بخش ۲۹ - اندر وجود و عدم
جهد کن تا زنیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی باشد آنرا که دین کند هستش گوی و چوگان دهر در دستش چون ازاین جرعه گشت جان تو مست بر بلندی هست گردی پست هرکه آزاد کرد آنجایست حلقه در گوش...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
جهد کن تا زنیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی باشد آنرا که دین کند هستش گوی و چوگان دهر در دستش چون ازاین جرعه گشت جان تو مست بر بلندی هست گردی پست هرکه آزاد کرد آنجایست حلقه در گوش...
آن شنیدی که از کم آزاری رندی اندر ربود دستاری آن دوید از نشاط در بستان وین دوان شد به سوی گورستان آن یکی گفتش از سر سردی که بدیدم سلیم دل مردی تو بدین سو همی چه پویی تفت کانکه دستا...
ور دبیر از تو بی نوا باشد دان که تدبیرها خطا باشد هرکجا کور دیدبان باشد لاجرم گرگ سر شبان باشد عقل خندد به زیر دامن در بر کر خسک و کور سوزن گر ببرد آب عالم ابرار مدحت پادشاه آتش خو...
فی فضیلة امیرین العادلین والسبطین قرتی العینین سیدا شباب اهل الجنة الحسن والحسین رضوان اللٰه علیهما قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم اولادنا اکبادنا فان عاشوا حزنونا وان ماتوا قتلونا...
ای همه ساله هم به مایه دیو بوده از بهر طبع دایه دیو ایزدت خواجه خرد کرده پس تو خود را غلام دد کرده آنکه زو عقل کل بود کالیو چه کند نقش نفس و مایه دیو با دد و دیو عقل نامیزد کز دد و...
خلق جز مکر و بند و پیچ نیند همه را آزمودم ایچ نیند گر همه در برت فرو ریزد مرد عاقل درو نیاویزد گر نه ای همچو مه به نور گرو همچو خورشید باش تنها رو مهر پیوسته یک سواره بود ماه باشد ...
ای شده پای بست و زندانی اندرین خاکدان ظلمانی تاکی این گفت و گوی پر باطل تاکی این جست و جوی بی حاصل راه رو راه گرد گفت مگرد که به گفتار ره نشاید کرد تا ز بند هوا برون نایی ندهندت کم...
گر ملک دیو شد گه آدم دیو در عهد او ملک شد هم هیچ سایل به خشندی و به خشم لا در ابروی او ندیده به چشم نو بیننده در گوینده جز از آن در نجسته جوینده کفر اشهاد کرده بر مویش عقل دریوزه ک...
داشت لقمان یکی کریجی تنگ چو گلوگاه نای و سینه چنگ شب در او در به رنج و تاب بدی روز در پیش آفتاب بدی روز نیمی به آفتاب اندر همه شب زو به رنج و تاب اندر بلفضولی سؤال کرد از وی چیست ا...
گفت من دست گرد لاهوتم قاید و رهنمای ناسوتم در جهانی که بخت جای منست این جهان جمله زیر پای منست اول خلق در جهان ماییم نه همه جای چهره بنماییم بر نااهل و سفله کم گردیم در جبلت ز خلقه...
سر قرآن قران نکو داند زو شنو زانکه خود همو داند چون نباشد ز محرمان بنهفت سر قرآن زبان چه داند گفت کی بنشناخت جز به دیده جان حرف پیمای را ز قرآن خوان من نگویم اگرچه عثمانی که تو قرآ...
احدست و شمار از او معزول صمدست و نیاز ازو مخذول آن احد نی که عقل داند و فهم و آن صمد نی که حس شناسد و وهم نه فراوان نه اندکی باشد یکی اندر یکی یکی باشد در دویی جز بدو سقط نبود هرگز...
رافضی را عوام در تف کین می زدند از پی حمیت دین یکی از رهگذر درآمد زود بیش از آن زد که آن گره زده بود گفتم ار می زدند ایشانش بهر اشکال کفر و ایمانش تو چرا باری ای به دل سندان بی خبر...
عقل سلطان قادر خوش خوست آنکه سایه خداش گویند اوست سایه با ذات آشنا باشد سایه از ذات کی جدا باشد سایه جز بنده وار کی باشد سایه را اختیار کی باشد عقل کل تخته زیر گل دارد هرکجا امر ام...
حسب حال آنکه دیو آز مرا داشت یک چند در گداز مرا گرد آفاق گشته چون پرگار گرد گردان ز حرص دایره وار شاه خرسندیم جمال نمود جمع و منع و طمع محال نمود شدم اندر طلاب مال ملول از جهان و ج...
عرش اگر بارگاه را زیبد شاه بهرامشاه را زیبد شه به پشت حقیقت اعجاز نه ز روی گزاف و راه مجاز هست چرخ ارچه هرزه دوران نیست هست قطب ارچه تنگ میدان نیست هست از این روی سال و ماه مقیم نه...
تا به دل بر گنه دلیر شدم زین حیات ذمیم سیر شدم زین حیات ذمیم بی مقصود بهتر آید مرا عدم ز وجود من ز بار گنه چو کوه شدم وز تن و جان خود ستوه شدم مرگ بهتر ز زندگانی بد نیست کاره ز مرگ...
وتر و قدوس و واحد است و صمد وصف او لم یلد ولم یولد بود او اول و بدایت نه هستیش آ خر و نهایت نه به قدیم است اولش معروف به دوام است آخرش موصوف
سال قحطی یکی به کسری گفت کابر بر خلق شد به باران زفت گفت کانبارخانه بگشادیم ابر گر زفت گشت ما رادیم صبح وار از پی ضیا بدمیم که نه ما در سخا ز ابر کمیم دیم ما هست اگر دم او نیست نام...
آدمی سوی حق همی پوید آن نکوتر که شکر او گوید اوست بی شکل و جسم و هفت و چهار ایزد فرد و خالق جبار شکل و جسم و طبایع و تبدیل آدمی راست ماه و سال عدیل موضع کفر نیست جز در رنج مرجع شکر...
قحطی افتاد وقتی اندر ری دور از این شهر وز نواحی وی آن چنان سخت شد برایشان کار کادمی شد چو گرگ مردم خوار کرد هر مادری همی گریان خرد فرزند خویش را بریان کرده بر خویشتن طباخ امیر خون ...
قصه ای یاد دارم از پدران زان جهان دیدگان پرهنران داشت زالی به روستای تگاو مهستی نام دختری و سه گاو نوعروسی چو سرو تر بالان گشت روزی ز چشم بد نالان گشت بدرش چو ماه نو باریک شد جهان ...
فاقه منمای بیش از این جان را خوب دار این دو روزه مهمان را عیسی جانت گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ جانت لاغر ز گفت بی معنی تنت فربه ز کرد با دعوی چون جرس پر خروش و معنی نه...
بوعلی آنکه در مشام ولی آید از گیسوانش بوی علی قرة العین مصطفی او بود سیدالقوم اصفیا او بود آن جنان در در آن صدف او بود انبیا را به حق خلف او بود جگر و جان علی و زهرا را دیده و دل ح...