بخش ۷۳ - شرح ملاقات آیرم رئیس شهربانی
در اوین داشتم گلستانی باغ و آب و درخت و ایوانی پر ز سیب و گلابی و شفرنگ آب جاری در او روان ده سنگ صاف و هموار ساخته راهش رفته گردونه تا به درگاهش سردسیری به دامن کهسار سر بهم داده ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
در اوین داشتم گلستانی باغ و آب و درخت و ایوانی پر ز سیب و گلابی و شفرنگ آب جاری در او روان ده سنگ صاف و هموار ساخته راهش رفته گردونه تا به درگاهش سردسیری به دامن کهسار سر بهم داده ...
کار کشور گرفت لون دگر شه به ترکیه بست رخت سفر از میان رفته اسعد و تیمور شده آیرم زمامدار امور گشته دولت به کارهاگستاخ مردم از بیم رفته در سوراخ یک طرف دستبرد مالیه یک طرف گیر و دار...
پس چندی امیر دولت بار داد در قرب بزم خویشم بار سخن از هر دری بکار آورد پس حدیثی ز شغل و کار آورد گفت تا کی ز ما کناره کنی ییری و ضعف را بهانه کنی تو به کار قلم توانایی در سیاست خبی...
مردی از فاقه در امان آمد کارش از گشنگی به جان آمد دید درکوی لاشه مردار روزه بگشود بر چنان افطار یافت با لاشه مرد را یاری گفت زنهار مرد و مرداری زین حرام ای رفیق دست بدار تا دهد خوش...
کارداری براند گرم به دشت شامگاهان به قریه ای بگذشت لقمه ای خورد و جرعه ای پیوست دیده بر هم نهاد خسته و مست تاکه از باغ خاست بانگ خروس خواجه برجست خشمناک و عبوس گفت کاین مرغ بلهوس ش...
میر لشگر ز من مکدر گشت تاکه شاهنشه از سفر برگشت چون درآمد شه از سفربه حضر میرلشگر ببست بار سفر پسری نوجوان و رعنا داشت شد جوانمرگ اینت بدپاداشت بود داماد شاه آن فرزند چون پسر مرد س...
داد شه جای او به مختاری صبح پیدا شد از شب تاری با من آیرم بگفته بودکه شاه اشقیا را براند از درگاه برگزیند ملک چو بیداران نیکمردان به جای بدکاران آن سخن شد درست بی کم و بیش گفته اش ...
بهر آن شد بنای نمره یک که بگیرد مقام زجر و کتک مجرمی کاو به کرده خستو نیست چاره اش غیر زور بازو نیست سارقی کاو نمی کند اقرار باید اقرار خواست با اصرار جای اشکنجه و عذاب و کتک افکنن...
و آن قضایا که در خراسان بود هم ز جهل پلیس نادان بود که به یک روز پاسبان بلد راند قانون به مردم مشهد کرد نسخ کله بهانه خوبش شد به دنبال آب و دانه خوبش به گمانش که کاری آسانست لیک غا...
پاسبان باید از نژاد اصیل تا کند عیب خلق را تعدیل پاسبان دوستدار خلق بود رهبر و غمگسار خلق بود پاسبان باید آدمی زاده مشفق و نیکخوی و آزاده پاسبان گر نه بی نیاز بود دست او هر طرف درا...
چادر و روی بند خوب نبود زن چنان مستمند خوب نبود جهل اسباب عافیت نشود زن روبسته تربیت نشود کار زن برتر است از این اسباب هست یکسان حجاب و رفع حجاب ای که اصلاح کار زن خواهی بی سبب عمر...
زن شناسم به روی همچو نگار مالک ملک و درهم و دینار مشربی باز و فکرتی روشن بی عقیدت به گلخن و گلشن شوهری زشت و ابله و بدخو با زنان بلایه هم زانو این چنین زن اگر رود به حریف یاگزیند ی...
نیز دانم زنی ثقیل وگران در عزای حسین جامه دران خاندانش مقدس و مومن شوی برنا و خود کثرالسن پای بند امید و بسته بیم به نعیم بهشت و نار جحیم بوده زایر به کربلا و حرم ننموده رخی به نام...
راست خواهی زنان معمایند پیچ در پیچ و لای بر لایند زن بود چون پیاز تو در تو کس ندارد خبر ز باطن او نیست زن پای بند هیچ اصول بجز از اصل فاعل و مفعول خویش را صد قلم بزک کردن غایتش زاد...
بامدادان به ساحت گلزار بنگر آن جلوه گل پر بار گویی آن رنگ و بو وسیله اوست تا کشد جرعه ای ز ساغر دوست گل که پروانه را به خویش کشد هم ز پروانه جرعه بیش کشد هست پروانه قاصد جانان به گ...
دو شعور است در نهاد بشر آن غریزی و این به علم و خبر آن نهانست و این دگر پیدا و آن نهانی بود به امر خدا آن شعوری که از برون در است پاسدار تمدن بشر است و آن کجا ناپدید و پنهانیست پاس...
بود روزی شهید بنشسته درکتبخانه در به رخ بسته نسخها چیده از یمین و یسار بود سرگرم سیر آن گلزار ناگه آمد ز در گرانجانی خشک مغزی عظیم نادانی گفت با شیخ کای ستوده لقا از چه ایدر نشسته ...
گشت مردی شریک پرخواری کرد تقسیم توشه را باری گفت یک چیز ازین دوگانه بخواه خربزه یا که هندوانه بخواه گفت من هر دوانه می خواهم خربزه هندوانه می خواهم برد مشروطه داغ و چوب و فلک جای آ...
چار ماه است که مهمل شده کار بلدی آخر این قوم ندادند قرار بلدی گشته از غصه و غم زرد عذار بلدی خفته در خاک عدم جسم نزار بلدی نرود فاتحه خوانی به مزار بلدی آه و صد آه براین حالت زار ب...
در دهر بزرگ یادگاری کردم ز برای خویش بنیاد بنیاد بنای پایداری بی یاری دست من شد ایجاد خار و خس روزگار ناساز سد کردن راه او نیارد چون بانی خود ز فرط اعزاز سر پیش کسی فرو نیارد ز آسی...
بخواندم زگفتار دانای راد که اندرز فرزند راکرد یاد نکو نام پاد آذر شادکام که بودش پدر ماراسپند نام
این تصنیف را بهار در منفای خود در سال ۱۳۱۲ ساخته و به به اهالی اصفهان اهدا کرده است به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی ببر از وفا کنار جلفا به گل ...
ای وطن خواهان سرگشته وحیران تاچند بدگمان و دو دل و سر به گریبان تا چند کشور دارا نادار و پریشان تا چند گنج کیخسرو در چنگ رضاخان تا چند ملک افریدون پامال ستوران تا چند ای عجب دانا ب...
شب رسید و مهر روشن شد نهان شد سیه چون جان اهریمن جهان تیرگی گسترده شد از باختر شد خراسان چون رخ عفریت نر لعلگون شد خاوران در افق شد زهره گرم دلبری کاه پیدا گه نهان همچون پری می زدن...