غزل شمارهٔ ۱۹۹۳
عمری ست چون نفس به تپیدن فسانه ام از عافیت مپرس دل است آشیانه ام در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است موج خیالم و به خیالی روانه ام آهم چو دود آتش یاقوت گل نکرد وا سوخته ست در گره دل ز
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
عمری ست چون نفس به تپیدن فسانه ام از عافیت مپرس دل است آشیانه ام در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است موج خیالم و به خیالی روانه ام آهم چو دود آتش یاقوت گل نکرد وا سوخته ست در گره دل ز
فهم حقیقت من و ما را بهانه ام خوابیده است هر دو جهان در فسانه ام چون بوی غنچه ای که فتد در نقاب رنگ خون می خورد به پرده حسرت ترانه ام پاک است نامه سحر ازگرد انتطار قاصد اگر درنگ کن
می دهد زیب عمارت از خرابی خانه ام آب در آیینه دارد سیل در ویرانه ام از گداز رنگ طاقت برنمی آیم چو شمع گردش چشم که در خون می زند پیمانه ام اینقدرها بیخود جام نگاه کیستم گوشها میخانه
سر خط نازیست امشب زخمهای سینه ام جوهر تیغ که گل کرده ست از آیینه ام شعله گر بارد فلک در عالم فقرم چه باک حصن سنگینیست گرد خرقه پشمینه ام چون گلم در نیستی پرواز هستی بود و بس تازه ش
مرده ام اما همان خجلت طراز هستی ام با عرق چون شمع می جوشد گداز هستی ام رنگ این پرواز حیرانم کجا خواهد شکست چون نفس عمری ست گرد ترکتاز هستی ام کاش چشمم وانمی گردید از خواب عدم منفعل