شمارهٔ ۲۴۸
لقمه ای را ممسک از آزادگان دارد دریغ از هما این سگ ز خست استخوان دارد دریغ با کدام امید دیگر زندگانی کس کند تیغش آبی از گلوی تشنگان دارد دریغ

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
لقمه ای را ممسک از آزادگان دارد دریغ از هما این سگ ز خست استخوان دارد دریغ با کدام امید دیگر زندگانی کس کند تیغش آبی از گلوی تشنگان دارد دریغ
گل داغ است که صحرای دلم خرم ازوست خون گرم است که ناسور مرا مرهم ازوست هر چه از دوست رسد ناخوش و خوش خوش باشد شربت وصل ازو تلخی هجران هم ازوست حلقه بندگی عشق به ما ارزانی که در انگش...
ای خامه بسی نکته سرایی کردی از زلف سخن گره گشایی کردی صاحب دردی اگر به دادت نرسد عمری به عبث هرزه درایی کردی
سرفرازی طلب از همت مردانه عشق داغ خورشید بود بر سر دیوانه عشق نیست جز سینه تفسیده این سوخته دل سرزمینی که در آن سوخته شد دانه عشق
جان و دل غفلت زده باری شده ما را این خواب گران سنگ مزاری شده ما را تا قدر جفای تو ندانی که ندانیم هر زخم لب شکرگزاری شده ما را ما از دل صد پاره چه فیضی که نبردیم درگنج قفس باغ و به...
آلوده ی کام دل مشو کام آن است هرگز طمع دانه مکن دام آن است در دایره ی فلک چه سرگردانی آغاز تو هر چه بود انجام آن است
هجوم گریه تلخ و خروش ناله های من شکر خواب بهاران شد غزال شیر مستش را زگلشن بوی خون تازه دل بر دماغم زد دهان غنچه گستاخ بوسیده ست دستش را
حزین از تقاضای همت برآنم که خوان سخن را به اخوان فرستم ز شوری که از سینه ام موج زن شد به زخم جگرها نمکدان فرستم زکلک عراقی نژاد خود از هند سوادی به خاک صفاهان فرستم چه پوشم گهر را ...
مشکینه طره ای به شب عنبرین لباس آمد به خواب من پی آشفتن حواس نی شب سواد چشم غزالان خوش نگه نی خواب سرمه نظر پاک حق شناس نی طره مشکسای دماغ نسیم خلد پیچیده زو به مغز خسان جهان عطاس ...
اسرار تو با زاهد و ملا نتوان گفت با کوردلان نور تجلا نتوان گفت چون آینه کز جلوه دیدار شود گم ما را به تماشای تو پیدا نتوان گفت از آمدن پیک صبا می رود از هوش پیغام تو با عاشق شیدا ن...
چون باد صبا سبک عنانی نکنی با زاغ و زغن هم آشیانی نکنی ای سرمه به خاک تا توان یکسان شد زنهار به دیده ها گرانی نکنی
ای آنکه زدی بر قدح امروز مرا سنگ فرداست درین راه کند پای تو را لنگ در رهگذر بال فشانان مفکن دام ترسم که تو را سخت فشارد قفس تنگ
تا شمع من ز دیده شب زنده دار رفت دود از سرم برآمد و اشک از کنار رفت در پیچ و تاب حلقه آن زلف خم به خم کاری که کرد دست و دل من ز کار رفت افسانه کم کنید که جوشید گریه ام خوابم کنون ز...
آلوده زهد کرده ام دامانی وجهت من المسجد نحو الحان ما رخت ز کوی نیکنامی بردیم نستودعکم معاشر الاخوان
فرش داغ ار نشود بستر بیماری دل سنگ فرسوده شود زیر گرانباری دل بارها از نفسم بیضه فولاد گداخت عقده ای عشق ندیده ست به دشواری دل
در شب شیب گرانتر شده خوابی که مراست شد جوان غفلت ایام شبابی که مراست ناصح افسانه چه سازد به تن آسانی من نشتر افگار شود از رگ خوابی که مراست زهر ناکامی جاوید چکاند به لبم با لب شهدف...
زاهد از عشق دین به افسون نبری روی ورع از میکده گلگون نبری تر ساختهای دامن تقوا از می زبن آب گلیم زهد بیرون نبری
در بتکده نامحرم و در کعبه غریبم آیا که حوالت به کجا کرده نصیبم مفتی ز اصول و ز فروعم خبری نیست یک مساله جز عشق نیاموخت ادیبم من حوصله ساز ستم عشق نبودم از عشوه دلم دادی و از جلوه ف...
می به بزم ما امشب از رمیده هوشان است نی ز بی نواییها کوچه خموشان است رگ چو شمع می سوزد در تنم ز تشنه لبی آب سرد تیغی کو خون گرم جوشان است چشم مست اگر باشد زهد پارسایی کیست کفر زلف ...
تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی در محفل عیش گل فشانی نکنی هرگز چون شمع جا به بزمت ندهند گر با همه کس چرب زبانی نکنی
به عشق روی تو چون لاله داغ می طلبم گدای کوی مغانم ایاغ می طلبم شبی به خواب من تیره روزگار بیا سیاه خیمه نشینم چراغ می طلبم
دل در هوس نرگس مستانه اسیر است مرغ حرم امروز به بتخانه اسیر است چون آبله ام بود دلی در کف و اکنون در دست تو بد مست چو پیمانه اسیر است مرغی نفتد بی طمع دانه به دامی عنقای دل ماست که...
امروز دل است زیر بار عجبی دارد نفس صبح غبار عجبی کوتاهی قصه دیدم از عمر دراز در گردش چرخ اوا روزگار عجبی
ز پی بیگانه خویی را به امید وفا افتم به دام صد بلا از یک نگاه آشنا افتم بود چون سایه در پای تو هستی خاکساران را مباد آن روز کز سرو سرافزازت جدا افتم