غزل شمارهٔ ۸۳۰
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت تورا در آینه می دید و جستجوی تو داشت به هر دکان که درین چارسو نظرکردم دماغ ناز تو سودای گفتگوی تو داشت به دور خمکده اعتبارگردیدیم سپهر و مهر هما
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت تورا در آینه می دید و جستجوی تو داشت به هر دکان که درین چارسو نظرکردم دماغ ناز تو سودای گفتگوی تو داشت به دور خمکده اعتبارگردیدیم سپهر و مهر هما
آغاز نگاهم به قیامت نظری داشت واکردن مژگان چراغم سحری داشت خوابم چه خیال است به گرد مژه گردد بالین من گم شده آرام پری داشت چشمی به تحیرکده دل نگشودیم آیینه همین خانه بیرون دری داشت
گر جنونم هوس قطع منازل می داشت خوش تر از ریگ روان آبله محمل می داشت دیده گر رنگی از آن جلوه به رو می آورد یک تحیر به صد آیینه مقابل می داشت پاس آیین ادب گر نشدی مانع اشک تا به کویش
تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت گر شوی حلقه که چشم آنسوی در خواهی داشت زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن شمع سان گل به سر از باغ سحر خواهی داشت یک عرق وارگر از شرم طلب آب شوی
گل در چمن رسید و قدم بر هوا گذاشت جای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت تعمیر رنگ ز آب و گل اعتماد نیست نتوان بنای عمر به دوش وفا گذاشت عمری ست خاک من به سر من فتاده است این گرد دامن تو