شمارهٔ ۹ - غزل
روی تو دیدم ز عمر دست کشیدم چشم مو کاش کور مرفت که تور نمدیدم ای بچه آهوی چین بروکه مو امروز هرچه دویدم ردت بذت نرسیدم ابرو و چشمای تو چار آس و تو شاهی دست خلی چار آس جورته دیدم

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
روی تو دیدم ز عمر دست کشیدم چشم مو کاش کور مرفت که تور نمدیدم ای بچه آهوی چین بروکه مو امروز هرچه دویدم ردت بذت نرسیدم ابرو و چشمای تو چار آس و تو شاهی دست خلی چار آس جورته دیدم
رفیقی داشتم بل اوستادی که صرف صحبتش می گشت اوقات علوم روح را تدریس می کرد برین سرگشته جهل و خرافات بهم دادیم قولی صادقانه که از ما هرکه گردد زودتر مات شب هفتم رفیق خویشتن را کند در...
جان قرین رخ جانان شود انشاء الله هرچه خواهد دل ما آن شود انشاء الله تا ببیند بت من حال پریشانی دل زلفش از باد پریشان شود انشاء الله آن که خون دلم از دیده به دامان افشاند خونش از دی...
والدین ار به روی فرزندان نگشایند از فضایل در ضرر این جنایت آخر کار بازگردد به مادر و به پدر قصه مجرمی است بی تقصیر کرده در وی گناه غیر اثر صورتی چون قمر دمیده به شب سیرتی چون به شب...
چون اختران پلاس سیه بر سر آورند کبکان به غارت تن من لشکرآورند دودو و سه سه ده تاده تا وبیست بیست چون اشتران که روی به آبشخورآورند آوخ چه دردهاکه مرا در دل افکنند آوخ چه رنج هاکه مر...
علی الصباح که بر طره ات زنی شانه هزار نافه گشایی میان کاشانه گر از بهشت گریزد کسی رواست بسی که هست چون تو بهشتی رخیش درخانه کسان زنند به دیوانگیم طعنه و من بر آن که از غم عشق تو نی...
به عهد شاه محمدرضا که بر سر او گرفته طالع بیدار چتر فتح و ظفر در آن زمان که ز تدبیر و اهتمام قوام تهی ز لشکر بیگانه گشت این کشور به سعی و همت زردشتیان ایرانی بنای این هنرستان نو رس...
صبح چون شاه فلک بر تختگه مأوی کند حاجب مشرق حجاب نیلگون بالا کند بهر دفع جادویی های شب فرعون کیش موسی صبح از بغل بیرون ید بیضا کند خود مگر زرتشت با فر فروغ اورمزد چاره پتیاره اهریم...
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع هریکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای گر اسیرخط و خالی شد دلم عیبم مکن مر...
رنج و زحمت طلبی باش معاشر با خلق حشر با خلق بلی رحمت و رنج آرد بار خواهی از دغدغه و رنج فراغت یابی ترک صحبت کن و در خانه نشین صوفی وار باش مأنوس به یاری که نپرسد ز تو چیز هم نگوید ...
گر نظر در آینه یکره بر آن منظر کند آفرین ها باید آن فرزند بر مادرکند گر دگربار این چنین بیرون شود آن دلربای خود یقین می دان که اوضاع جهان دیگرکند کس به رخسار مه از مشک سیه چنبر نکر...
شبی گذشت به آسودگی و آزادی هزار شکر بدین نعمت خدادادی چه عیش های مهنا که روی داد به ما بدین چمن که بدو باد روی آبادی ز کهنه و نو گیتی نگشت شاد دلم من و ملازمت لعبتان نو شادی حدیث ن...
برکش مراکه گوهر شمشیر آبدار تا از نیام برنکشندش پدید نیست
شد وقت آنکه مرغ سحر نغمه سر کند گل با نسیم صبح سر از خواب برکند نرگس عروس وار خمیده به طرف جوی تا خویش را در آینه هر دم نظر کند لاله گرفته جام عقیقین به زیر ابر تا با سرشک ابر لب خ...
بر سبزه نشست بلبل و قمری باید می سرخ چون گل حمری آری می سرخ درخور است از آنک بر سبزه نشست بلبل و قمری آن سرخ میی که گرش بربویی نشناسی اش از بنفشه بری آن می که سحابش اندرون بینی رخش...
در محرم اهل ری خود را دگرگون می کنند از زمین آه و فغان را زیب گردون می کنند گاه عریان گشته با زنجیر می کوبند پشت گه کفن پوشیده فرق خویش پرخون می کنند گاه بگشوده گریبان روز تا شب سی...
بشنید بها شعر دل افزای بهار گفتاکه منم به شعرهمتای بهار همتای بهار می توان بود بها درکون بها اگر بود پای بهار
مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی تو را بود به جای من غنجی و دلالی مرا نیست ز هجر تو سوی وصل تو راهی کسی رانبود ره ز وقوعی به محالی مرا گر سخن وصل تو پیش آید روزی چنانست که پیش آید...
رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود درود باد برین موکب خجسته درود کنون که بر شد آواز مرغ از بر مرغ شنید باید آوای رود بر لب رود به کتف دشت یکی جوشنی است مینارنگ به فرق کوه یکی مغفری اس...
چون خصم قوی گشت از او دست نگهدار و آزرده مکن مشت گرامی به حجر بر بگذار که پیش آیدش از بخت فتوری آنگه بکنش پوست به یک لمح بصر بر زان پیش که بدخواه به تو چاشت گذارد بگذار بر او شام و...
آخر زغم عشقت ای طفل دبستانی رفتم من از این عالم عالم به تو ارزانی عشق من و تو ای ماه بیرون ز شگفتی نیست من پیر جهان دیده تو طفل دبستانی نشگفت گر از مجنون در عشق شوم افزون کز معرفت ...
تکیه منمای به حسن و به جمال ای دختر سعی کن در طلب علم و کمال ای دختر ذره ای علم اگرت در وسط مغز بود به که در کنج لبت دانه خال ای دختر بی هنر نیست موثر صفت غنج و دلال با هنر جلوه کن...
هنگام فرودین که رساند ز ما درود بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود کز سبزه و بنفشه و گل های رنگ رنگ گویی بهشت آمده از آسمان فرود دریابنفش و مرز بنفش و هوا بنفش جنگل کبود و کوه کبود و افق...
نهاده کشور دل باز رو به ویرانی که دیده مملکتی را بدین پریشانی دلا مکن گله از کس که خوار و زار شود هر آن که شد چو تو سرگشته در هوسرانی ز تار زلف سیاه تو روز مشتاقان بود سیاه تر از ر...