غزل شمارهٔ ۴۹۵
هر چند به کوی او دیرست که پی بردم بسیار بگردیدم تا راه بوی بردم تا خلق ندانندم وز چشم نرانندم صد بار سر خود را از رشد به غی بردم گو دست فرو شویید از من دو جهان زیرا دست از دو جهان ...

هر چند به کوی او دیرست که پی بردم بسیار بگردیدم تا راه بوی بردم تا خلق ندانندم وز چشم نرانندم صد بار سر خود را از رشد به غی بردم گو دست فرو شویید از من دو جهان زیرا دست از دو جهان ...
من باده عشق نوش کردم چون مست شدم خروش کردم هر عربده ای که باده انگیخت با زاهد خرقه پوش کردم هر کس که زما و من سخن گفت او را به دو می خموش کردم چون هوش برفت از رقیبان این بار حدیث ه...
ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندی کردم به آخر چون در افتادم سر خود را فدی کردم به خاکم چون رسی شاید زمانی گر فرود آیی که خانی بر سر راهت ز خون دل بنی کردم به خون من علمها را چه سود...
بیا بیا که ز مهرت به جان همی گردم به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم تو خفته ای خبرت کی بود که من هر شب به گرد کوی تو چون پاسبان همی گردم ملامت من بیدل مکن درین غرقاب تو بر کناری و من...
می خانه را بگشای در کامروز مخمور آمدم نزدیک من نه جام می کز منزل دور آمدم شهر پدر بگذاشتم نقشی دگر برداشتم خود را چو ماتم داشتم بیخود درین سور آمدم بودم قدیمی خویش تو از مذهب و از ...
شب و روز مونس من غم آن نگار بادا سر من بر آستان سر کوی یار بادا دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد به رخش تعلق من نه یکی هزار بادا چو رضای او در آنست که دردمند باشم غم و درد او نصی...
نوبهارست و دل پر هوس و باده ناب حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین چون به آواز خوش مرغ درآیی از خواب عیش نیکوست کسی را که تواند کردن ای توانای خردمند چ...
از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم نخواهم شیشه نوش و نباید شربت قندم مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم نشان مهر ورزیدن همان باشد که هر...
چو چشمش راه دل می زد من بیدل کجا بودم ز خود بیزار چون گشتم برو ایمن چرا بودم رفیقان گر زمن پرسند حال او که چون گم شد بغیر از من کرا گیرند چون من در سرا بودم معاذالله کجا خواهم که گ...
مدتی من به کار خود بودم با خود و روزگار خود بودم صورتی چند نقش می بستم گر چه صورت نگار خود بودم به دیدار کسان شدم ناگاه گر چه هم در دیار خود بودم بدر هر حصار می گشتم نه که من در حص...
نه پیش ازین من بیگانه آشنای تو بودم چه جرم رفت که مستوجب جفای تو بودم نهان شدی ز من ای آفتاب چهره همانا چو ذره شیفته عمری نه در هوای تو بودم غریب شهر توام بر غریب خود گذری کن چنان ...
آن تخم که در باغ وفا کاشته بودم شد خار دلم گر چه گل انگاشته بودم خون جگرم خورد و بلای دل من شد یاری که به خون جگرش داشته بودم پنداشتم آن یار به جز مهر نورزد او خود به جز آنست که پن...
دی ره می خانه باز یافته بودم کار طرب را بساز یافته بودم جمله به می دادم و به مطرب و ساقی هر چه به عمری دراز یافته بودم آنچه نه عشق تو بود و رندی و مستی عین دروغ و مجاز یافته بودم ر...
من دلداده از آنروز که دیدار تو دیدم در تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم بی خبر بودم و از دور کمان مهره مهرت ناگهان بر دلم افتاد و چو مرغان بتپیدم سر انگشت نگارین تو آسوده دلم را ...
تو چیزی دیگری ور نه بسی خوبان که من دیدم کسی دیگر نبیند اندر آنرو آنکه من دیدم نه امکان آنچه من دیدم که در تقریر کس گنجد ستم چندان که من بردم بلا چندانکه من دیدم مگو از جنت و رضوان...
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم چرا به دیده رحمت نمی کنی نظرم به تن ز پیش تو دورم ولی دلم بر تست نگاه دار دلم را که سوختی جگرم روا مدار که با دشمنان من شب و روز تو جام بر لب و من ...
چو تیغ بر کشد آن بی وفا به قصد سرم دلم چو تیر برابر رود که من سپرم به کوی او خبر من که می برد که دگر غم تو کوی به کویم ببرد و دربدرم به یاد روی تو مشغولم آن چنان که نماند مجال آنکه...
نیست در آبگینه آتش و آب باده شان رنگ می دهد دریاب باده نیز اندر اصل خود آبیست کآفتابش فروغ بخشد و تاب ز آب بی رنگ شد عنب موجود وز عنب شیره وز شیره شراب زین منازل نکرده آب گذار هیچ ...
عمریست تا ز دست غمت جامه می درم دستم بگیر تا مگر از عمر برخورم یادم نمی کنی تو به عمر و نمی رود یاد تو از خیال و خیال تو از سرم رفت از فراق روی تو عمرم به سر ولی پایم نمی رود که ز ...
همه کامیم برآید چو در آیی ز درم که مرید توام و نیست مراد دگرم بر سر من بنهد دست سعادت تاجی اگر آن ساعد و دست تو بسازد کمرم پیش دل داشته بودم ز صبوری سپری مرهمی ساز که تیر تو گذشت ا...
به دکان می فروشان گروست هر چه دارم همه خنب ها تهی گشت و هنوز در خمارم ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد نتوان به خانه رفتن که ز خواجه شرم دارم ز جهانیان برآمد خبرم به می پرستی کس از...
تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم در دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم بر سرش تا گل بدیدم پای صبر خویشتن را در گلی دیدم کزان گل راه بیرون شد ندارم سنگ چون بر پای او زد بوسه رفت ا...
درون خود نپسندم که از تو باز آرم بدین قدر که تو بیرون کنی به آزارم مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست به بوی تست شبی گر به روز می آرم حکایت شب هجران و روز تنهایی زمن بپرس که شب تا ب...
سرم سودای او دارد زهی سودا که من دارم از آن سر گشته می باشم که این سوداست در بارم سرم در دام این سودا بهل تا بسته می باشد اگر زین بند نتوانم که پای خود برون آرم حدیث آن لب شیرین ره...