غزل شمارهٔ ۵۶
بت خورشید رخ من به گذارست امشب شب روان را رخ او مشعله دارست امشب خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیر باد گل بوی و هوا غالیه بارست امشب دیده آن که نمی خفت و سعادت می جست گو نگه کن که...

بت خورشید رخ من به گذارست امشب شب روان را رخ او مشعله دارست امشب خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیر باد گل بوی و هوا غالیه بارست امشب دیده آن که نمی خفت و سعادت می جست گو نگه کن که...
آمده ام که صف این صفه بار بشکنم صدرنشین صفه را رونق کار بشکنم روی به سنت آورم میوه جنت آورم صورت حور بشکنم سوره نار بشکنم غول دلیل راه شد دیو سر سپاه شد دیو و طلسم هر دو را از بن و...
شد زنده جان من به می زان یاد بسیارش کنم انگور اگر منت نهد من زنده بر دارش کنم من مستم از جای دگر افتاده در دامی دگر هر کس که آید سوی من چون خود گرفتارش کنم جان نیک ناهموار شد تا با...
نظر چو بر لب و دندان یار خویش کنم طویله گهر اندر کنار خویش کنم مرا ز خاک درش شرمسار باید بود اگر نظر به تن خاکسار خویش کنم حساب من چه کند یار آن چنان بهتر که او شمار خود و من شمار ...
فراق روی تو می سوزدم جگر چه کنم ز کوی عافیت افتاده ام بدر چه کنم به دل کنند صبوری چو کار سخت شود دلم نماند ز هجر تو صبر بر چه کنم مرا سریست به دست از جهان و آنرا نیز برای پای تو دا...
تیر تدبیر تو در کیش ندارم چه کنم سپر جور تو با خویش ندارم چه کنم خلق گویند که ترکش کن و عهدش بشکن ای عزیزان چو من این کیش ندارم چه کنم بزنی ناوک و دل شکر نگوید چه کند بزنی خنجر و س...
درمان درد دوری آن یار می کنم وقتی که میل سبزه و گلزار می کنم چون شد شکسته کشتی صبرم در آب عشق خود را به هرچه هست گرفتار می کنم گر غنچه را ببویم و گیرم گلی به دست بی او قناعتیست که ...
به ذکر تو من شادمانی کنم به یاد لبت کامرانی کنم منت عاشق و عاشقت را رقیب که هم گرگم و هم شبانی کنم به شمشیر عشقم سبک تر بکش که گر زنده مانم گرانی کنم کسی کت به سالی ببیند دمی به عم...
ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونم بر من ترحمی کنبنگر که بی تو چونم غافل شدی ز حالم با آنکه دور بینی عاجز شدم ز دستت با آنکه ذوفنونم تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارم درمان درد عاشق ...
درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم با مایه عشق تو آن نه باد و نه اینم چشم همه آفاق به دیدار تو بینند تا پرده ز رخ برنکنی هیچ نبینم تحصیل تو مقدور و من آسوده روا نیست از خرمن اقبال چرا خ...
دشمن از بهر تو گر طعنه زند بر دل و دینم دل من دوست ندارد که کسی بر تو گزینم گر چه با من نفسی از سر مهری ننشینی اگرم بر سر آتش بنشانی بنشینم من به صدق آمده ام پیش تو بی رغبت از آنی ...
پس از مشقت دوشین که داشت گوش امشب که من به کام رسم زان لب چو نوش امشب کشیده ایم بسی بار چرخ وقت آمد که چرخ غاشیه ما کشد به دوش امشب بیار ساقی از آن جام راوقی تا من در افگنم به رواق...
ز چشم خلق هوس می کند که گوشه گزینم ولی تعلق خاطر نمی هلد که نشینم سوار گشتم و گفتم ز دست او ببرم جان کمند عشق بیفگند و درکشید ز زینم گناه من همه در دوستی همین که بر آتش گرم چو عود ...
نه مانند تو زیبایی ببینم نه مثلت سرو بالایی ببینم عجب دارم که در فردوس فردا بدین صورت تماشایی ببینم دل از من خواستیدل نیست حالی بهل باشد که از جایی ببینم مرا از آستانت غیرت آید اگر...
زلف تو اگر به تاب می بینم دل ز آتش غم کباب می بینم این جور که بر دلم پسندیدی ظلمیست که بر خراب می بینم در دیده خود خیال رخسارت چون عکس قمر در آب می بینم این شیوه چشمهای بی خوابت گو...
مشتاق یارم و به در یار می روم دلدارم اوست در پی دلدار می روم تا بینم آفتاب رخ او ز روزنی مانند سایه بر در و دیوار می روم او در میان دایره خانه نقطه وار من گرد خط کوچه چو پرگار می ر...
به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم هنوز دولت آن آستانه می خواهم گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک از آنچه هست سر سوزنی نمی کاهم دلم ز مهر رخش نیم ذره کم نکند اگر ز طیره کند همچو سایه د...
گر ز من جان طلبد دوست روانی بدهم پیش جانان نبود حیف که جانی بدهم غلطم چیست سر و جان و دل و دین و درم زشت باشد که چنین ها به چنانی بدهم دل تنگم که ازین پیش به هر کس رفتی بعد ازینش ب...
تا کی به در تو سوکوار آیم در کوی تو مستمند و زار آیم گر کار مرا تو غم رسی روزی غم نیست که عاقبت به کار آیم وقتی که ز کشتگان خود پرسی اول منم آنکه در شمار آیم چون دست برآوری به خون ...
گر یار شوی با من در عهد تو یار آیم ور زانکه نگه داری روزیت به کار آیم ای پرده عار خود و ندر دم مار خود تا غره خود باشی مشنو که به کار آیم من دولت بیدارم کز بهر سحر خیزان در ظلمت شب...
تا بر آن عارض زیبا نظر انداخته ایم خانه عقل به یک بار برانداخته ایم بر دل ما دگر آن یار کمان ابرو تیر گو مینداز که ما خود سپر انداخته ایم هیچ شک نیست که روزی اثری خواهد کرد تیر آهی...
چون ساعدت مساعد آنست رشته ایم در خون خود که عاشق آن دست گشته ایم در خاک کوی خود دل ما را بجوی نیک کو را به آب دیده خونین سرشته ایم گرمان بخوان وصل نخوانی شبی بخوان خط به خون که روز...
بیار باده که ما را به هیچ حال امشب برون نمی رود آن صورت از خیال امشب به حکم آنکه ندارم حضور بی رخ دوست مرا نماز حرامست و می حلال امشب ز باده خوردن اگر منع می کنندم خلق بدین سخن نتو...
ما تا جمال آن رخ گلرنگ دیده ایم همچون دهان او دل خود تنگ دیده ایم بیرون شد اختیار دل و دین ز چنگ ما تا ساغر شراب و دف و چنگ دیده ایم آن دل که دلبران جهانش نیافتند زان زلفهای تافته ...