بخش ۳۹
سر همت فشانیی که بجاست دامن افشاندن از دنی دنیاست پارسایی عماد ایمان است پاکبازی قمار مردان است ناکس است آنکه امت دنیاست دل ناکس کلوخ استنجاست دل نبندد به این سرای سپنج داده پیش از...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
سر همت فشانیی که بجاست دامن افشاندن از دنی دنیاست پارسایی عماد ایمان است پاکبازی قمار مردان است ناکس است آنکه امت دنیاست دل ناکس کلوخ استنجاست دل نبندد به این سرای سپنج داده پیش از...
آنکه بعد از نبی وصی و ولی ست نایب آفریدگار علی ست سجده ها وقف آستانه اوست خم از آن پشت آسمان دو توست بحر علمش محیط هستی شد سر جاهل به قعر پستی شد زندگی بخش عالم است دمش یم عرفان بو...
عجب نبود که گردی دستگیرم فقیرم یا رسول الله فقیرم لب خشک مرا درجرعه نم نیست کف جود تو را سرمایه کم نیست به محتاجان کریمان را نظرهاست صدف را ز ابر نیسانی گهرهاست کند دامنکشان ابر به...
کجا رفت آیین مردان حق چه آمدکزین سان سیه شد ورق کنم یاد چون سیرت رفتگان گشاید دل از دیده سیل دمان کجایند مستان صهبای عشق دل و دین به دستان سودای عشق کجایند آن سالکان طریق که در جام...
سر شیرمردان عالم علی کزو سرفراز است نام یلی جهان کرم والی کردگار امام امم صاحب ذوالفقار ز قصرش کمین پایه چرخ بلند ز فیضش گرانمایه خاک نژند ولایت بر اندام زیباش چست وصایت به بالای ش...
ای زاده اولین قدرت قدر تو ورای فهم و فکرت آدم ز تو یافت سربلندی نوح از تو طراز ارجمندی معمار حرمسرا خلیلت جان و دل قدسیان سبیلت در طور کلیم یک شبانت کونین نواله خوار خوانت عیسی به ...
شاهسوار صف هیجا علی واقف اسرار خفی و جلی آیتی از منقبتش هل اتی رایتی از مکرمتش لافتی نفس نبی باب شبیر و شبر ناصر دین سرور عالی گهر قافله سالار همه رهروان داغکش ناصیه خسروان والی مل...
قلم اولین زاده قدرت است نگارنده دفتر حکمت است بدایع پدید آمد از حرف کن موثر خداوند و مبدع سخن قلم نقش بند کلام الله است زبان جدل زین سخن کوته است قلم چهره پرداز حسن و جمال قلم والی...
یاد می آیدم ز عهد پدر روح الله روحه الاطهر آن زمان بود سال عمرم پنج رفته عمرم ز شایگانی گنج عمر گنج و زمانه چون باد است تکیه بر باد سست بنیاد است ناگهان عید روزگار آمد سپری شد خزان...
شکر لله که هفته ای مهلت یافتم از حیات کم فرصت که برین چند صفحه ریخت قلم از خط مشک فام طرح ارم قلمم سرو جویباران است رقمم خط گلعذاران است قرنها بگذرد که طبع و قلم از یم فیض بخش گیرد...
چون ز من پیش خواجه عارف آن به اسرار سالکان واقف مرد معنی حکیم ربانی باده پیمای فیض یزدانی آن کهن مست جرعه های ازل هوشیار دیار علم و عمل دل و جان داده ولای علی نکته پرداز بر خفی و ج...
چه سان مدحت عشق سازم رقم شکافد ز نامش زبان چون قلم در اینجا قلم حکمت اندیش نیست که عشق آتش و خامه نی بیش نیست بر آنم که آتش به نی در زنم گل شعله چون شمع بر سر زنم چو پرورده عشقم و ...
سراینده ای دوش وقت سحر دو بیتک سرایید خوش با کلام سخن شیخ شیرازی است که کیهان خدیو سخن سازی است ز مسکینیم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار که در پ...
بر تارک خصم شاه مردان این خامه پلارکی است بران کلکی که به دستم استوار است در دست علی چو ذوالفقار است طغراکش نامه فصاحت لیلی وش حجله ملاحت زو گشته سخن به نام و ناموس هر صفحه ازوست ب...
به هجران زاری دلهای خونین ز حد بگذشت یا ختم النبیین ز اشک و آه مهجوران بی تاب جهانی غوطه زد در آتش و آب سپاه درد با جان در ستیز است لب هر زخم دل خونابه ریز است جهان از جلوه جان پرو...
سخن گوهر لجه سرمدی ست بهین حجت معجز احمدی ست سخن چشمه زندگانی بود سخن نعمت جاودانی بود سخن را به فرق سپهر افسری ست به عالم سخن سنج را سروری ست زگنج سخن مایه دار است دل چو نبود سخن ...
خامه شبی صفحه طرازی گرفت جوهر اندیشه گدازی گرفت مشک رقم شد ز دم عنبرین نافه گشا گشت چو آهوی چین پیشه عطار وشی کرد ساز طبله به شکرشکنی کرد باز یاسمن افشاند به نسرین طبق سنبل تر سود ...
حق ز ادراک خلق مستور است از مقام مقربان دور است خلق یک ذره است از ایجادش متقوم به فیض امدادش ذره کی ظرف انبساط شود حق محیط است کی محاط شود هست قایم به ذات عز و جل با خدا ممکنات را ...
شنیدم تهی دست بی حاصلی شنید این حکایت ز صاحبدلی که پیری چو برد از زلیخا توان خدنگ قدش حلقه شد چون کمان عزیزی به ذلت کشید و به رنج به ششدر فکندش سرای سپنج ز باد خزان خشک شد گلشنش نگ...
کو دل که ره مدیح پویم یارای زبان کجا که گویم حرفی ز ثنای شیخ ملت برهان طریقت و شریعت نتوان نخل مدیح بستن خاموش نمی توان نشستن تمکینی ازو کنم تمنا تا پای سخن نلغزد از جا خاموشی لب ش...
شکست استخوان طبع اندیشه زای به دندانه کلک پولاد خای که اندیشه جادونگاری گرفت بنای سخن استواری گرفت ز صد چشمه خون بیش پیمود دل که شد صفحه ام رشک چین و چگل به دل کاوش دیده نگذاشت نم ...
فیض نخستین که فروغ وجود برقع رخسار تجلی گشود از اثر پرتو آن نور غیب جلوه ابداع برآمد ز جیب عکس ازل آینه سازی گرفت نقش دویی جلوه طرازی گرفت صورت زیبای خرد شد پدید حفظ احد فاتحه بر و...
مرا داد روشن روانی سبق که بادا به روحش تحیات حق که ای کودک اخلاص را پیشه کن معرا دل از نقش اندیشه کن بدان رسم اخلاص آن حال را که از خود نپنداری افعال را توکل بود ترک آز و طلب فرو ب...
پس از نعت رسول حق سپاسی که سنجد کلک فکر حق شناسی نباشد جز ثنای شاه مردان که حق جان نبی خواندش به قرآن طراز مسند هارونی او به عالم کرده فاش افزونی او قبول بندگی او را مسلم کم از یک ...