شمارهٔ ۲۰۷ - دریغ من!
آتش کید آسمان سوخت تنم دریغ من ز آب دو دیده بیخ غم برنکنم دریغ من من که به تن ز عافیت داشتمی لباس ها بس عجبست کاین چنین عور تنم دریغ من این فلک قبا دورنگ ازسر حیله برکشید از تن عاف...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
آتش کید آسمان سوخت تنم دریغ من ز آب دو دیده بیخ غم برنکنم دریغ من من که به تن ز عافیت داشتمی لباس ها بس عجبست کاین چنین عور تنم دریغ من این فلک قبا دورنگ ازسر حیله برکشید از تن عاف...
بر تختگاه تجرد سلطان نامورم من با سیرت ملکوتی در صورت بشرم من این عالم بشری را من زاده گل و خاکم لیکن ز جان و دل پاک از عالم دگرم من سلطان ملک فنایم منصور دار بقایم با یاد هوست هوا...
ای خطه ایران مهین ای وطن من ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من ای عاصمه دنیی آباد که شد باز آشفته کنارت چو دل پر حزن من دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست ای باغ گل و لاله و سرو...
شب فراق تو گویی شبان پیوسته است که زلف هرشبی اندرشب دگربسته است دل از تمام علایق گسسته ام که مرا خیال ابروی او پیش چشم پیوسته است نه خنجر و نه کمانست ابروان کجش که در فضیلت رویش دو...
ازجواهر لعل خوش تر زان که همرنگ دل است زان دل من بر جواهر لعل نهرو مایل است
ز بس گفتند ایران بی حساب است ز بس گفتند ایرانی خراب است ز بس گفتند این ملت فضولند ز بس گفتند این مردم جهولند ز بس گفتند ملت جان ندارد مریض مملکت درمان ندارد کنون پر گشته گوش ما از ...
صبح دوم شد سپیده تابانا زهره هویدا و ماه پنهانا دست افق مطرفی کشید بنفش سنجابین پروزش بدامانا برگ درختان چو می کشان به صبوح خون خوش برهم زنند پنگانا زمزمه مرغکان به شاخ درخت چون به...
چون خطه طوس را پس پشت بهشت در خطه بجنورد دل این بیت نوشت پیداست که حالتش چه خواهد بودن بیچاره که از جهنم آید به بهشت
چون به پشت آسمان پیما برآمد پای من آسمانی گشت طبع آسمان پیمای من عاقبت هم خود به سوی آسمان پویا شدم بس که پویا گشت از آن سو فکرت جویای من عاقبت این دل مرا چون خویشتن شیدا نمود اینت...
خوشا فصل بهار و رود کارون افق از پرتو خورشید گلگون ز عکس نخل ها بر صفحه آب نمایان صدهزاران نخل وارون دمنده کشتی کلگا ی زیبا به دریا چون موتور بر روی هامون قطار نخل ها از هر دو ساحل...
مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون هزار لعنت بر این زمانه ملعون ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند که آن قرین ملالست و این دچار جنون بدان خدای که با چند قطره باران داد به باد حادثه تخ...
هوشم ز سر پریده از ماجرای واگون از دنگ دنگ واگون از های های واگون از جالسان واگون راحت تر است صدبار آن کس که جان سپارد در زیر پای واگون زاسرار قبر و محشر آگه شود به یکبار آن کس که ...
حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین مر مرا افکند از چشم وزیر راستین حاسدم بر بود یکجا آنچه هشتم در شهور دشمنم بدرود در دم آنچه کشتم در سنین چار ساله خدمتم بار فسوس آورد بار تا که گیتی ...
شد پارس یکی حلقه گزین شیراز بر آن حلقه چون نگین بر حلقه انگشترین پارس شیراز بود گوهری ثمین از سبزه شاداب و سرخ گل گه یاقوتین گه زمردین هرگز به یک انگشتری که دید یاقوت و زمرد به هم ...
آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زردشت مهین زنده گشت از همت فردوسی سحرآفرین تازه گشت از طبع حکمتزای فردوسی به دهر آنچه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین باستانی نامه کافشاندندش اندر ...
درود بر تو و فضل و کمالت ای پوشکین به طبع نازک و لطف خیالت ای پوشکین نیافت عمر تو با روز مردنت پایان کنون بود صد و پنجاه سالت ای پوشکین تویی ز ما صد و پنجاه پایه بالاتر بریم رشک به...
در باغ تولیت دوش بودم روان به هرسو آشفته و نظرباز دیوانه و غزل گو دیدم به شوخی آنجا افکنده شور و غوغا عاشق کشان زیبا گلچهرگان مه رو قومی به عشوه ماهر جمعی به چهره باهر با زلفکان سا...
ترسم من از جهنم و آتش فشان او وان مالک عذاب و عمودگران او آن اژدهای اوکه دمش هست صد ذراع وان آدمی که رفته میان دهان او آن کرکسی که هست تنش همچوکوه قاف بر شاخه درخت جحیم آشیان او آن...
نم باران ز بستان گرد رفته است طبیعت را گلی از گل شکفته است نسیم آزاد می آید به بستان چرا پس مرغکان را دل گرفته است عجب شوری بپاکردست بلبل ندانم عشق در گوشش چه گفته است به ما جز عشق...
یکی زیبا خروسی بود جنگی به مانند عقاب از تیز چنگی گشاده سینه و گردن کشیده برای جنگ و پرخاش آفریده نهاده تاجی از یاقوت بر ترک فروهشته دو غبغب چون دوگلبرگ دو چشمانش چو دو مشعل فروزان...
تا حجه دین محمد از خاک برفت از خاک خروش ما بر افلاک برفت تاریخ وفاتش این چنین است که وی پاک آمد و پاک زیست هم پاک برفت
بگرفت شب ز چهره انجم نقاب ها آشفته شد به دیده عشاق خواب ها استارگان تافته بر چرخ لاجورد چونان که اندر آب ز باران حباب ها اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی از باد برفروز به بزم آفتاب...
این که بینی در مقابل نیست آن قوس قزح بهر ما دست طبیعت طاق نصرت بسته است گر رعیت بسته بود آن طاق را لطفی نداشت خرمم کان طاق را دست طبیعت بسته است
مغز من اقلیم دانش فکرتم بیدای او سینه دریای هنر دل گوهر یکتای او شعر من انگیخته موجیست از دریای ذوق من شناور چون نهنگان بر سر دریای او اژدهای خامه ام در خوردن فرعون جهل چون عصای مو...