی سخن دم ببسته طوطی را شیوه شکر سخن گویت مشک را در فکنده خون به جگر نکهت زلف عنبرین...
بیا که دیدن رویت مبارکست صباح بیا که زنده به بوی تو می شوند ارواح تویی که وصل تو هر درد را بود درمان تویی که نام تو هر بند را بود مفتاح فروغ روی تو بر جان چنان تجلی کرد که بر سواد ...
روزم خجسته بود که دیدم ز بامداد آن ماه سرو قامت بر من سلام داد ماهی فکند سایه اقبال بر سرم کز نور روی خویش به خورشید وام داد حوری که در مششدر خوبی جمال او نه خصل و پنج مهره به ماه ...
پیش آر ساقی آن می چون زنگ را تا ما براندازیم نام و ننگ را امشب ز رنگ می برافروز آتشی تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را بی روی او چون عود می سوزد تنم مطرب تو نیز آخر بساز آن چنگ را با فقیه...