غزل شمارهٔ ۱۸۲
ما رشته سازیم مپرس از ادب ما صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما چون مردمک آیینه جمعیت نوریم در دایره صبح نشسته ست شب ما بی تابی دل آتش سودای که دارد تبخال به خورشید رسانده ست تب ما هست
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ما رشته سازیم مپرس از ادب ما صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما چون مردمک آیینه جمعیت نوریم در دایره صبح نشسته ست شب ما بی تابی دل آتش سودای که دارد تبخال به خورشید رسانده ست تب ما هست
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش این پرده به هر جا تنک افتد مژه در پوش بی قطع نفس کم نشود هرزه درایی رسوایی پرواز به افشاندن پر پوش در زنگ خوشست آینه از ننگ فسردن ای قطره فضولی مکن
آه از این جلوه نقاب فروش بحر در جیب و ما حباب فروش تو و صد موج گوهر تمکین من و یک اشک اضطراب فروش انفعال است شبنم این باغ عرقی گل کن و گلاب فروش چشمی از نقش این و آن بر بند اعتبار
ای ز لعلت سخن گلاب فروش نگه از نرگست شراب فروش تیغ ناز تو موجها دارد از سر بیدلان حباب فروش زبن دو نیرنگ قطع نتوان کرد جلوه گر باش یا نقاب فروش ذره ای مهر بی نشان خودی هرکجا باشی آ
مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس کاهش به چندین کوچه افکنده ست سعی نام در چاهش خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می نازد ز ماتم کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی دا