بخش ۵۳ - دیدن جمشید ،خورشید را در باغ
در آن شب دید جمشید آفتابی چو طاووسی خرامان در خرابی گرفته خوش لب آبی و رودی به رود اندر همی زد خوش سرودی میان شب فروغ فر شاهی چو نور دیده تابان در سیاهی رخش چون برگ گل زیر کلاله سر...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
در آن شب دید جمشید آفتابی چو طاووسی خرامان در خرابی گرفته خوش لب آبی و رودی به رود اندر همی زد خوش سرودی میان شب فروغ فر شاهی چو نور دیده تابان در سیاهی رخش چون برگ گل زیر کلاله سر...
خواهم که امشب خدمتی چون ساغر اندر خور کنم کاری که فرمایی مرا فرمان به چشم و سر کنم چون عکس خورشید از هوا روزی که افتم در برت گر در ببندی خانه را از روزنت سر بر کنم چون شمع من در ان...
به نوشانوش رفت آن شب به پایان سحر چون شد لب آفاق خندان دگر عیش و طرب را تازه کردند ز می بر روی عشرت غازه کردند دو مه گه آشکار و گه نهانی دو مه خوردند با هم دوستگانی بجز بوسی نجست ا...
چو بر حدود یار حبیب بگذشتم که کرده بود خرابش جهان ز بی باکی مجاوران دیار خراب را دیدم در آن خرابه خراب و شکسته و باکی به خاک راهگذار حبیب می گفتم که ای غلام تو آب حیات در پاکی کجا ...
چمن بی گل فلک بی ماه می دید بدن بی جان جهان بی شاه می دید ز بی یاری شکسته چنگ را پشت بمانده نای و نی را باد در مشت فتاده ساغر می دل شکسته صراحی در میان خون نشسته میان بزمگه گلها پر...
آتش سودا گرفت در دل شیدای من شعله از اینسان زند وای دل و وای من ناله شبهای من سر به فلک می زند تا به چه خواهد کشید ناله شبهای من مایه سودای ماست زلف تو لیکن چه سود زانکه پراکنده شد...
همی گردید مهراب از پی جم بسان جم کزو گم گشته خاتم غلامان گرد کوه و دشت پویان همی گشتند یکسر شاه جویان پس از یکماه دیدندش در آن کوه چو ماه نو شده باریک از اندوه ز حسرت چشمهایش رفته ...
بهاران که خندان شدی نسترن چو مینا شدی دشت و مینو چمن هوا فرش ز نگاری افراختی سمن برگ و بلبل نوا ساختی چو طفلان نو دایه روزگار نشاندی گل و سرو را بر کنار فسان کردی آغاز بلبل به شب د...
در آن شب در سرای ام هانی روان شد سوی قصر لا مکانی براق برق سیر آورد جبریل که جوزا را غبارش کرد تکحیل نشست احمد بر آن برق قمر سم چو جرم شمس بر چرخ چهارم براق اندر هوا شد چون شهابی ن...
غزل برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است مرا فتاده دل از ره ترا چه افتاده ست به کام تا نرساند مرا لبش چو نای نصیحت همه عالم به گوش من باد است دلا منال ز بیداد و جور یار که یار ت...
ملک با تاج زر کرد عزم درگاه چو صبح صادق آمد در سحرگاه روان بر کوه خنگ کوه پیکر بر اطرافش غلامان کمر زر تتاری ترک بر یک سوی تارک حمایل در برش چینی بلارک چو گل در بر قبای لعل زرکش دو...
شب تاری به روز آورد جمشید به شب بنوشت مکتوبی به خورشید مطوق طوطیی پریده در شب چو زاغ شب به دنبالش مرکب که در هندوستان سنگین قفس داشت پریدن در هوای چین هوس داشت ز هندستان به سوی چین...
تو ای جان من ای بیمار چونی درین بیماری و تیمار چونی گلی بودی نبودت هیچ خاری کنون در چنگ چندین خار چونی ترا همواره بستر بود گلبرگ گلا از جای ناهموار چونی مرا باری خیال تست مونس ندان...
رسولا خدا را به جایی که دانی چه باشد که از من پیامی رسانی نه کار رسول است رفتن به کویش نسیما تو برخیز ار می توانی ز پیش جم دو کبک بلبل آواز به کوهستان دژ کردند پرواز بدان دژ پرده ا...
دردا که رفت دلبر و دردم دوا نکرد صد وعده بیش داد و یکی را وفا نکرد بردم هزار قصه حاجت به نزد یار القصه شد روان و حاجت روا نکرد از آن تیر غمزه بر تن من موی کرد راست آن ترک مو شکاف ب...
آنکه عمری چو صبا بر سر کویش جان داد چه شود گر همه عمرش نفسی آرد یاد در فراق تو چو بر نامه نهم نوک قلم از نهاد قلم و نامه برآید فریاد بیش چون صبح مدم دم که بدین دم چو چراغ بنشستیم ب...
چو از اغیار مجلس گشت خالی صنم از حال جم پرسید حالی که آن مسکین حبیبم را چه حالست درین غربت غریبم را چه حالست یکایک قصه جمشید گفتند حدیث ذره با خورشید گفتند به شیرین قصه فرهاد بردند...
به نام آنکه نامش حرز جان است ثنایش برتر از حد زبان است انیس خلوت خلوت گزینان جلیس مجلس تنها نشینان شفا بخشنده دلهای بیمار به روز آرنده شبهای تیمار از او باد آفرین بر شاه جمشید بدو ...
ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم در گوش آن صنم گو این نکته از زبانم ای آرزوی جانم در آرزوی آنم کز هجر یک حکایت در گوش وصل خوانم روزی که با تو بودم بد بخت همنشینم امروز کت به سالی روی ...
چو بنمودی از برج مه مهر چهر شدی چرخ را گرم با خاک مهر شدی زرد رخسار گلگون وی بدی در رگ کان روان خون وی اگر ابر ناگه شدی قطره بار ز تاب تفش قطره گشتی شرار و گر در هوا برق کردی گذر چ...
ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان منتهای سدره اول پایه ات از نردبان کرده همچون آستین غنچه و جیب چمن مجمر خلقت معطر دامن آخر زمان تکیه گاهت قبه عرشست و مرقد زیر خاک بر مثال آفتابست ای...
در آن غمنامه چون داد سخن داد دل خود در میان نامه بنهاد بپیچید و نهادش پیش شکر که این غمنامه من پیش جم بر بگو او را اگر داری سر ما بیا امشب گذر کن بر در ما برین قصر است هندویی چو کی...
مرا در جام خون دل مدام است برون زین می بر اهل دل حرام است می ام عشق است و جز سودای آن می گر آید در سرم سودای خام است هر آنکس را که مهر دوست با جان مقابل نیست چون مه ناتمام است اگر ...
خراباتی و رند ست آشکارا چو بینم آن حریف مجلس آرا به بویش می کنم این مستی از می وگر نه می چه در خوردست مارا به یادش خون خم خوردیم لیکن ستد از ما دل و دین خونبها را مرا گرد خم و خمخا...