غزل شمارهٔ ۱۸۶۳
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع به کجاست کنج قناعتی که در قسم زند از طمع به دو روزه فرصت بی بقا که نه فقر دارد و نه غنا به زمین فرو نرود چرا که کسی علم زند از طمع حذر از ت
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع به کجاست کنج قناعتی که در قسم زند از طمع به دو روزه فرصت بی بقا که نه فقر دارد و نه غنا به زمین فرو نرود چرا که کسی علم زند از طمع حذر از ت
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع اگر امتحان دهدت عنان به طناب خیمه آسمان ته خاک خسب و علم مشو به نگونی علم از طمع سر شاخ طوبی و سد ر
هرکجاکردم به یاد سجده ات ساز رکوع چون مه نو تا فلک رفتم به پرواز رکوع پیش از آن کز خاک من بالد نهال زندگی می رسد از بار دل در گوشم آواز رکوع پیچ و تاب موجها یکسرگهرگردیدن است سجده
نشسته ای ز دل تنگ بر در تصدیع دمی که واشود این قفل عالمیست وسیع به خویش گر نرسی آنقدر غرابت نیست که سرکشیده ای از کارگاه صنع بدیع طلب ز هرچه تسلی شود غنیمت گیر به جوع می مکد انگشت
به ذوق گرد رهت می دوم سراسر باغ ز بوی گل نمکی می زنم به زخم دماغ سزد که بیخودی ام بخشد از بهار سراغ پی شکستن رنگی رسیده است به باغ به فکر عافیت از سر گذشته ام لیکن چو شمع یافته ام