بخش ۷۲ - فی قضائه و قدره و امره و صنعه
داده از حکم تو تمنی را امر دین را و عقل دنیی را آنچه زاید ز عالم از امرست وآنچه گوید نبی هم از امرست کفر و دین خوب و زشت و کهنه و نو یرجع الامر کله زی او هرچه در زیر امر جبارند همه...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
داده از حکم تو تمنی را امر دین را و عقل دنیی را آنچه زاید ز عالم از امرست وآنچه گوید نبی هم از امرست کفر و دین خوب و زشت و کهنه و نو یرجع الامر کله زی او هرچه در زیر امر جبارند همه...
ای مسلم ترا سحر خیزی هر سحر چون زخواب برخیزی سر زبالین شرق برداری دامن وجیب پر ز زرداری پس کنی در جهان زرافشانی بر فقیر و توانگر افشانی چون زنی بر فلک سراپرده بندی از نور در هوا پر...
کور را گوهری نمود کسی زین هوس پیشه مرد بوالهوسی که ازین مهره چند می خواهی گفت یک گرده و دو تا ماهی نشناسد کسی چه داری خشم لعل و گوهر مگر به گوهر چشم پس چو این گوهر نداد خدای این گه...
در جهان هرکه بینی از که و مه همه دربند آنکه فردا به همه را بر امید بوک و مگر عمر بگذشت و روز روز بتر کار بر خاص و عام شد مشکل غصه دارند این و آن حاصل رفت کار جهانیان ز نسق گشت یکبا...
بود در عهد ما شهی کافر نام او در جهان به عدل شمر سایه عدل بر جهان گسترد خلق را در خط امان آورد ملک خود را به عدل کرد آباد کآفرین بر شهان عادل باد مهربان بود بر رعیت خود از برای صلا...
از پس این براق شوق بود شوق در گردنش چو طوق بود آفرینش چو گشت زندانش پس خلاصی طلب کند جانش آتشیش از درون برافروزند که ازو عقل و جان و تن سوزند تا که خود یار عشق خودبین است بوته توبه...
باز دیدم که ظالمان بودند در جهان هفته ای نیاسودند زانکه او ظالم و مسلمان بود خلق عاجز خدای ناخشنود چشم دل باز کن ز روی یقین ظلم حجاج و عدل کسری بین این یکی کافر و پسندیده وین مسلما...
در حق حق غضب روا نبود زانکه صاحب غضب خدا نبود غضب و حقد هر دو مجبورند وین صفت هردو از خدا دورند غضب و خشم و کین و حقد و حسد نیست اندر صفات فرد احد همه رحمت بود ز خالق بار هست بر بن...
باز را چون ز بیشه صید کنند گردن و هردو پاش قید کنند هر دو چشمش سبک فرو دوزند صید کردن ورا بیاموزند خو ز اغیار و عاده باز کند چشم از آن دیگران فراز کند اندکی طعمه را شود راضی یاد نا...
عدل شمعی بود جهان افروز ظلم شه آتشی ممالک سوز رخنه در ملک شاهی آرد ظلم در ممالک تباهی آرد ظلم شه چو ظالم بود نپاید دیر زود گردد برو مخالف چیر ظلم تا در جهان نهاد قدم عافیت شد در آر...
کره ای را که شد سه سال تمام رایضش درکشد به زخم لگام مر ورا در هنر بفرهنجد توسنی از تنش بیاهنجد کره را بر لگام رام کند نام او اسب خوش لگام کند بارگیر ملوک را شاید به زر و زیورش بیار...
ای دریغا که در زمانه ما هزل آید به کارخانه ما هزل را خواستگار بسیار است زنخ و ریشخند در کار است میل ایشان به هزل بیشتر است هزل الحق زجد عزیزتر است مرد را هزل زی گناه برد جد سوی عال...
هست حق را ز بهر جان شریف اندر اثناء حکم صنع لطیف داند آنکس که خرده دان باشد کانچه او کرد خیرت آن باشد نیک نز میل و بد نه ز اسبابست بد نه از فصد لیک جلابست نام نیکو و زشت از من و تس...
بندگان را که از قدر حذر است آن نه زیشان که آن هم از قدر است قدر و تقدیر او نهاد چو چنگ که شناسد همی ز نام و ز ننگ زان چو بربط به هر خیال همی خفته نالد ز گوشمال همی پیش دیوان حکم او...
ابن خطاب آن به مردی فرد کعب احبار ازو روایت کرد گفت اگر نه ز بهر این سه خصال بودیی بودمی حیات وبال کردمی اختیار خود را مرگ این حیاتم دگر نبودی برگ لیکن از بهر این سه خصلت را می پسن...
راد مردی ز غافلی پرسید چون ورا سخت جلف و جاهل دید گفت هرگز تو زغفران دیدی یا جز از نام هیچ نشنیدی گفت با ماست خورده ام بسیار صد ره و بیشتر نه خود یکبار تا ورا گفت راد مرد حکیم اینت...
آنکه با نقشهای زیبااند تخته کودکان و دیبااند طمع او را ز روی زیبا چیست پاره چوب را ز دیبا چیست هرکه را روی خوب خوی ددست روی نیکو دلیل خوی بدست روی نیکو به قدر خود بدخوست زان خرد خو...
چار طبعش مرید و او پیر است ده حواسش سپاه و او میر است رنگ پنداشت را ز تخته آز رو بشویش به آب و ذل و نیاز زانکه اندر سواد سایه شرع اصل دین را برای نکته فرع مایه داد از پی درنگ ترا س...
سینه او گشاد روح نخست هرچه جز پاک دید پاک بشست درز برداشت در زمان از وی بند بگشاد همچنان از وی سینه ای را که حق حکم باشد درز بگشادنش چه کم باشد بهر آن تا کند درین بنیاد چون رفو بین...
آن شنودی که بود چون در خورد آنچه با میر ماضی آن زن کرد شاه شاهان یمین دین محمود که از او گشت زنده رادی و جود کان زن او را جواب داد درشت که به دندان گرفت ازو انگشت عاملی در نسا و در...
تا بگوید ز انبیا و رسل چون گرفتم به قهر بر سر پل تا بگوید که شیث و آدم را چون بریدم ز جسمشان دم را تا بگوید ز کشتن هابیل که ستم کرد بر تنش قابیل تا بگوید ز نوش و نوح و لمک مردن زار...
کی چشی طعم و لذت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان از در تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید تر و خشک جهان درون و برون آنچه موج...
دلبر جان ربای عشق آمد سر بر و سرنمای عشق آمد عشق با سربریده گوید راز زانکه داند که سر بود غماز خیز و بنمای عشق را قامت که مؤذن بگفت قدقامت عشق گوینده نهان سخن ست عشق پوشیده برهنه ت...
وانکه هستند در سخن منحول گاه تکرار در مقوله فضول از عروض و علل زنند نفس سالم و منزحف ز پیش و ز پس در افاعیل و در مفاع و فعول گفته دایم به جای فضل فضول کرده انجام بیت زا آغاز هزج از...