ترانهٔ ملی
دوشینه ز رنج دهر بدخواه رفتم سوی بوستان نهانی تا وارهم از خمار جانکاه در لطف و هوای بوستانی دیدم گل های نغز و دلخواه خندان ز طراوات جوانی مرغان لطیف طبع آگاه نالان به نوای باستانی ...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
دوشینه ز رنج دهر بدخواه رفتم سوی بوستان نهانی تا وارهم از خمار جانکاه در لطف و هوای بوستانی دیدم گل های نغز و دلخواه خندان ز طراوات جوانی مرغان لطیف طبع آگاه نالان به نوای باستانی ...
گر رقیب آید بر دلبر من جوشد از غیرت دل اندر بر من مکر و شیادی بود لشکر او عشق و آزادی بود لشکر من من بی پروا را چه هراس از دشمن خدا خدا دهد بر دشمن ظفری ما را یا که من از خون او رن...
شبی در محفلی با آه و سوزی شنیدستم که مرد پاره دوزی چنین می گفت با پیر عجوزی گلی خوش بوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکو چون حریری ...
فلق لیل الفراق وریح وصل تفوح وصاح دیک الصباح فقم لاجل الصبوح زان می گلگون بیار نهفته از عهد نوح کوکب برج ظفر گوهر درج فتوح نیرو بخشای تن راحت افزای روح نه جان که انباز جان نه خون ک...
اردیبهشت نوحه و آغاز ماتم است ماه ربیع نیست که ماه محرم است گر باد نوبهار وزد اندرین ربیع همچون محرم از چه جهان غرق ماتم است در عاشر محرم اگرکشته شد حسین در عاشر ربیع چرا دل پر از ...
چه ذلت ها کشید این ملت زار دریغ از راه دور و رنج بسیار ترقی اندرین کشور محال است که در این مملکت قحط الرجال است خرابی از جنوب و از شمال است بر این مخلوق آزادی وبال است بباید پرده ب...
حربه مردم فلاخن بود و سنگ دیو را گرزگران ابزار جنگ چون که دیو از آدمی گشتی ستوه جانب آتش فشان جستی به کوه آتش افشاندی به چنگ شامگاهان کآدمیزاد دلیر خفتی وگشتی دل از پیکار سیر تاختی...
شب است و بساط عیش به خوبی مرتب است شبی را که جان در او به رقص آید امشب است به هجران و وصل دوست دل و تن مرکب است دل از وصل در نشاط تن از هجر در تب است در این قصه نکته هاست در این رش...
ای پسر مادر خود را مازار بیش از او هیچ کرا دوست مدار تو چه دانی که چها در دل اوست او ترا تا به کجا دارد دوست نیست از عشق فزون تر مهری آن که بسته است به موی و چهری عشق از وصل بکاهد ...
دعوت او مسکن پر چرک تست مسکن پر چرک تو از شرک تست پاکی و پاکیزگی از دین بود مشرک و بیدین سگ چرکین بود چون مگس از اهرمن آمد پدید رغبت او جانب چرکی کشید ریشه ذات مگس اهریمنی است خلقت...
گوش کن ای بلبل شیرین سخن ای گل خوش نکهت باغ وطن ماجرای خویشتن روزگار باستان خویش را باستانی داستان خویش را سر بسر بشنو ز من این حکایت از کتاب و نامه نیست وین سخن ها از زبان خامه نی...
شاه جهان پهلوی نامدار ای ز سلاطین کیان یادگار خنجر بران تو روز هنر هست کلید در فتح و ظفر تیغ کجت چون زپی نظم خاست هر کجییی بود بدو گشت راست توپ تو بر خصم ز دوزخ دریست قبر برایش درک...
پادشها قصه پاکان شنو شمه ای از حال نیاکان شنو جمله نیاکان تو ایرانی اند جز پسر بهمن و دارا نیند از عقب دولت سامانیان آن شرف گوهر ساسانیان سال هزار است کز ایران زمین پادشهی برننشسته...
به به از این عهد دل افروز نو عصر نو و شاه نو و روز نو پادشها از پس ده قرن سال قرن تو را داده شرف ذوالجلال تاج کیان تا به تو خسرو رسید چهره این ملک چو گل بشکفید از خود ایران ملکی تا...
پهلویا یاد ز میراث کن مدرسه پهلوی احداث کن پهلوی آموخته اهل فرنگ خوانده خط پهلوی از نقش سنگ سغدی و میخی و اوستا همه کرده ز بر مردم دانا همه لیک در ایران کسی آگاه نی جانب خواندن همه...
انگور شد آبستن هان ای بچه حور برخیز و به گهواره فکن بچه انگور چندانش مهل کز دم دی گردد رنجور کامد دی و افسرد دم ماه و دم هور برکرد سیه ابر سر ازکوه نشابور واراست ز خوارزم سپه تا در...
سیصد و شصت و پنج و ربعی روز مدت سال بود و هست مدام ماه سی روز بود و پنج دگر بد به پایان سال پنجی نام گشت پنجی فزوده آخر سال طبق آداب و سنت دیرین بعد از آن پنج جشن اندرگاه بین اسفند...
در دست کسانی است نگهبانی ایران کاصرار نمودند به ویرانی ایران آن قوم سرانند که زیر سر آنهاست سرگشتگی و بی سرو سامانی ایران الحق که خطا کرده و تقصیر نمودند این سلسله در سلسله جنبانی ...
ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید حال خود را دیده واغوثا و واویلا کنید کیسه های خالی خود را دهید آخر تکان پس تکانی خورده دزد خویش را پیدا کنید تا به کی با این لباس ژنده می ریزید...
از خواص است هر آن بد که رود بر اشخاص داد از دست خواص کیست آن کس که ز بیداد خواص است خلاص داد از دست خواص داد مردم ز عوام است که کالانعامند به خدا بدنامند که خرابی همه از دست خواص ا...
از عوام است هرآن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام کار اسلام ز غوغای عوام است تمام داد از دست عوام دل من خون شد درآرزوی فهم درست ای جگرنوبت توست جان به لب آمد و نشنید کسم جان کلام...
بشنوی ار گفته پیر مغان گیری ازین دیو چه آه و فغان خلقتش از دیو شد این شوم ذات کشتن وی زان بود از واجبات مؤبدی این قصه خرفستران گوید و بس نکته حکمت در آن کیک و مله کژدم و مار و مگس ...
نسیم سحر بر چمن گذر کن زمن بلبل خسته را خبرکن بگو آشیان را ز دیده ترکن ز بیداد گل آه و ناله سرکن شبی سحرکن - شبی سحرکن سکوت شب و نوای بلبل شکرخنده زد به چهره گل کنار بستان - به یاد...
ای دلبر من تاج سر من یک دم ز وفا بنشین بر من نازت بکشم ای مایه ناز بارت ببرم ای دلبر من وای از تو که سوخت پروانه صفت شمع رخ تو بال و پر من رحمی که بسوخت عشق تو مرا چندان که نماند خ...