شمارهٔ ۱۰۳ - رباعی
ای هر نفسی نهاده بر کف ساغر عیبی نبود ز دوستان یاد آور ما را می لعل نیست جز در دیده می را که تو در پیاله داری می خور

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
ای هر نفسی نهاده بر کف ساغر عیبی نبود ز دوستان یاد آور ما را می لعل نیست جز در دیده می را که تو در پیاله داری می خور
بنگر به چمن جمال فرخنده گل گه گریه ابر بین و گه خنده گل سرو ار چه به آزادی خود می نازد از راستیی که داشت شد بنده گل
هرگز نکنم سوز تو ای شمع چگل پیدا من اگر چه هست کار مشکل دردی که من از عشق تو دارم حاصل دل داند و من دانم و من دانم و دل
جانا چو شبی با تو به روز آوردم گر بی تو دمی برآورم نامردم از مرگ نترسم پس از این کآب حیات از چشمه نوش لب لعلت خوردم
من ترک تو ای نگار آسان ندهم تا پیش زمرد خطت جان ندهم یاقوت لبت که قوت جان است مرا آن را به دو صد هزار مرجان ندهم
آن به که بجام باده دل شاد کنیم وز نآمده و گذشته کم یاد کنیم وین عاریتی روان زندانی را یک لحظه ز بند عقل آزاد کنیم
ای آن که نهند مهر و ماه از تمکین بر خاک جناب تو شب و روز جبین با دست زبان و دل تنگم منشان بر آتش انتظار و فارغ منشین
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی...
گر مست نیی مست نمایی می کن دیوانه نیی کاله ربایی می کن تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند رندی بنمای و پارسایی می کن
ای رای تو صحرای امل پیمودن تا چند بر آفتاب گل اندودن گر در دهن شیر شوی بهر طمع آخر نه شکار کور خواهی بودن
حافظ ورق سخن گذاری طی کن وین خامه تزویر و ریا را پی کن خاموش نشین که وقت خاموشی توست دم در کش و جام عشق را پر می کن
آنم که پدید گشتم از قدرت تو پرورده شدم به ناز در نعمت تو صد سال به امتحان گنه خواهم کرد یا جرم من است بیش یا رحمت تو
تا کی بود این جور و جفا کردن تو بیهوده دل خلایق آزردن تو تیغی است به دست اهل دل خون آلود گر در تو رسد خون تو در گردن تو
گل را دیدم نشسته بر تخت شهی گفتا بشنو راستی از مرد رهی من طفلم و بی گنه مرا می سوزند ای وای به تو که پیری و پر گنهی
گل گفت اگر دستگهی داشتمی بگریختمی اگر رهی داشتمی با بی گنهی مرا چنین می سوزند ای وای به من گر گنهی داشتمی
کم گوی به جز مصلحت خویش مگوی چیزی که نپرسند تو خود پیش مگوی گوش تو دو دادند و زبان تو یکی یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد اگر چه گرد برانگیختی ز هستی من غباری از من خاکی به دامنت مرساد چو در به روی من ای نور دیده در بستی دگر جهان...
دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می چینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنییٖ و عقبیٖ ب...
صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی گو برآر آواز چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا ز هجر مکن ناله زان که در عالم غم است و شادی ...
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق از شمع پرس قصه ز...
به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش به پادشاهی عالم فرو نیارد سر اگر ز سر قناعت خبر شود درویش بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد در آفرینش از انواع نوشد...
رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست ب...
روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این ور به مثل زاهد...
ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوش بو ماه است رخت یا روز مشک است خطت یا شب سیم است برت یا عاج سنگ است دلت یا رو لعلت به در دندان بشکست لب پسته زلفت به خم...