شمارهٔ ۲۴۰
دل طلب کرد از آن غمزه عتابی که مپرس به اشارت نگهش داد جوابی که مپرس یک تبسم دل مخمور مرا برد ز دست در قدح لعل لبش داشت شرابی که مپرس

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دل طلب کرد از آن غمزه عتابی که مپرس به اشارت نگهش داد جوابی که مپرس یک تبسم دل مخمور مرا برد ز دست در قدح لعل لبش داشت شرابی که مپرس
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست مراست غم که ندانسته ای وفایی هست به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشد مرا که در نظر ابروی دلگشایی هست چه بسته ای ره پیغام محرمان چو شدند کبوتر حرمی قاصد...
بشکن قدح سپهر دون ای ساقی می نیست درین جام نگون ای ساقی مردم ز خمار باده ناب کجاست تا چند توان کشید خون ای ساقی
خون گر نخورد زان لب میگون چه کند کس مژگان تر و لب تشنه و دل خون چه کند کس از دست برون رفته عنان داری اشکم طوفان بهار است به جیحون چه کند کس
از کوی تو تا کلبه ی ما فاصله ای نیست محتاج به رنج قدم و راحله ای نیست بشاب اگر می روی ای لخت دل از جای امروز به از اشک روان قافله ای نیست ماییم که از چرخ ننالیم وگر نه این جام به ا...
صحراست ز سبزه سبزفام ای ساقی کار از گل و مل شود تمام ای ساقی گو چرخ نگردد به مراد دل ما کافیست به ما گردش جام ای ساقی
بسته پای چو من بی پر و بالی که مپرس زیر لب دارم ازین عقده سوالی که مپرس جلوه شمع تجلی شب هجران تو داشت با خیال تو مرا بود وصالی که مپرس رخت از آن کوی پی عزم سفر می بستم دل به دامان...
اشک چشم من و شراب یکیست دل گرم من و کباب یکی ست بحر بحر است و موج در تکرار ذره بسیار و آفتاب یکی ست نقش موهوم کارگاه وجود صد هزار است و در حساب یکی ست کفر و دین را چه فرق با دوری ن...
ای درد ز مرگ فکر درمان نکنی آزار دل شکسته حالان نکنی در جان غم یار دارم آسان ندهم ای محنت هجر مردن آسان نکنی
از چرخ تنک حوصله پروا چه کند کس با دشمن نامرد مدارا چه کند کس دل کندن و کام دل ازو هر دو محال است با قحبه مستوره دنیا چه کند کس
چون صبح به بر دیده من پیرهنی داشت در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش هر نافه داغم به گریبان ختنی داشت نگذاشت به کار دل صدپاره درستی آن عهد که با طره پیم...
ای دل ره و رسم عاشقان نگذاری درد و غم خویش رایگان نگذاری دستت نرسد به دامن وصل حزین تا پا به سر هر دو جهان نگذاری
غنچه دیدی و دل تنگ ندیدی افسوس روی گل دیدی و نیرنگ ندیدی افسوس ای که در سایه گل خواب فراغت داری تپش مرغ شب آهنگ ندیدی افسوس
یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است بی سکه داغت نبود آنچه رواج است شاهنشهیم باج ز افتاده نگیرد هر سرکه بلند است مرا زیر خراج است من کودک یونان کده صاف دلانم لوح سبقم ساده تر از صفحه...
ای ناله خلاف دردکیشان نکنی غمازی راز سینه ریشان نکنی آهسته گذر کن ای صبا از زلفش آنجا دل جمعی ست پریشان نکنی
نمی کشد دل ما را به دام و دانه خویش رهین منتم از زشتی زمانه خویش به دیر و کعبه نیارم سر نیاز فرود مرا که خاک مراد است آستانه خویش خوش است بلبلم از عیش جاودانه خویش که دارم از گره ب...
کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است سر تا قدم ما چو دل آغشته به خون است ما و حرم عشق که از گریه احباب دیوار و در آنجا چو دل آغشته به خون است بازآ که مرا دیده جدا ز آن گل عارض از خا...
ای دوست چراغ چشم بیدار تویی معشوق تویی عاشق دیدار تویی آشوب جهان فتنه بازار تویی خود یوسف مصری و خریدار تویی
نمی بینم به مسجد رونق از دلمرده اصحابش همان به شیشه می را کنم قندیل محرابش بر آن نازک بدن دل در برم چون بید می لرزد پرستاران کنند از برگ گل گر بستر خوابش
بتی دارم که دل دیوانه اوست خراب جلوه مستانه اوست کند سوسن به شکرش تر زبانی لب هر غنچه در افسانه اوست سر و کارم بود با شعله خویی دل گرم من آتشخانه اوست نمی دانم به محفل این چه شمعیس...
شوق ار به دیارت نرساند نرسی در صفه بارت نرساند نرسی در حضرت دوست غیر را راه نبود گر عشق به یارت نرساند نرسی
برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیش طرفه سیلی ست به دنباله و دریا در پیش سرو نازت چو به گلگشت گلستان آید سر ز خجلت فکند نرگس شهلا در پیش
گنجی ست راز عشق که دل ها خراب اوست پیمانه لفظ و معنی رنگین شراب اوست دنبال شوخ چشم غزالی فتاده ام چون آهوی رمیده دلم در شتاب اوست دستم اگر به طرف عنانش نمی رسد خوناب اشک حسرت من تا...
هم درد و دوای دل افگار تویی عاشق تویی و عشق تویی یار تویی پرگار تویی نقطه تویی دایره تو یعنی که ز هر پرده پدیدار تویی