غزل شمارهٔ ۶۴۶
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من گر دست اوفتاده نگیری تو وای من نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری دل بسته ام در آن رسن مشک...

ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من گر دست اوفتاده نگیری تو وای من نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری دل بسته ام در آن رسن مشک...
دوست با کاروان کن فیکون آمد از شهر لامکان بیرون عور گشت از لباس بی چونی باز پوشید کسوت چه و چون گه بر آمد به صورت لیلی گه در آمد به دیده مجنون گاه مشهور شد به آیت نور گاه مذکور شد ...
ای مکان تو از مکان بیرون سر امرت ز کن فکان بیرون در وجودی و از وجود به در در جهانی و از جهان بیرون آسمان و زمین تو داری تو از زمین وز آسمان بیرون فتنه ای در میان فگنده ز عشق خویشتن...
شبت می بینم اندر خواب و می گویم وصالست این به بیداری تو خود هرگز نمی پرسی چه حالست این دهان یا نوش قد یا سرو تن یا سیم خامست آن جبین یا زهره رخ یا ماه ابرو یا هلالست این به جرم آنک...
روزگار از رخ تو شمعی ساخت آتشی در نهاد ما انداخت ما طلب گار عافیت بودیم در کمین بود عشق بیرون تاخت سوختم در فراق و نیست کسی که مرا چاره ای تواند ساخت مگر او رحمتی کند ورنه هر کرا ا...
دور مرو دور مرو یار ببین یار ببین در نگر از دیده جان در دل و دیدار ببین گر ز دل آگاه شدی هم سفر ماه شدی چون تو درین راه شدی خوبی رفتار ببین گر سفرت هست هوس جان و خرد یار تو بس نصرت...
حلقه زرین بر آن گوش گهربندش ببین خال مشکین بر لب شیرین چون قندش ببین بسته بر هم گردن شهری دل دیوانه را در میان حلقهای زلف چون بندش ببین چشم معنی برگشای و چشمه آب حیات مضمر اندر گوش...
منم آنکه گلشن عشق را چمنم ببین گذری کن و گل و سوسن و سمنم ببین تو و او که باشد از این دویی چه کنی سخن همه اوست این نه تویی بدان نه منم ببین در و بام خلوت من پر است ز نقش او به تو ش...
آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بین انگشت رنگ داده و انگشتوانه بین روی سیاه چرده و زلف سیاه کار چشم سیاه تنگ خوش جاودانه بین در باغ عارضش ز برای شکار دل زلف چو دام بنگر و خال چو دانه ...
از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازین چشمی که بیند غیر او ما را نشاید بعد ازین دل را چو با دیدار او پیوند و پیمان تازه شد در چشم ما جز روی او بازی نماید بعد ازین خود را چو دادیم آ...
دل فراق روی جانان بر نتابد بیش ازین سینه داغ هجر آنان بر نتابد بیش ازین با چنین تلخی که طبع ما کشید از دست هجر شور این شیرین زبانان بر نتابد بیش ازین پیر گشتم ایدل از خوبان حذر می ...
در صدد هلاک من شیوه چشم مست تو مرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو غیرت دل نشاندم بر سر آتشی دگر هر نفسی که بنگرم با دگری نشست تو هر سر مویت ای پسر دست گرفته خاطری در عجبم که چون بود ا...
من از مادری زادم که پارم پدر بود او شدم خاک آن پایی کزین پیش سر بود او ز عالم همی جستم نشان دل آرایش چو عالم شدم بر وی ز عالم به در بود او از آن راه بین گشتم که هر جا رخ آوردم دلم ...
بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او وآن غمزه چو تیر و رخ مهربان او انگشت می گزد به تحیر کمان چرخ ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او گر جان من طلب کند از وی دریغ نیست بشنو که این دروغ نگفت...
ای عید بنمودی به من دی صورت ابروی او امروز قربان می شوم گر می نمایی روی او عید من آن رخسار بس تا درتنم باشد نفس چندان که دارم دسترس باشم به جست و جوی او بر عید گاه ار بگذرد چوگان ب...
ترک عجمی کاکل ترکانه برانداخت از خانه برون آمد و صد خانه برانداخت در حلق دل شیفته شد حلقه به شوخی هر موی که زلفش ز سرشانه برانداخت آه از جگر صورت دیوار برآمد چون عکس رخ خویش به کاش...
گر سوی من چنین نگرد چشم مست تو سر در جهان نهم به غریبی ز دست تو آمد بهار و خاطر هر کس کشد به باغ میلی کی او کند که بود پای بست تو قاضی ترا به دیده ملامت همی کند بر محتسب ز دست محبا...
ای دلبر سنگین دل فریاد ز دست تو دستی که دل من شد بر باد ز دست تو کی راست شود کارم زین غصه که من دارم ای کار مرا ویران بنیاد ز دست تو عقلم چو دهد یاری گوید که درین زاری آنست که صد ن...
تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تو رغبت نمی کند به شکر دردمند تو محتاج قید نیست که زندانیان عشق بیرون نمی روند به جور از کمند تو کشتند در کنار چمن سروها بسی لیکن نمی رسند به قد بلند تو ...
گر چه امید ندارم که شوم شاد از تو نتوانم که زمانی نکنم یاد از تو گفته بودی که به فریاد تو روزی برسم کی به فریاد رسی ای همه فریاد از تو دانم این قصه به خسرو برسد هم روزی که تو شیرین...
درین لشکر که می بینی سواری نیست غیر از تو کسی دیگر درین عالم به کاری نیست غیر از تو هر آن کس را که میدانی شماری برگرفت از خود ولی زینها کسی خود در شماری نیست غیر از تو درون پرده ای...
تو سروی بر نشاید چیدن از تو تو ماهی مهر نتوان دیدن از تو من آشفته دل را تا کی آخر میان خاک و خون غلتیدن از تو به گردان رخصت خونم به عالم که رخصت نیست برگردیدن از تو گرم صد آستین بر...
گر صبر و زر بودی مرا کارم چو زر می شد ز تو بی صبرم ارنه کار من نوعی دگر می شد ز تو زان روی همچون مشتری گر پرده برمی داشتی روی زمین پر زهره و شمس و قمر می شد ز تو پس بی نشان افتاده ...
ای آنکه نیست جز بر یار انتعاش تو بس می خروشد آن سخن دل خراش تو زرقی همی فروشی و شهری همی خری دخل گزاف بنگر و خرج بلاش تو گویی که دین پرستم و دنیا پرست نه وانگه ز بیست خواجه فزون تر...