بخش ۲۲ - مفتاح ابواب الاسرار مصباح ارواح الابرار
خالق خلق وایزد بی چون فاعل کارگاه کن فیکون هر چه آورد از عدم به وجود از وجود همه تویی مقصود خویشتن را نخست نیک بدان تخته آفرینشت برخوان

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
خالق خلق وایزد بی چون فاعل کارگاه کن فیکون هر چه آورد از عدم به وجود از وجود همه تویی مقصود خویشتن را نخست نیک بدان تخته آفرینشت برخوان
از تو زاری نکوست زور بدست عور زنبور خانه شور بدست زور بگذار و گرد زاری گرد تا ز فرق هوا برآری گرد زانکه داند خدای از سر حدق کز تو زورست زور و زاری صدق چون تو دعوی زور و زر داری دید...
به گدایی بگفتم ای نادان دین به دونان مده ز بهر دو نان ابلهانه جواب داد از صف کز پی خرقه و جماع و علف راست خواهی بدین تلنگ خوشم این کنم به که بار خلق کشم زان سوی کدیه برد آز مرا تا ...
آن شنیدی که مرغکی در شخ دید در زیر ریگ پنهان فخ گفت تو کیستی چنین بد حال گفت هستم ستوده ابدال چیست این زه که بر میان داری به چه معنی همی نهان داری گفت این زه نگاه دار من است در بد ...
از غلام آنکه زی عیال آمد او ز دنبه به پوستکال آمد نیست کدبانویی و گادن را زن بد جز طلاق دادن را بنده زن شدن به شهوت و مال پس براو حکم کردن اینت محال زشت باشد که در زناشویی بنده باش...
ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان بن عفان ذی النورین المکرم فی المنزلین ختن رسول اللٰه صلی اللٰه علیه و سلم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یو...
چکنی در کنار مادر خو آخر ای نازنین کم از دو دو پای در نه به راه بی فریاد بر خرد خوان که هرچه باداباد آنکه با میل مال و مل باشد نقد در دل ز بیم ذل باشد به مل و مال میل تا چه کنی الف...
با سلاطین چو گفت خواهی راز وقت آنرا بدان چو وقت نماز کن مراعات شاه بدخو را چون زن زشت شوی نیکو را شه چو بر داردت فکندش باش چون ترا خواجه خواند بنده ش باش دستت از داد پایگاه بنه ور ...
در نگر تا که آفرید ترا از برای چه برگزید ترا خاک بودی ترا مکرم کرد زان پست جلوه دو عالم کرد از همه مهتر آفرید ترا هر چه هست از همه گزید ترا در نظر از همه لطیف تری به صفت از همه شری...
تو چه پنداشتی که ایزد فرد از پی بازیت پدید آورد عمر ضایع مکن به بیخردی دور شو دور از صفات بدی با دد و دیو چند همنفسی علم آموز تا به حق برسی هر که از علم دین نشد آگاه در بیابان جهل ...
دنیی ارچه ز حرص دلبر تست دست زی او مبر که مادر تست گر نه ای گبر پس به خوش سخنیش مادر تست چون کنی به زنیش همچو قرعه برای فالش دار گه بیندازش و گهی بردار گرچه گزدم ز نیش بگزاید داروی...
کرد روزی عمر به رهگذری سوی جوقی ز کودکان نظری همه مشغول گشته در بازی کرده هریک همی سرافرازی هریکی از پس مصارعتی بنمودی ز خود مسارعتی برکشیده برای خط و ادب جامه از سر برون به رسم عر...
آن جوانی به درد می نالید گفت پیری چو آن چنانش دید کز چه می نالی ای جوان نبیل گفت کز جور دبه و زنبیل جبه بر من قبا شد از غم دل پیرهن چون عبا شد از غم دل چند گه شد که من زنی دارم خوی...
همه خلق آنچه ماده وانچه نرند از درون خازنان یکدگرند گر دهی نیک نیک پیش آرند ور کنی بد بدی نگهدارند زانکه از کوزه بهر عادت و خو بترابد گلاب و سرکه درو خویشتن را همی نکو خواهی وز بد ...
ذکر زوج البتول و ابن عم الرسول ابی الحسن والحسین المبارز الکرار غیرالفرار غالب الجیش العرمرم الجرار سیدالمهاجرین والانصار قال النبی من احب علیا فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل ...
شوی خود را زنی بدید دژم تنگ دل شد به شوی گفت این غم گر برای منست بادی شاد ور برای دل است پیشت باد از پی نان مریز آب از روی بوحبیشی ز بوغیاث مجوی آبروی از برای نان برود طمع نان بود ...
نوح را گرچه عمر داد اله اندرین خاک نهصد و پنجاه کرد دعوت به آشکار و نهان کافران را به هر زمان و اوان خلق نشنید هیچ دعوت نوح هیچ کس قول او نداشت فتوح اندر آن طول عمر نهصد سال سی و ن...
بود گرمی به کار دریوزه نام آن سرد قلتبان یوزه رفت زی حج به کدیه محراب اینت فضل اینت مزد اینت ثواب چون به بغداد آمد از حلوان دید بازارها پر از الوان صحن حلوا و مرغ و تاوه نان پخته پ...
ای بلندان به عقل و جان شریف مکنید آن بلندی را تصحیف در کفایت بلند رای شدید آن بلندی چرا پلید کنید خویشتن را ندیده اید همه آدم نورسیده اید همه همه را در ولایت یزدان راستی قالبست و م...
ذکر بر دوستان و کم سخنان چه شماری بسان پیرزنان جور با حکم او همه دادست عمر بی یاد او همه بادست آنک گریان ازوست خندان اوست دل که بی یاد اوست سندان اوست شدی ایمن چو نام او بردی در طر...
گر کنی قهر ازو نفیس شوی ورمرادش دهی خسیس شوی وه چه ساده دلی و چه نادان که ندانی تو عصمت از عصیان از صفات حمیده بگریزی در صفات ذمیمه آویزی جهد آن کنی جمله نور شوی وزصفات ذمیمه دور ش...
ایهاالناس روز بی شرمیست نوبت شوخی و کم آزرمی است عادت و رسم روزگار بدست خاصه با آنکه خاصه خرد است زانکه اهل زمانه نااهلند شحنه ظلم و قاضی جهلند هرکه را روزگار مسخره کرد نامش اندر م...
بشنو تا ابوحنیفه چه گفت صفه عقل خویش را چون رفت که سفیهی چو داد دشنامش گشت خامش ز گفتن خامش گفت از این ژاژ او چه آزارم آنچه او گفت بیش بنگارم گر چنانم بشویم آن از خود ورنه ام با بد...
در جمل چون معاویه بگریخت خون ناحق بسی به خیره بریخت شد هزیمت به جانب بغداد گشته از فعل زشت خود ناشاد سر احرار حیدر کرار سرفراز مهاجر و انصار چون مصاف معاویه بشکست یافت بر لشکر معاو...