شمارهٔ ۱۷۴
ای عوج زمانه قد چالاک بکش گردن به عروج قبه خاک بکش بی قوت چرا نشسته ای بسته دهان برخیز سری به کن افلاک بکش

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای عوج زمانه قد چالاک بکش گردن به عروج قبه خاک بکش بی قوت چرا نشسته ای بسته دهان برخیز سری به کن افلاک بکش
آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند تقدیر نی به ناخن مشکل گشا کند بر چشم مهر و مه ننهد پای غیرتم گردون گر استخوان مرا توتیا کند
به گرد عارض او خط عنبرین پیداست چو سبزه ای که بر اطراف یاسمین پیداست ز نام تقوی من بلکه سرگران شده ای که از جبین تو چون موج باده چین پیداست محبتم به دلت کرده گوییا اثری ز التفات نه...
ای صورت و معنی تو را پستی فرض از طبع قد تو کو تهی برده به قرض کوتاه تری یک گره از خایه به طول با خایه برابری ولیکن در عرض
چهره نما که در چمن شور هزار گل کند طره گشا که در خزان بوی بهار گل کند
عالم تمام از رخ جانانه روشن است از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است چون آفتاب نور می آفاق را گرفت گر کور نیستی ره میخانه روشن است دارد رواق چشم ز خون دلم چراغ تا باده هست دیده پیمانه...
پنهان به سیه خانه حرف است نقط با آنکه ز نقطه شد پدید آن همه خط یک نقطه توحید درین دایره هاست گر مردمک دیده نیفتد به غلط
سپند آتش خویشم کسی دوا چه کند به بی قراری من صبر بی نوا چه کند حزین سوخته دل می دهد به حسرت جان زمانه عهد شکن یار بی وفا چه کند
احساس مبدل شد و محسوس همان است صد شمع فزون سوخته فانوس همان است دل کافر دیر است ز لبیک چه حاصل گر زمزمه دیگر شده ناقوس همان است لب بر لب او دارم و حسرت کش عشقم دلبر به کنار و هوس ب...
تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع یک لمحه ندید دیده ام خواب چو شمع فریاد ز مشرب سمندر زادم زآتش رگ جان من خورد آب چو شمع
اگر یادم چمن پرورد آغوشش نخواهد شد سخن های من از خاطر فراموشش نخواهد شد اگر خورشید شوید روی خود در چشمه کوثر طرف با سینه صبح بناگوشش نخواهد شد
صبح را لمعه نور از ید بیضای دل است آتش طور فروغ رخ موسای دل است چهره حوران بهشتی عبث آراسته اند چشم صاحب نظران محو تماشای دل است پای هشیار نه ای پیک خیال رخ دوست سینه تا دیده پر از...
آسوده تویی چو سرو و سوسن در باغ من سوخته ام به هجرت ای چشم و چراغ داری دلی از فکر اسیران فارغ دارم ز غم تو داغ دل بر سر داغ
به دنیا سر فرو ناوردنم بالین راحت شد نظر پوشیدن از وضع جهان خواب فراغت شد
ای وقف شهیدان تو صحرای قیامت آوازه ای از کوی تو غوغای قیامت ای سلسله زلف تو بر پای قیامت سودایی خال تو سویدای قیامت بی داغ تمنای تو یک سینه ندیدم هر چند که گشتم به سراپای قیامت از ...
چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف تسلیم فکند سر که این گوی و مصاف هرگز دلم از عشق نیامد به ستوه سنگین نبود سایه سیمرغ به قاف
نگاه خشم چشم شوخ او را زیب دیگر شد رگ تلخی درین بادام شیرین تر ز شکر شد
رخصت آشتی مده غمزه غم زدای را مهر زبان دل مکن نرگس سرمه سای را چند نگاه تلخ تو زهر کند به ساغرم چاشنی تبسمی لعل کرشمه زای را رفته چه فتنه ها ز تو بر سر عقل و دین من باز به تاب داده...
از عمر عزیز رفته افزون از شصت گاهی در کار و گه به کوتاهی دست گه سخره مستی و گهی هشیاری امروز نشسته ام نه هشیار نه مست
نبرده لذت دیدار دلگشای تو را غلط به آینه هر کس کند صفای تو را به رهگذار تو صید کرشمه هاست دلم که ناز نرگس لیلی ست نقش پای تو را گداخت ناله من آشنا و بیگانه خبر نشد دل بیگانه آشنای ...
آلودهای به خون من جان نثار دست کارم تمام تا نکنی بر مدار دست باید نوازشی دل بی طاقت مرا گاهی بکش به سلسله تابدار دست در شهر شهره ام به تن خسته چون هلال گیرد مرا مگر مدد شهریار دست ...
حیرتی دارم حزین از حال ابنای زمان کودنی چند از چراگاه کمی و کوتهی پوزهء دعوی گشاده ستند در میدان لاف مبتدی ناگشته چون گشتند یا رب منتهی دیده از بینش معرا سینه از ادراک پاک قلب از ج...
تلقین حجت از لب جانانم آرزوست من کافر محبتم ایمانم آرزوست کمتر نیم ز شبنم حیران درین چمن یک چشم دیدن رخ جانانم آرزوست چون بهله خاطر از کف بی حاصلم گرفت دستی حریف چاک گریبانم آرزوست...
هرچند نوای آتشین دارد عشق بشنو که حدیث دلنشین دارد عشق سرمایه ده حیات دلها نفسی در سینه چو صبح راستین دارد عشق