شمارهٔ ۸ - پسر عبد
ای مرز تو اندر خور ر پسر عبد در مرز تو بینم خور ر پسر عبد علاک در مرز تو چون دید همانگاه دانست که از در ر پسر عبد یک ره ز در صدق نگویی که چه گویی آن روی تو با منظر ر پسر عبد دیدی ب...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
ای مرز تو اندر خور ر پسر عبد در مرز تو بینم خور ر پسر عبد علاک در مرز تو چون دید همانگاه دانست که از در ر پسر عبد یک ره ز در صدق نگویی که چه گویی آن روی تو با منظر ر پسر عبد دیدی ب...
ای بنده مکارم تو اهل روزگار جز مکرمت نداری نه شب نه روز کار در هیچ روزگار نیامد چه تو کریم کاندر عطا دهی نبرد هیچ روزگار مشاطه ایست کلک تو کز مشک و غالیه زلفین لیل شانه زند بر رخ ن...
باز دیگر ره جوان خاطر شد این مداح پیر از ره مدح جوانبخت جوان دولت وزیر صاحب عادل نظام الدین وزیر شاه شرق مفخر اولاد میران هم وزیر و هم امیر صاحب صاحبقران عالم فضل و هنر وندران صاحب...
ز گرد راه چو عنقا باشیانه باز بسوی بنده خرامید شاه بنده نواز شهی که بنده نوازی و لطف او آورد شهان روی زمین را به بندگیش نیاز شهی که بارگه اوست سجده گاه ملوک همی برند بدان سجدگه ملو...
سعد دولت را بسعدالدوله بازآمد نیاز هردو بهر بندگی در پیش استادند باز هست با وی نیک ساز ایام از روی خرد تا که خواهد بود چون با وی نباشد نیک ساز باز چون رأی رفیع و همت سعد دول رایت ا...
این منم یارب بصدر مهتر کهتر نواز از ندیمان یافته بر خواندن مدحت جواز قفل درج طبع بگشاه بمفتاح زبان آشکارا کرده هر دری که در دل بود راز مهتر کهتر نواز از مدحت من شاد و خوش من خوش و ...
وزارتست باهل وزارت آمده باز سرای دولت میرانیان شده در باز نظام دین شه میرانیان که بر شاهان خجسته فال تراست از همای و از شهباز چهار سال چو شهباز از آشیانه ملک بهر هوایی پرواز کرد و ...
ای بنظم آراستن با سعد اکبر هم نفس مدح سعدالملک مسعود بن اسعد گوی و بس آنکه نفس ناطقه از سینه ارباب نظم بهر سلک مدح او در نفیس آرد نفس صدر عالی رأی ملک آرای دستوری که بر پایگاه قدر ...
وزیر شاه بدیدار پهلوان برغوش گرفت و داد بپیمان دوستی دل و هوش بموسم گل و بلبل زجام و بلبله کرد شراب گلگون از دست گلعذاران نوش همه سعادت دستور شاه سعدالملک همه سعادت ایام پهلوان برغ...
اندر آورد سپهر از ره تشریف بگوش حلقه بندگی میراتابک برغوش چرخ در گوش کشد حلقه فرمان ورا دهر مر غاشیه دولت او را بر دوش تا کله گوشه رسانید ز اقبال به چرخ داد اعدای ورا دست زمان مالش...
آن خط تیره گرد بناگوش روشنش گویی نوشته اند بخون دل منش خون دل منست نه خط آن زبسکه گشت اندر دلم خیال بناگوش روشنش در دل نهال عنبر و سوسن نشانده ام کانددوه شد بعنبر تر برگ سوسنش از س...
هرچند که هیچ برنخورد از تو دلم هرگز نشود بمهر سرد از تو دلم تو خود رفتی ولیک از فرقت تو شد منزل صد هزار درد از تو دلم
ایشاه محمد سیر یوسف وش داود شجاعت سلیمان مفرش موسی و خلیل اندر آب و آتش الیاس و خضروار بزی خرم و خوش
امروز منم ر و خدو کرده به کف بر چونان زده ام جلق چو چخماق نجف بر تا آب منی از سر نیمور برون جست چونانکه جهد گربه به موش از پس رف بر چون اشتر لوکست گروگانم ولیکن از گه علف او و سر ا...
ما را ز غم عشق تو ایدوست بس آخر آن شادی وصل تو کجا رفت پس آخر وصل تو ز من رفت و پس وی نگرانم گر باز نگردد نکند روی پس آخر داریم هوا و هوس وصل تو در سر جاوید نمانند هوا و هوس آخر هم...
حکیم سوزنیم چشم شاعران بهجا چو چشم باز بدوزم بسوزن پولاد بسان سوزن بی رشته خاطری دارم بهر کجا که درآید فرو رود آزاد چو رشته درکشم از هجو یکجهان شاعر بیکدگر بردوزم که درنگنجد باد کس...
خر خمخانه را جودان بماندست وگر ماندست جو کو تا بخاید بسنگ هجو من دندان شکستست که بی بیطار بیخش برنیاید سرش از سهمناکی شد به آنسان که جز پالیزبانان را نشاید به جز آکنده و آخر نباشد ...
عاشقی شد رسم و راه و سیرت و آیین مرا هر که بیند بیند این را با من و با این مرا رنج فرهاد است بر من عاشقی را گاهگاه کامرانی خیزد از معشوق چون شیرین مرا عاشقم بر روی خوب آنکه با دیدا...
الغ عارض ز ن گربه افتاد جهانرا گنده گردانید از باد چرا خاکش نپوشیدند بر روی که باگه این کند گربه چو افتاد گه گربه بعهد ارسلان خان بسی ورزید و زر و سیم بنهاد چه گه گربه سگی هندو نژا...
نور دین نور عین مهر و وفا آفریده شده ز لطف خدا هر که از مهر و از وفا زاید زو نیاید بعمر جور و جفا نور دین را هر آینه نکند اف افواه دشمنان اطفا هست دیدار تو شفای قلوب چشم مرضی بود ب...
منم منم زده در دل ز عشق یار آتش گمان مبر که یک آتش که صدهزار آتش چو نار شد دلم از عشق ناردان لب دوست میان دل همه چون دانه های نار آتش هر آفریده بترسد ز آتش و دل من همی خوهد بدعا زآ...
ایدل ز عشق یار چو از دانه نار باش گر دانه نار باشد گو دانه نار باش ورا شک من ز جور تو چون ناروان شود در عشق آندو لعل چو یکدانه نار باش بر جان خیال صورت جانان نگار کن وندر میان جان ...
ببر ای باد صبا مژده بتلقین سروش بهمه خلق جهان دربدر و گوش بگوش که شفا یافت سر تاجوران تاج الدین عین دولت شرف لشکر خلخ برغوش سرکش توران مسعود که دارد زشرف مشتری غاشیه اسب مرادش بر د...
آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف نور گسترد و ضیا بر نسف و اهل نسف ظل طوبی است بر آن کس که ضیاگستر شد آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف آفتاب همه سادات که با طلعت او آفتاب فلکی را نه فروغ اس...