غزل شمارهٔ ۴۷۳
فاش گشت آن ماجری کز مرد و زن پوشیده ام سر به سر گفتند آن کو تن به تن پوشیده ام دوست تا احوال ما بشنید رحمت کرد و لطف خود حدیثی گفتنی بود این که من پوشیده ام چون مرا خاموش بینی از ش...

فاش گشت آن ماجری کز مرد و زن پوشیده ام سر به سر گفتند آن کو تن به تن پوشیده ام دوست تا احوال ما بشنید رحمت کرد و لطف خود حدیثی گفتنی بود این که من پوشیده ام چون مرا خاموش بینی از ش...
به مسجد ره نمی دانم گرفتار خراباتم جزین کاری نمی دانم که در کار خراباتم خراب افتاد کار من خرابات اختیار من خراباتیست یار من از آن یار خراباتم ز دام زاهدی جستم به قلاشی کمر بستم ز ب...
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختم جان خود در آتش و تن در عذاب انداختم خود زمانی نیست پیش دیده من راه خواب بس که این توفان خون در راه خواب انداختم تا نپنداری که دیدم تا برفتی روی...
اگر به مجلس قاضی نموده اند که مستم مرا ازان چه تفاوت که رند بودم و هستم مرا چه سود ملامت به یاد باده روشن که پند کس ننیوشم کنون که توبه شکستم اگر چه گوشه گرفتم ز خلق و روی نهفتم گم...
ای زاهد مستور ز من دور که مستم با توبه خود باش که من توبه شکستم زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی من خرقه پوشیده به زنار ببستم همتای بت من به جهان هیچ بتی نیست هر بت که بدین نقش بود من...
صنما به دلنوازی نفسی بگیر دستم که ز دیدن تو بی هوش و ز گفتن تو مستم دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه تو در آن گمان که من خود ز کمند عشق جستم دل تنگ خویشتن را به تو می دهم نگارا...
گر یار بلند آمد من پستم و من پستم ور کار ببند آمد من جستم و من جستم من حاکم این شهرم هم نوشم و هم زهرم گر خصم بود پنجه من شستم و من شستم ای هر سخنت کامی در ده ز لبت جامی کان توبه ک...
ای سفر کرده دلم بی تو بفرسودبیا غمت از خاک درت بیشترم سود بیا سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد گر زیانست درین آمدن از سود بیا مایه راحت و آسایش دل بودی تو تا برفتی تو دلم هیچ نیا...
من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم که رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم صدم دشمن به شمشیر ملامت خون همی ریزد کدامین را توانم زد که نه تیرست و نه شستم سر خود را فدا کردم گل یک و...
دلبرا قیمت وصل تو کنون دانستم که فراوان طلبت کردم و نتوانستم خلق گویند سخن های پریشان بگذار چه کنم چون دل شوریده پریشانستم گر چه از خاک سر کوی تو دورم کردند هم چنان آتش سودای تو در...
چو بر سفینه دل نقش صورت تو نبشتم حکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم اگر چه نام مرا دور کرده ای تو ز دفتر به نام روی تو صد دفتر نیاز نبشتم ز شاخ وصل تو دستم نداد میوه شیرین مگر که دانه...
پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم نقش بسی دیدم از دفتر خوبی ولی بر ورق سینه جز نقش تو ننگاشتم تا بتو پرداختم خلوت دل را تمام سایه خود نیز را مشغله پنداشت...
تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتم که آستین تو بوسم بر آستان تو افتم دلم چو غنچه سحرگاه تنگ بود و به مهرت ز دیده اشک ببارید و من چو گل بشکفتم ز طیره بر نظرم نیز راه خواب ببستی چو...
شب دوشینه در سودای او خفتم از آن امروز با تیمار و غم جفتم زمن هر چند سر می پیچد آن دلبر اگر دستم رسد در پای او افتم چو چین زلف او آشفته شد حالم خطا کردم که با زلفش برآشفتم ازان کرد...
نبض دل شوریده محرور گرفتم دامن ز هوی و هوسش دور گرفتم زین حجره ویرانه چو شد سیر دل ما راه در آن خانه معمور گرفتم گر راه درازست چه اندیشه که پنهان ره توشه ازان منظر منظور گرفتم در ص...
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار من رفتم چو رفتی در پی دشمن مرا بگذار من رفتم پس از صد بار جانم را که سوزانیده ای از غم چو با من در نمیسازی مساز اینبار من رفتم کشیدم جور و میگفتم ز وص...
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم رستم ز خودی رخ به خدا کردم و رفتم آن نفس بهیهمی که گرفتار علف بود او را چو خران سر به چرا کردم و رفتم کام همگان محنت و ناکامی من بود کم گفتم و آن ...
مسلمانان سلامت به چو بتوانید من گفتم دل بیچارگان از خود مرنجانید من گفتم به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدن ز گرد این و آن دامن بیفشانید من گفتم درین بستان که دل بستید اگرتان دست...
سخت به حالم ز تو من ای مدد حال بیا فال به نام تو زدم ای تو مرا فال بیا عهد من از یاد مهل تا نشوم خوار و خجل نامه فرستادم و دل بنگر و در حال بیا عاشق دیوانه شدم وز همه بیگانه شدم بر...
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم پس ازین پیش من از جور مکن یاد که من تا غلام تو شدم زین دگران آزادم چند پرسی تو که از عشق منت حاصل چیست حاصل آنست ک...
دگر رخت ازین خانه بر در نهادم دگر خاک آن کوچه بر سر نهادم دگر پای صبر از زمین برگرفتم دگر دست غارت به دل در نهادم دگر عهد با نیستی تازه کردم دگر بار هستی به خر بر نهادم به بوی گل ع...
معراج ما به روح و روان بود صبح دم دیدار ما به دیده جان بود صبح دم آن دلفروز پرده برانداخت همچو روز از چشم غیر اگرچه نهان بود صبح دم چون فکرتم ز انفس و آفاق در گذشت پرواز من برون ز ...
اگر آن یار سیه چرده ببیند رخ زردم هم به نوعی که تواند بکند چاره دردم پیش ازینم دل دیوانه بده جای گرو بود این زمان دل به یکی دادم و ترک همه کردم شرم دارم ز سگان درو سکان محلت بر سر ...
غافل چرایی جانا ز دردم رحمت کن آخر بر روی زردم خونم بریزی هر روز چون من داد از تو خواهم گویی چه کردم در دام حسنت جز دم ندیدم وز خوان عشقت جز خون نخوردم نقش غمم چون بر دل نوشتی من ن...