غزل شمارهٔ ۵۱۶
گر او پیدا شود بر من به شیدایی کشد کارم و گر من زو شوم پنهان به پیدایی کشد زارم دو رنگی در میان ما به یک بار آن چنان کم شد که غیر از نقش یک رنگی نه او دارد نه من دارم دلم گر چشم اق...

گر او پیدا شود بر من به شیدایی کشد کارم و گر من زو شوم پنهان به پیدایی کشد زارم دو رنگی در میان ما به یک بار آن چنان کم شد که غیر از نقش یک رنگی نه او دارد نه من دارم دلم گر چشم اق...
منازل سفرت پیش دیده می آرم اگر چه هیچ به منزل نمی رسد بارم گیاه مهر بروید ز خاک منزل تو که من ز دیده برو آب مهر می بارم از آن به روز وداعت نهان شدم ز نظر کز آب چشم روان فاش میشد اس...
من همان داغ محبت که تو دیدی دارم هم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم قصه درد فراق تو مپندار ای دوست که به پایان رسد ار عمر به پایان آرم خار در پای چو از دست غمت رفت مرا گل به دستم ده ...
گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی هوا دارم اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست مرا ز غیر چه اندیشه چون ترا دارم مرا که روز و شب اندیشه تو باید کرد نظر به مصلحت کا...
هر بامداد روی تو دیدن چو آفتاب ما را رسد که بی تو ندیدیم روی خواب ما را دلیست گمشده در چین زلف تو اکنون که حال با تو بگفتیم بازیاب باریک تر ز موی سؤالیست در دلم شیرین تر از لب تو ن...
من از پیوستگان دل غریبی در سفر دارم که بی او آتش اندر جان و ناوک در جگر دارم ز حال خود خبر دارم نکرد آن ماه و زین غصه حرامست ار ز حال خود سر مویی خبر دارم مرا تا او برفت از در نیام...
ز داغ و درد تو بر جان و دل نشان دارم خیال روی تو در چشم در فشان دارم تو آب دیده پیدا بهل که پوشیده ز سوز مهر تو آتش در استخوان دارم بپرس ز ابرو و مژگان خویش قصه من که این جراحت از ...
صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم به زرش کجا فروشم که به جان خریده دارم دگران نهند خاک در او چو تاج بر سر نه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم من دل رمیده حیران شده زان جمال و ...
چشم جان بر اثرت می دارم گوش دل بر خبرت می دارم میکنم جای تو در جان گر چه گفتی از دل بدرت می دارم همچو خاکم بدر افگندی و من روی بر خاک درت می دارم دوش گفتی که نداری سر من به سر تو ک...
صد بار ز مهرت ار بمیرم یک ذره دل از تو بر نگیرم از شهرم اگر برون کنی سهل بیرون مگذار از ضمیرم از من نسزد شکایت تو گر خار نهی و گر حریرم ای کاج مرا نسوختی هجر دانند که بنده اسیرم یا...
گر چه در پای هوی و هوست می میرم دسترس نیست که روزی سر زلفت گیرم گر تو پای دل دیوانه ما خواهی بست هم به زلف تو که دیوانه آن زنجیرم کشتن ما چو به تیغ هوسی خواهد بود هم به شمشیر تو رو...
مست آمدم امشب که سر راه بگیرم یک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم دانم که دهد عقل نکوخواه مرا پند لیکن عجب ارپند نکوخواه بگیرم تا هیچ کسم راز دل ریش نداند این اشک روان بر رخ چون کاه ...
به غم خویش چنان شیفته کردی بازم کز خیال تو به خود نیز نمی پردازم هر که از ناله شبگیر من آگاه شود هیچ شک نیست که چون روز بداند رازم گفته بودی خبری ده که ز هجرم چونی آن چنانم که ببین...
نگشتی روز من تیره ندانستی کسی رازم اگر دردت رها کردی که من درمان خود سازم مکن جور ای بت سرکش مزن در جان من آتش که گر سنگم به تنگ آیم و گر پولاد بگدازم تنم خستی و دل بستی و اندر بند...
برخیزم و دلها را در ولوله اندازم بر ظلمتیان نوری زین مشعله اندازم ارکان سلامت را بر باد دهم خرمن ارباب ملامت را خر در کله اندازم گر دام نهد غولی در رهگذر گولی آوازه دزد آمد در قافل...
یا بپوش آن روی زیبا در نقاب یا دگر بیرون مرو چون آفتاب بند کن زلف جهان آشوب را گر نمی خواهی جهانی را خراب رنج من زان چشم خواب آلود تست چون کنم کندر نمی آید ز خواب زلف را وقتی اگر ت...
بیار آن باده تا دل را به نور او بر افروزم که بوی دوست می آرد نسیم باد نوروزم به عشقم سرزنش کردی ببین آن روی را امشب که عذرم خود ترا گوید که من روشن تر از روزم مگو احوال درد من به پ...
گر مرغ این هوایی بال و پرت بسوزم ور حال دل نمایی دل در برت بسوزم من شمع گشتم و تو پروانه تا به زاری در پای من بمیری من در برت بسوزم چون ز آتشت بسوزم دیگر بشارت آرم تا بنگرم که هستی...
روزی بر آن شمع چو پروانه بسوزم در خویش زنم آتش و مردانه بسوزم چون با من بیگانه غمش را سر خویشست با خویش در آمیزم و بیگانه بسوزم دیوانه شوم سر به خرابات برآرم بر خویش دل عاقل و دیوا...
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزم به اختیار ز خاک در تو برخیزم نه چون کلاه توام کین چنین بهر بادی چو ترک من بکنی از سر تو برخیزم چونی گرم بکنی بندبند نیستم آنک ز بند آن لب چون شکر...
من مستم و ز مستی در یار می گریزم زنار بسته محکم زین نار میگریزم هر چند باده او مرد افگنست و قاتل من جای خویش دیدم هشیار میگریزم بر خار می نشینم گل را ز دور بینم تا دشمنم نگوید کز خ...
مرا مجال نباشد که یار او باشم مگر همین که به دل دوستار او باشم اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی هنوز در دو جهان شرمسار او باشم مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی بهل که عاشق مسکین ز...
سخن بگوی چو من در سخن نمی باشم که در حضور تو با خویشتن نمی باشم چو بوی پیرهنت بشنوم ز خود بروم چنان که گویی در پیرهن نمی باشم به وقت دیدنت ار در دعا کنم تقصیر ز من مگیر که آن لحظه ...
عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشم بار بر گردن من چون تو نهی بار کشم بر سر خاک درت گر بودم راه شبی سرمه وارش همه در دیده بیدار کشم دلم آن نیست که من بعد به کاری آید مگرش من به تمنا...