غزل شمارهٔ ۲۳۵
معشوقه پی وفا نباشد ور بود به عهد ما نباشد هرگز سر کوی خوبرویان بی فتنه و ماجرا نباشد هر چند که یار ما ختاییست ما را نظر خطا نباشد ای با همه طلعت تو نیکو با طالع ما چرا نباشد دعوی ...

معشوقه پی وفا نباشد ور بود به عهد ما نباشد هرگز سر کوی خوبرویان بی فتنه و ماجرا نباشد هر چند که یار ما ختاییست ما را نظر خطا نباشد ای با همه طلعت تو نیکو با طالع ما چرا نباشد دعوی ...
اگر گوش بر دشمنانت نباشد لب من دمی بی دهانت نباشد ترا حسن و مالست و خوبی ولیکن چه سودست ازین ها چو آنت نباشد نشینی تو با هر کسی وز کسی من چو پرسم نشانی نشانت نباشد چه نخجیر کندر کم...
هر که صید او شود با دیگری کارش نباشد وانکه داغ او گرفت از بندگی عارش نباشد نیست عیبی اندرین گوهرولیکن من شکستش می کنم تاهیچ کس جز من خریدارش نباشد طالب مقصود را از در نشاید باز گشت...
باید که مال دنیا مسمار دل نباشد کین مارها که بینی جز مار دل نباشد بیمار جهل گردد روزی هزار نوبت از عقل اگر زمانی تیمار دل نباشد وقتی که حرص و شهوت خواری کنند بر دل آه ار عنایت او غ...
چون قد تو در چمن نباشد چون روی تو یاسمن نباشد اندر همه تنگهای شکر شیرین تر از آن دهن نباشد ای باغ مشو غلط ز رویش کین لاله در آن چمن نباشد ای باد مده به زلف او دل کان قاعده بی شکن ن...
دود از دلم برآمد دادی بده دلم را در بر رخم چه بندی بگشای مشکلم را پایم به گل فروشد تا چند سر کشیدن دستی بزن برآور این پای در گلم را دستم چو شد حمایل در گردن خیالت پنهان کن از رقیبا...
رنگین تر از رخ تو گل در چمن نباشد چون عارض تو ماهی در انجمن نباشد پوشیده هر کسی را پیراهنیست لیکن آب حیات کس را در پیرهن نباشد فرهادوار بی تو جان می کنم نگارا فرهاد نیست عیبیگر کوه...
سر عشق از خرد برون باشد عشق را پیشرو جنون باشد چند گویی که عشق بدبختیست پس تو پنداشتی که چون باشد گر تو بر خوان عشق خواهی بود خورشت خاک و باده خون باشد رقت چشم آرزومندان اثر حرقت د...
بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد هر که عاشق گردد او را در دل آرامی نباشد پخته ای باید که داند سوختن در عشق خوبان بر چنین آتش گذشتن کار هر خامی نباشد از سر کوی تو راه باز گشتن نی...
هر نقش که پیش آید گویم مگر او باشد چون او برود گویم آن دگر او باشد بی او نبود هرگز چیزی که شود زایل زیرا نشود زایل آن چیز اگر او باشد از خصم نمی نالم وز تیغ نمی ترسم از تیغ کجا ترس...
با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد پیش لب و رویت شکر و شیر چه باشد در خواب سر زلف تو می بینم و این را جز رنج دل شیفته تعبیر چه باشد گویند که آشفته و زنجیر ولی ما آشفته چنانیم که زنجی...
دوشت به خواب دیدم تعبیر این چه باشد با من به خشم بودی تاثیر این چه باشد گفتم که بوسه ای ده انگشت را به طیره بر هر دو لب نهادی تقریر این چه باشد چون مشرف غم خود کردی دل مرا تو با من...
آن کس که دلیش بوده باشد و آن دل صنمی ربوده باشد آن ساده چه داند این حکایت کو را ستمی نسوده باشد دود دل ما کسی ببیند کش آینه زدوده باشد ای مدعی از نکوهش ما بگذر تو که ناستوده باشد آ...
او همانا نابه شبهای من نشنیده باشد ورنه هم بر گریهای زار من بخشیده باشد نی چه باک از ناله من لاله رویی را که صد پی همچو گل برگریه شبگیر من خندیده باشد ماه گردون از برای گرد خاک آست...
چون من سر تو دارم سامانم از که باشد دردم تو می فرستی درمانم از که باشد گفتی برو ز پیشم خود می روم ولیکن زین غصه گر بمیرم تاوانم از که باشد چون در فراق خویشم زار و ضعیف کردی گر بار ...
بی روی تو جان در تن بیمار همی باشد دل شیفته می گردد تن زار همی باشد خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعت روزی که نمی بیند بیمار همی باشد در کار سر زلفت یک لحظه که می پیچم دست و دل من ...
به خرابات برید از در این خانه مرا که دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبست که به زنجیر ببندد دل دیوانه مرا می بیارید و تنم را بنشانید چو شمع پیش آن شمع و بسو...
ز بلبل بوستان پر ناله و فریاد خواهد شد که صحرا سبز و گلها سرخ و دلها شاد خواهد شد عروس گل ز اطراف چمن در جلوه می آید بیا گو بلبل مشتاق اگر داماد خواهد شد ز بس کالحان داودی ز مرغان ...
موسم گل دو سه روزست به سر خواهد شد می درآید که گل زرد به در خواهد شد چون فلک روی زمین از سمن و سوسن و گل همه پر زهره و برجیس و قمر خواهد شد غنچه چون با لب خشک آمده بود از اول غالب ...
حسن بدکان نشست عشق پدیدار شد حسن فروشنده گشت عشق خریدار شد خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوست واقعه انبوه گشت داعیه بسیار شد آمد و شد در گرفت از چپ و از راست دوست دل به تماشای ...
گل ز روی او شرمسار شد دل چو موی او بی قرار شد ماه بر زمینش نهاده رخ چون بر اسب خوبی سوار شد وانکه دید روی نگار من ز اشک دیده رویش نگار شد سر به خاک پایش در افکنم چون که دست عقلم ز ...
خواهم شبی بر آن دهن تنگ میر شد کامشب مرا تعلق او در ضمیر شد این باد زلف اوست که باد بنفشه برد وین خاک کوی او که نسیمش عبیر شد از هجر آن پری که خمیرم ز خاک اوست خاک جهان ز خون دو چش...
دل اسیر حلقه آن زلف چون زنحیر شد تن ز استیلای هجر آن پریرخ پیر شد چون کمان بشکست پشت عالیم را در فراق نوک مژگانش ز بهر کشتن من تیر شد نیست جز سودای زلف همچو قیرش در سرم از برای آن ...
کمان مهر ترا چرخ چنبری نکشد فروغ روی ترا جرم مشتری نکشد چنین که چشم تو آهنگ دین من دارد حدیث من چه کند گر به کافری نکشد به گرد کوی تو دیوانه وار کی گردم گرم کمند دو زلف تو ای پری ن...