شمارهٔ ۷۹
بنگر بدان درخش که با قوت شمال برجست و روی ابر به ناخن همی شخود چون طفل خردسال که با خامه طلا کج مج خطی کشد بهکی صفحه کبود

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
بنگر بدان درخش که با قوت شمال برجست و روی ابر به ناخن همی شخود چون طفل خردسال که با خامه طلا کج مج خطی کشد بهکی صفحه کبود
یکی دوستی را بیازرد سخت پس آنگه سوی قاضیش بردسخت پس از رنج و بدنامی وگیرودار چو روز نخستین بدوگشت یار یکی گفتش ای مرد کارت چه بود درتن دوستی گیرو دارت چه بود چرا ز آشتی دست برداشتی...
ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمربند تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر چهر دلبند تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیو...
خوشا بهارا خوشا میا خوشا چمنا خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا خوشا سرود نو آیین و ساقی سرمست که ماه موی میان است و سرو سیم تنا خوشا توانگری و عاشقی به وقت بهار خوشا جوانی با این دو گ...
اگر مدار بهم نیست کار آتش و آب یکی به تیغ ملک بین مدار آتش و آب
پرهیز از خود که جای پرهیز اینجاست وز کس مطلب چیز که هر چیز اینجاست تا چند پی راز خدا می گردی راز دل خود جو که خدا نیز اینجاست
پادشهی بود به عهد قدیم شیفته خوردنی و زر و سیم لاغر پنداری و فربه بری ای عجب آکنده بر لاغری فربهی مرد به مغز سر است فربه بی مغز بلی لاغر است فربه بی مغزکدویی است خوار لاغر پر مایه ...
بالای نقره زلف سیارکله پا مکن ای نازنین بشهر شلق شوربپا مکن مثل همه بما مکنی ابروت تروش ایکار ر با همه بکن اما بما مکن خون کزد چشمای تو دلم ر وحیا نکرد یکبار بذش بگو مکن ای بی حیا ...
ز دانایی بنالد مرد دانا که دانا را خرد بندی است بر پا ز سیری کرده قی در هند راجه گرسنه خفته روسو در اروپا فرو ماند به کرباسی کشاورز مخنث گام بگذارد به دیبا عزیز بی جهت در خز و توزی...
ز نار هجر می سوزم ز درد عشق می نالم خدا را ای طبیب مهربان رحمی بر احوالم به حال و روز مشتاقان زدم بس طعنه تا امشب ز زلفی شد سیه روزم ز خالی شد تبه حالم بسی بگذشت سال و مه به من در ...
گذشته گذشته است و آینده نیست میان دو نابود پاینده چیست گذشته اگر خوب اگر بد گذشت وز آینده کس نیز واقف نگشت گذشته به چنگ تو ناید دگر وز آینده ات نیز نبود خبر دمی کاندر آن دعوی هست ت...
نهفته روی به برگ اندرون گلی محجوب ز باغبان طبیعت ملول و غمگین بود زتاب و جلوه اگر چند مانده بود جدا ولی ز نکهت او باغ عنبرآگین بود ز اوستادی خورشید و دایگانی ماه جدا به سایه اشجار ...
چیست آن گوهر که درد خسته درمان می کند اصلش از خاک است و کار لعل و مرجان می کند قوتش زآبست و خاک اما چو بادی اندرو در دمی چون کهربا آتش نمایان می کند هست یار آذر و چون پور آزر هر زم...
ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم ز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم ز عشق دست کشیدیم و بهر کشتن خویش به پایمردی اغیار دسته دسته شدیم خراب گشت وطنخواهی از من و تو بلی میان میوه شیرین زم...
جهانست چون جنگلی بیکران فراوان درخت و گیاه اندر آن یکی از در میوه اندوختن درختی دگر از در سوختن چو تابید از برج خرچنگ شید بخندید بر بارور تود بید که این کوشش بی کران تا به کی خمیده...
مثقلی با من ز روی طنز گفت صحبت از فضلت به کشور می رود گر ترا دستی است درعلم سیر کشف این رمزت میسر می رود این جهان چه گاو چه ماهی کدام کز خیالش عقلم از سر می رود گفتم اندر بی ثباتی ...
ویحک ای افراشته چرخ بلند چند داری مر مرا زار و نژند خستن روشن ضمیران تا به کی کشتن آزادمردان تا به چند تا به کی در خون مارانی غراب تا به کی برنعش ما تازی سمند چند هر جا یاوه پویان ...
وقت آنست که بر سبزه مقامی بکنیم بزمی آراسته و شرب مدامی بکنیم نیک فالی است که در غره شوال به مهر ماه را نو به خط سبز غلامی بکنیم مفتی شهر خراب از می نابست بیا کاقتدایی ز ارادت به ا...
فروردین آمد سپس بهمن و اسفند ای ماه بدین مژده بر آذر فکن اسپند ورگویی ما آذر و اسپند نداربم آن خال سیه چیست برآن چهره دلبند غم نیست گر این خانه تهی از همه کالاست عشق است و وفا نادر...
اهتمام و شوق اگر یاور شود مرد خامل ذکر نام آور شود شوق را باطل مکن در خویشتن تا ز نورش خاطرت انور شود کاتش تابان به خاکستر درون گر بماند دیر خاکستر شود کودکی نقاش بشناسم که داشت آر...
شدم با یکی مرد عیار یار که بودش همی رزم و پیکارکار سلحشور و سالوک و همت بلند به پیرامنش نامداران چند نهاده به سر تارک مهتری نهفته به دل بویه ی سروری هوای بزرگی بسر داشت مرد نیاسوده...
منم که عشق بتانم نموده پیر و کهن ندانم اینکه چه افتاده عشق را با من بلی هر آنکو عشق بتانش چیره شود شگفت نیست گر آید نزار و پیر و کهن ز رنج و درد چنان شد تنم که گر بینی گمان بری که ...
کسان که شور به ترک سلاح عام کنند خدنگ غمزه خونریز را چه نام کنند مسلمست که جنگ از جهان نخواهد رفت ز روی وهم گروهی خیال خام کنند گمان مبر که برای نمونه مدعیان به صلح دادن ژاپون و چی...
زمانه به قصد دلم بی درنگ گشاید ز غم تیرهای خدنگ نشان ساخته زآن دل خون فشان زند تیرها راست بر یک نشان نشاند سر اندر بن یکدگر کز آن تیرها نیزه سازد مگر ز بیداد مردم بنالم به زار بگری...