غزل شمارهٔ ۷۳۲
ای در غم عشقت مرا اندیشه بهبود نه کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه گفتی به دیر و زود من دلشاد گردانم ترا در مهر کوش ای با تو من در بند دیر و زود نه از ما تو دل می خواستی دل...

ای در غم عشقت مرا اندیشه بهبود نه کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه گفتی به دیر و زود من دلشاد گردانم ترا در مهر کوش ای با تو من در بند دیر و زود نه از ما تو دل می خواستی دل...
ای شهر شگرفان را غیر از تو امیری نه بی یاد تو در عالم ذهنی و ضمیری نه شهری به مراد تو گردیده مرید آنگه این جمله مریدان را جز عشق تو پیری نه من نامه نبشتن را دربسته میان لیکن خود لا...
آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوه و آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه و آن دیده دریا شده را درد و غم او صد بار به دستان مصیبت صلبوه و آن سینه آتشکده را غمزه چشمش ناگاه به شمشیر جدایی ...
ببر ای باد صبح دم بده ای پیک نیک پی سخن عاشقان بدو خبر بیدلان به وی ز من آن شوخ دیده را چو ببینی بگوی تو عجب از حال بیدلان که چنین غافلی تو هی چو دف آن خسته را مزن که دمی بی حضور ت...
ز لعلش بوسه ای جستم بگفت آری بگفتم کی بگفت ای عاشق سرگشته صبرت نیست هم در پی لبی بگشود چون شکر که با عناب گیرد خو رخی بنمود چون شیرین که از شبنم پذیرد خوی به کام خود چو پیش آمد ببو...
خانه صبر مرا باز برانداخته ای تا چه کردم که مرا از نظر انداخته ای هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی خویش را نیک به جایی دگر انداخته ای عوض آنکه به خون جگرت پروردم دل من بردی و خون...
ثوابست پرسیدن خسته ای که دور افتد از وصل پیوسته ای سواران چابک سرد گردمی بسازند با پای آهسته ای نمی دانم از زورمندان درست جلادت نمودن بر اشکسته ای به پایش فرو رفته خار جفا ز دستش د...
یارب تو دوش با که به شادی نشسته ای کامروز بی غم از در ما باز جسته ای از روی عشوه بند قبا را گشاده باز وز راه شیوه طرف کله بر شکسته ای سیم از میان ببرده و در کیسه ریخته زر در کمر کش...
ای ز لعلت قیمت یاقوت پست سنبلت را دسته گل زیر دست راست کرد ایزد شکار عقل را از سر زلف کژت پنجاه شست سرو با قدی که می بینی چنان ساعتی پیش تو نتواند نشست گر جمالت را بدیدی بت ز دور س...
با دگری بر غم من عقد وصال بسته ای ورنه به روی من چرا در همه سال بسته ای گرهوس شکار دل نیست ترا ز بهر چه زلف چو دام خویش را دانه خال بسته ای آهوی چشم خویش را ز ابروی عنبرین سلب قوس ...
بر گل از عنبر کمندی بسته ای گرد ماه از مشک بندی بسته ای از لب لعل و دهان تنگ خوش شکرش بگشوده قندی بسته ای از سر زلف پریشان هر نفس دست و پای مستمندی بسته ای هر دم از بهر شکار خاطری ...
ای که تیر بی وفایی در کمان پیوسته ای بار دیگر چیست کندر دیگران پیوسته ای گر به شمشیر فراقم پی کنی صد پی روان در تو پیوندم که صد رگ با روان پیوسته ای ای بهایی گوهر اندر سلک پیمان و ...
آن خط عنبرین که چو آبش نبشته ای مشک ختاست گر چه صوابش نبشته ای هر نامه جمال که در باب حسن تست زان خط مشک رنگ جوابش نبشته ای از دور چشم بد به رخت نامه ای نبشت بر لب از ان یکاد جوابش...
باز به رسم سرکشان راه جفا گرفته ای تیغ ستم کشیده ای ترک وفا گرفته ای من طلب تو چون کنم چون به تو در رسم که تو شیر ز دام جسته ای مرغ هوا گرفته ای نیست در اندرون من جای خیال دیگری جا...
من که باشم در زیان افتاده ای از هوی اندر هوان افتاده ای بیخودی رخ در بیابان کرده ای گمرهی از کاروان افتاده ای ناکسی از بخت دوری جسته ای مفلسی از خان و مان افتاده ای گاه گویایی فضیح...
باز به تنها چنین عزم کجا کرده ای وعده وصل که بود اینکه وفا کرده ای سخت به جوش اندری تا چه هوس میپزی بس به هوس میروی تا چه هوا کرده ای رفتی و ما همچنین بر سر یاری و مهر گر چه تو یار...
دلبرا روز جدایی یاد ما می کرده ای یا چو از ما دور گشتی دل جدا می کرده ای اندرین مدت که روی اندر کشیدی زین دیار با که می بودی بگو عشرت کجا می کرده ای چون سلامت می فرستادم به دست باد...
همچو گل صد گونه رنگ آورده ای غنچه وارم دل به تنگ آورده ای سوی من هر دم ز زلف و خال و خط لشکری دیگر به جنگ آورده ای در مخالف میزنی چون دف مرا راستی نیکم به چنگ آورده ای چون تو آهو ز...
در هر چه دیده ام تو پدیدار بوده ای ای کم نموده رخ که چه بسیار بوده ای ما بارکرده رخت و طلب گار روی تو وانگه نهفته خود تو درین بار بوده ای چون اول از تو خاست که عشاق را نخواست آخر چ...
بهار آمد و باغ پیرایه بست چمن سبز پوشید و در گل نشست ز سرما زمین داغ بر چهره داشت چو سبزه برست از سیاهی برست چو بلبل در آمد به دستان ز شوق برآید گل اکنون به هفتاد دست بر گل بنفشه ز...
ای که دیگر بی گناه از من عنان پیچیده ای دشمنی کردی روی از دوستان پیچیده ای زور بر ما ناپسند آمد که از روی قیاس پنجه مسکین و دست ناتوان پیچیده ای گر به سالی یک سخن با ما بگویی از در...
زان شکرین لب گر شبی کردم شکار بوسه ای از من چه رنجی ای پسر سهل است کار بوسه ای چون بی شمار از لعل خود دادی به هرکس بوس ها یا خود خطا باشد ترا کردن شکار بوسه ای زآب دهانت مست شد دشم...
آشنایی جمله را با من چرا بیگانه ای خانه پرداز من و با دیگران هم خانه ای هر دو عالم در سر کار تو کردم گر چه تو خود نمی گویی که هستی در دو عالم یا نه ای شد دلم ویران ز سنگ انداز هجرا...
در کعبه گر ز دوست نبودی نشانه ای حاجی چه التفات نمودی به خانه ای مرغان آن هوا به زمین چون کنند میل تا در میان دام نبینند دانه ای بویی ز وصل اگر به مشامش نمی رسید رغبت به هیچ موی نم...