شمارهٔ ۲۲۱ - فغان از این جهان
فغان از این جهان و ابتلای او که مانده ام عجیب در بلای او بسان دانه خرد گشت پیکرم ازین بزرگ سنگ آسیای او غنا و شادیش به جای دیگران به جای من همه غم و عنای او به جای من چرا بدی همی ک...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
فغان از این جهان و ابتلای او که مانده ام عجیب در بلای او بسان دانه خرد گشت پیکرم ازین بزرگ سنگ آسیای او غنا و شادیش به جای دیگران به جای من همه غم و عنای او به جای من چرا بدی همی ک...
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او که تا ابد بریده باد نای او بریده باد نای او و تا ابد گسسته و شکسته پر و پای او ز من بریده یار آشنای من کزو بریده باد آشنای او چه باشد از بلای جنگ صعب تر ...
زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو نیست هنگام تامل بی درنگ آماده شو در ره ناموس ملک و ملت و خویش و تبار با نشاط شیر و با عزم پلنگ آماده شو بهر کام دوستان و بهر طبع دشمنان در مقام ...
ای کوه سپیدسر درخشان شو مانند وزو شراره افشان شو ای رنگ پریده کوه دمباوند مریخ رخ و سهیل دندان شو ای شیر سپید خفته در وادی آن یال فرو فشان خندان شو زان یال سپید نیش ها بنمای تیره گ...
ایا نسیم صبا ای برید کار آگاه ز طوس جانب ری این زمان بپیما راه ببر پیامی از چاکران درگه قدس به آستان ملک شهریار کار آگاه بهین شهنشه والاتبار ملک ستان خدایگان سلاطین مظفرالدین شاه ش...
دوش چون برشد آن درفش سیاه گشت پیدا طلایه دی ماه تیره ابری برآمد از بر کوه که بپوشید پرده بر رخ ماه وان قنادیل زر فرو مردند از بر این فراشته خرگاه بادی از مرز شهریار دمید که به پیل ...
گسترد بهار زمردین حله ز اقصای بدخش تا در حله شد باغ چو حجله و گل سوری بنشست عروس وار در حجله هنگام سحر صبا فراز آید داماد صفت به گل زند قبله باغ است قباله گل و در وی از سبزه کشیده ...
منصور باد لشکر آن چشم کینه خواه پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه عشقش سپه کشید به تاراج صبر من آن گه که شب ز مشرق بیرون کشد سپاه رنجه شدم ز هجر به ارمان وصل او غرقه شدم به بحر به امید...
خورشید برکشید سر از باره بره ای ماه برگشای سوی باغ پنجره اسفند ماه رخت برون برد ازین دیار هان ای پسر سپند بسوزان به مجمره درکشتزار سبز گل سرخ بشکفید ز اسپید رود تا لب رود محمره تاج...
تو اگر خامی و ما سوخته توفیر بسی است شعله عشق نه گیرنده هر خاروخسی است هر طبیبی نکند چاره این مرده دلان که دوای دل ما درکف عیسی نفسی است گر دل سوخته ره برد به جایی نه عجب سوی حق را...
چون آینه نورخیز گشتی احسنت چون اره به خلق تیز گشتی احسنت در کفش ادیبان جهان کردی پای غوره نشده مویز گشتی احسنت
سراسر تار گیسوی سیه چیدند خانم ها ندانم از چه این مد را پسندیدند خانم ها کمند زلف بگشودند از پای گنهکاران گناه بستگان عشق بخشیدند خانم ها دلا آزاد شو کان دام دامن گیر گیسو را به رغ...
کردم عبور دی ز در شعبه چهار دیدم که کامران بسردم نشسته است در پشت میز با علم و طبل و عر و تیز بهر فنای توده مردم نشسته است
چو ترسی در دل کودک مکان کرد ببالد هر چه بالاتر رود مرد نبینی تو که بر نورس چناری نگارد کس به چاقو یادگاری ببالد پوست آرد پوست ریزد ولی آن نقش از وی برنخیزد
افتاد به حمام رهم سوی خزینه ترکید کدوی سرم از بوی خزینه من توی خزینه نروم هیچ و ز بیرون مبهوت شوم چون نگرم سوی خزینه چون کاسه بزقرمه پرقرمه کم آب پر آدم و کم آب بود توی خزبنه گه آب...
شاها تا کی بود بهار گرسنه خاین سیر و درستکار گرسنه خرمگس و عنکبوت و پشه و زنبور آن همه سیرند و نوبهار گرسنه آنکه کند سفلگی شعار بود سیر وانکه کند راستی شعار گرسنه سکه قلب خراب سیر ...
نعمت دنیا سرابست ای مشارالسلطنه این جهان نقش برآبست ای مشارالسلطنه تا توانی ظلم کن کاین روزگار بی کتاب حامی هر بی کتابست ای مشارالسلطنه تا توانی دخل برکاین روزگار بی حساب عاری از ع...
خاک آمل شده در زیر پی آتش طی ای مسلمانان آبی بفشانید به وی این همان خطه نامی ست که از عهد قدیم دورها کرده به امنیت و آسایش طی بوده در عهد منوچهر یکی حصن عظیم سر کشیده شرفاتش ز بر ق...
ای مردم دلخون وطن دغدغه تا کی چون شه ز وطن دل بکند دل بکن از وی صد سال فزون رنج کشیدیم و ملامت گشت ایران ویران و شد آباد ده ری طی کرد ری از بغی و شقا عزت ایران ای ایران برخیز که شد...
خوش گفت این حدیث که شرطست کآدمی گام آنچنان نهد که ننالد از او زمی چون بر زمین خرامی ای مرد خودستای از کبر و از تفرعن فرعون اعظمی خاک زمین به جای تو نفرین همی کند تا تو به کبر بر زب...
اجل پیام فرستاد سوی کشور ری که گشت روز تو کوتاه و روزگار تو طی بریخت خون سلیل رسول زاده سعد به یاد میری تهران و حکم داری ری از آن زمانه به نفرین خاندان رسول دچار گشته ای ای خاک تود...
ای سید عراقی شغلی دگر نداری یا دخلکی تراشی یا پولکی درآری وآنجا که دخلکی نیست آری خلاف اگرچه فرمان عفو بخشند بر عیسی و حواری بیچاره ای به هر کار جز کار چاپلوسی بیگانه ای ز هر فن جز...
آشفت روز بر من از این رنج جان گزای بخشای بر من ای شب آرام دیرپای ای لکه سپید زمغرب برو برو وی کله سیاه ز مشرق برآ برآ ی ای عصر زرد خیمه تزویر برفکن وی شب سیاه چادر انصاف برگشای ای ...
هان ای فراخ عرصه تهران چگونه ای زیر درفش قاید ایران چگونه ای ای گرگ پیر بهر مکافات خون خلق در زیر چنگ ضیغم غژمان چگونه ای ای منبع شرارت و ای مرکز فساد آرام و برده سر به گریبان چگون...