شمارهٔ ۱۱
دلگیرم از بزم طرب غمخانه ای باید مرا من عاشق دیوانه ام ویرانه ای باید مرا از دولت عشق و جنون آزادم از قید خرد اکنون برای همدمی دیوانه ای باید مرا خواهم که افروزم شبی شمع طرب در کنج...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دلگیرم از بزم طرب غمخانه ای باید مرا من عاشق دیوانه ام ویرانه ای باید مرا از دولت عشق و جنون آزادم از قید خرد اکنون برای همدمی دیوانه ای باید مرا خواهم که افروزم شبی شمع طرب در کنج...
وقتست که رنگریزی تاک کنند خوبان چمن جلوه بر افلاک کنند چون خیل ملک یکایک اوراق درخت آیند فرود و سجده بر خاک کنند
بود بیجان آینه از هجر روی روشنش صورت او دید پیدا گشت جانی در تنش
چمن شکفت و جهان پر ز سوسن و سمنست به صد هزار زبان روزگار در سخنست ز خاک سوخته داغ آتشین رویان دمید لاله و سوزش هنوز در کفنست نه روز آنست که در خانه مست بتوان بود برون خرام ز مجلس ک...
ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدست هر سر موی دگر بر تن من تیر شدست در دلش هست که چون آب خورد خون مرا گرچه با من بزبان چون شکر و شیر شدست بچه انگیز فرود آورم آن شاهسوار چکنم کار من از چ...
تا کی بهانه ات بدل بت پرست ماست ملزم شویم گر نظرت در شکست ماست گردون که صبح و شام می از جام زر دهد محتاج جرعه یی ز شراب الست ماست هرچند ما گدا و بود مدعی غنی چون بنگری هنوز نگاهش ب...
دل بیقرار و دولت دیدار مشکلست گر خود عنایتی نکنی کار مشکلست میخانه یی برون ندهد این شراب تلخ کمتر که شرح مسیله بسیار مشکلست هر دم بدل هزار سنان می رسد ز دوست با آنکه درد خوردن یک خ...
عاشقان را در سر شوریده سودا آتشست در بدن خون نشتر و در دل سویدا آتشست تن نخواهد خوابگاه نرم چون گر مست دل گلخنی را زیر و پهلو فرش دیبا آتشست میگدازم از حیا تا از تو می جویم مراد در...
باز نقاش خزان طرح دگرگون زده است رنگها ریخته درهم که دم از خون زده است صاحبان قلم انگشت گزیدند همه زین رقمها که سر از خامه ی بیچون زده است زهره آهنگ همه راهروان راست گرفت داستان غل...
سرو من زلف پریشان بر رخ گلگون شکست بر گل سیراب جعد سنبل مفتون شکست خنده بر افسانه ی شیرین لبان زد در سخن لعل میگونت که قدر لؤلوی مکنون شکست بنده ی آن سرو آزادم که در گشت چمن حسن شا...
آه کان ابروکمان چشم سیاه از ناز بست پرده ی نیلوفری بر نرگس غماز بست داد از آن سلطان که در مجلس بصد ناز و نیاز باز کردم صد رهش تیغ از میان و باز بست تا چه افسون خواند آن لعل سخنگو ر...
ای آنکه همه سوختنت از پی کامست تا در دل گرمم نرسی کار تو خامست درویش چو در مشرب توحید رسیدی همصحبتی خلق دگر بر تو حرامست ای مرد خدا از تو باو راه بسی نیست گر پای طلب پیش نهی یکدوسه...
آمد سحاب و چهره گل ها ز خواب شست نیسان دهان غنچه به مشک و گلاب شست صبحست می بنوش که گردون به اشک گرم از بهر جرعه ای قدح آفتاب شست گو همچو برگ لاله ز برق فنا بسوز گل چون کتان خود به...
نیست بیرون و درونم ذره ای خالی ز دوست صورتم آیینه معنی و معنی عین اوست آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون زار هیچ غیر از دوست نبود گر برون آیم ز پوست حسن روز افزون یار و عشق خرمن س...
کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا یار باید تا گره از کار بگشاید مرا گر مرا بر دار بندد یار بهر امتحان کیست کآن ساعت به تیغ از دار بگشاید مرا بسته زنجیر زلفت شد دل افگار من زلف بگشا ...
منت که رسیدیم بکام دل ازو حل گشت بما جهان جهان مشکل ازو بنگر که چه سهو کرده باشیم همه معشوق چنین بما و ما غافل ازو
داغ داغم از هوای دوزخ و فکر بهشت گه چراغ مسجدم سوزد گهی شمع کنشت
چمن شکفت و جهان پر ز سوسن و سمنست بصد هزار زبان روزگار در سخنست بمی دهیم ز بر جامه و بسر دستار که باز وقت عرقچین و تای پیرهنست بیار باده که دیگر هزار جامه ی چاک فدای دسته ی نسرین و...
ما را ز نوبهار گل روی او بس است مد نظر بنفشه خودروی او بس است گو سرو ناز جلوه مکن در حریم باغ کآنجا خرام قامت دلجوی او بس است بگشای ای نسیم سحر جیب غنچه را از بوی گل چه سود مرا بوی...
دمی که آن گل خندان به قصد خون منست ز خوی نازک او نیست از جنون منست به ناامیدی از آن آستان شدم محروم نشان بخت بد و طالع زبون منست برون ز بزم طرب سوزدم به خنده چو شمع کسی که بی خبر ا...
ماه رخسار تو آیینه مقصود منست دانه خال بر او اختر مسعود منست شب که بی لعل تو می می کشم از ساغر چشم جگر پاره کباب نمک آلود منست بس که در آتش سودای تو سوزم همه شب روزن خانه گردون سیه...
خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجست حق نظرست آنکه ستانند نه باجست در دست طبیبست علاج همه دردی دردی که طبیبم دهد آنرا چه علاجست این درد که می آوردم مژده درمان در دل نمک سوده و در چشم زج...
ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلست فریاد ما ز جلوه آن روی چون گلست گویا ندارد از قد و زلف تو آگهی مرغ چمن که شیفته سرو و سنبلست گر دست فتنه سلسله هستیم گسست سررشته حیات من آن جعد ک...
عاشقان را دم گرم و نفس سرد بس است گرمی و گل نبود اشک و رخ زرد بس است آسمان گو به رهم شعله خورشید مدار که مرا همرهی آن مه شبگرد بس است مطلب جام جم و آینه اسکندر گر ز مردان رهی یک نظ...