غزل شمارهٔ ۱۷۰
باز بالای تو ما را در بلا خواهد نهاد دود زلفت آتشی در جان ما خواهد نهاد دامنم پر خون دل گردد ز دست روزگار کان سزا در دامن هر ناسزا خواهد نهاد از سر زلف دلاویز و لب شیرین تو آنکه بر...

باز بالای تو ما را در بلا خواهد نهاد دود زلفت آتشی در جان ما خواهد نهاد دامنم پر خون دل گردد ز دست روزگار کان سزا در دامن هر ناسزا خواهد نهاد از سر زلف دلاویز و لب شیرین تو آنکه بر...
هیچ اربه صید دلها در زلف تابت افتد اول بکشتن من عزم شتابت افتد بسیار وعده دادی ما را به روز وصلی چون روز وصل باشد ترسم که خوابت افتد چشمت خطا بسی کرد ای ماهرخ چه باشد گر بعد ازین خ...
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد تنم ز دوری او در شکنجه ستم افتد شبی که قصه درد دل شکسته نویسم ز تاب سینه بسوزم که سوز در قلم افتد قدم بپرسشم ای بت بنه که چون تو بیایی زمن دری...
چون بگذری دلم به تپیدن در اوفتد دستم ز غم به جامه دریدن در اوفتد گر پرتوی ز روی تو افتد بر آسمان ماهش چو مشتری به خریدن در اوفتد ور قامتت به باغ درآید ز شرم او حالی به قد سرو خمیدن...
یاد تو ما را چو در خیال بگردد عقل پریشان شود ز حال بگردد چون تو پسر مادر سپهر نزاید گرد جهان گر هزار سال بگردد ماه نبیند ستاره ای چو جبینت گر چه بسی بر سپهر زال بگردد خط سیه می دمد...
کجا شد ساربانش تا دلم را تنگ در بندد چو روز کوچ او باشد به پیش آهنگ در بندد گر او در پنج فرسنگی کند منزل چنان سازم کز آب چشم خود سیلی به ده فرسنگ دربندد دلم آونگ آن زلفست و جان خست...
عشق و درویشی و تنهایی و درد با دل مجروح من کرد آنچه کرد آه من شد سرد و دل گرم از فراق بر سر کس کی گذشت این گرم و سرد مونسم مهرست و صحبت اشک سرخ علتم عشقست و برهان روی زرد دیده ای د...
هر دم از خانه رخ بدر دارد در پی عاشقی نظر دارد هر زمان مست بر سر کویی با کسی دست در کمر دارد یار آن کس شود که مینوشد دست آن کس کشد که زر دارد دوست گیرد نهان و فاش کند مخلصان را دری...
دلی که میل به دیدار دوستان دارد فراغتی ز گل و باغ و بوستان دارد کدام لاله به روی تو ماند ای دلبند کدام سرو چنین قد دلستان دارد گرت به جان بخرم بوسه ای زیان نکنم که بوسه عاشق بدبخت ...
شاهد من در جهان نظیر ندارد بوی سر زلف او عبیر ندارد سرو بدین قد خوش خرام نروید ماه چنان طلعت منیر ندارد ابروی همچون کمان بسیست ولیکن هیچ کس آن قامت چو تیر ندارد مهر که در حسن پادشا...
اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را ز روی لاله رنگ خود خجالت ها دهی گل را مرا پیش لب لعل تو سربازیست در خاطر اگر چه پیش روی تو سربازیست کاکل را رخ و زلف تو بس باشد ز بهر حجت و ب...
حال دل پیش که گویم که دل ریش ندارد کیست در عشق تو کو غصه ز من بیش ندارد دوش گفتی که فلان از سر تیغم نبرد جان بزن و مرد مخوانش که سری پیش ندارد سر درویش فدا شد به وفا در قدم تو پادش...
وجود حقیقت نشانی ندارد رموز طریقت بیانی ندارد به صحرای معنی گذر تا ببینی بهاری که بیم خزانی ندارد جمال حقیقت کسی دیده باشد که در باز گفتن زبانی ندارد درین دانه مرغی تواند رسیدن که ...
بمیرم چشم مستت را که جانم زنده می دارد دلم را با خیال خود به جان با زنده می دارد به نقد اندر بهشتست آنکه در خلوت سرای خود چنان شاخ گل و سرو سهی نازنده می دارد دعای عاشقان تست در شب...
نیشکر آن روز دل ز بند بر آرد کو چو لبت پسته ای به قند بر آرد صید چو آن زلف چون کمند ببیند پیش رود سر به آن کمند برآرد بر چمن و سبزه آفتی مرسادش باغ که سروی چنین بلند بر آرد پیش من ...
روی خود بنمود و هوش از ما ببرد طاقت و هوش از تن شیدا ببرد دل شکیب از روی خوب او نداشت زان میان بگذاشتیمش تا ببرد روی او چون دید نقش ما و من نام من گم کرد و رخت ما ببرد زین جهان من ...
موی فشانم دگر عشق به درها ببرد در همه عالم ز من ناله خبرها ببرد روی چو گلبرگ تو اشک مرا سیم کرد مطرب ما این نوا برزد و زرها ببرد من ز سفرهای خود سود بسی داشتم عشق تو در باختن سود س...
طراوت رخت آب سمن تمام ببرد رخت ز گل نم و از آفتاب نام ببرد غلام کیستی ای خواجه پری رویان که دیدن تو دل از خواجه و غلام ببرد همی گذشتی و برمن لبت سلامی کرد سلامت من مسکین بدان سلام ...
از عشق تو جان نمی توان برد وز وصل نشان نمی توان برد بر خوان رخت ز بیم آن زلف دستی به دهان نمی توان برد دارم به لب تو حاجتی لیک نامش به زبان نمی توان برد داری دهنی که از لطافت ره بر...
دل باز در سودای او افتاد و باری می برد جوری که آن بت می کند بی اختیاری می برد چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین نه سر به جایی می کشد نه ره به کاری می برد من در بلای هجر او زا...
خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذرد یا شبی بر چین زلف دلستانت بگذرد بعد ازین چون گرم شد بازار خورشید رخت مشتری مشنو که از پیش دکانت بگذرد ابروانی چون کمان داری و خلقی منتظر تا کرا دوزی...
ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را باری گر از درد تو من زاری کنم عذرم بنه چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را روزی همی باید مرا مانند ماهی...
به دشمنان نتوان رفت و این شکایت کرد که دوست بر دل ما جور تا چه غایت کرد لبش که بر دل ما راه زد جنایت نیست دلم که آه زد از دست او جنایت کرد بیا که درد ترا من به جان خریدارم اگر به س...
ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد دل را لبش ز تنگ شکر بی نیاز کرد کافر که رخ ز قبله بپیچیده بود و سر چون قامتش بدید به رغبت نماز کرد ای دلبری که عارض چون آفتاب تو بر مشتری کرشمه و ب...