غزل شمارهٔ ۹۱۷
سیل غمی که داد جهان خراب داد خاکم به باد داد به رنگی که آب داد راحت درین بساط جنون خیز مشکلست مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد یارب چه مشربم که درین شعله انجمن گردون می ام به ساغر
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
سیل غمی که داد جهان خراب داد خاکم به باد داد به رنگی که آب داد راحت درین بساط جنون خیز مشکلست مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد یارب چه مشربم که درین شعله انجمن گردون می ام به ساغر
شب که باد جلوه ات چشم خیالم آب داد حیرت بی تابی ام آیینه بر سیماب داد در محبت خودگدازی هم نشاط دیگر است هر قدر دل آب کردم یادم از مهتاب داد با قضا غیر از ضعیفی پیش بردن مشکل است پن
شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر داد پرواز من آیینه امکان به شرر داد از یک مژه شوقی که به آن جلوه گشودم بر هر بن مو حیرتم آغوش دگر داد صد چاک زد آیینه ز جوهر به گرببان اظهارکمال اینقد
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را به رنگ موی چینی سرمه می گیرد فغانش را ز فیض خاکساری آنقدر عزت هوس دارم که در آغوش نقش سجده گیرم آستانش را زبان حال عاشق گر دعایی دارد این دارد
داد عشق از بی نیازی درس طفلانم به یاد سرخط معنی ست پیش چشم و می خوانم به یاد شرم بی دردی مگر بر جبهه ام چیند عرق تا بماند ننگ خشکی های مژگانم به یاد می فشارد تنگی این خانه مجنون مر