شمارهٔ ۷۰۰
به دست آمد مرا تا زلف او تدبیرها کردم ز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم به سنگ آمد خدنگ ناله من از دل سختش به خارا گر ز آه آتشین تأثیرها کردم سواد خامه من صرف این غافل نهادان شد ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
به دست آمد مرا تا زلف او تدبیرها کردم ز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم به سنگ آمد خدنگ ناله من از دل سختش به خارا گر ز آه آتشین تأثیرها کردم سواد خامه من صرف این غافل نهادان شد ...
می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم داده جمعیت دلهای اسیران بر باد نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد من گر...
چشم خودم چو اشک ز مژگان فروچکم خون خودم ز خنجر عریان فروچکم آن اخگر گداخته ام کز شکوه دل خارا به هم فشارم و آسان فروچکم آن رشح رحمتم که ز فیض عمیم خویش آیم برون ز چاه و به زندان فر...
ز مستی های صهبای ازل میخانه خویشم چو چشم خوش نگاهان سرخوش از پیمانه خویشم تجلی کرده در جانم جمال شعله رخساری ز ایمانم چه پرسی گبر آتش خانه خویشم دلم چون شعله جواله با خود عشق می با...
چشم تو را ز جور پشیمان نیافتم این کافر فرنگ مسلمان نیافتم با آنکه خون هر دو جهان را به خاک ریخت تیغ کرشمه تو پشیمان نیافتم از هر طرف که دیده گشودم گشاده بود جایی به فیض کلبه ویران ...
ز خوی سرکش او هر قدم پامال می گردم غزالی را که من چون سایه در دنبال می گردم چو طفل بی جگر کو می رمد شب ها ز تاربکی هراسان از سواد نامه ی اعمال می گردم تو بی پروا و من شوریده احوالم...
من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم کشیدم آتشین آهی چو شمع از خویشتن رفتم گران جان نیستم در گلستان چون سرو پا در گل سبک روحانه چون باد بهاران از چمن رفتم نشد بال و پر پروانه ام گرم...
می گریزم ز جهان بار چرا بردارم سر درین معرکه اندازم و پا بردارم بویگل نیستم از بارگران جانیها تا پی قافله باد صبا بردارم گره از خاطر اگر گریه کند باز چرا منت بیهده از عقده گشا بردا...
چه پروا توشه واماندگی چون در کمر دارم به جایی می رسم اکنون که سامان سفر دارم خرد در عاشقی بر من عبث افسانه می خواند درین مکتب کتاب هفت ملت را ز بر دارم یتیمان محبت را وفایی دایه نگ...
ز بستر تا به کی پهلو پی تسکین بگردانم خوشا روزی کزین محنت سرا بالین بگردانم ندارد حاصلی دیدیم فصل زندگانی را چوگل تا چند اوراق دل خونین بگردانم در آتش افکنم از باده کشکول گدایی را ...
از ناله عاشق چه خبر بوالهوسی را آری خبر از درد کسی نیست کسی را هر خیره سری چاشنی درد نداند از مایده عشق چه قسمت مگسی را زخم دل نالان مرا چاره محال است مرهم چه نهی سینه چاک جرسی را ...
گر خاک شوی در ره دلدار خوش است ور نازکشی ناز خریدار خوش است در خواری عشق خودفروشیست هنر افسانه ما بر سر بازار خوش است
جدایی نیست از لیلی دل دیوانه ما را بود با کعبه ربطی در میان بتخانه ما را اسیر جذبه شمعی ست جان مضطرب حالم کمند شعله در گردن بود پروانه ما را نمک در دیده ساید شور عشق از خواب شیرینش...
دل آگه سر راهش ز پاس راز گرداندم شکایت تا سر مژگان رسید و بازگرداندم به دل نگذاشت پا را از غرور حسن و من دل را بر آوردم به گرد آن سراپا ناز گرداندم نهانی شب به کویش رفته بودم ناله ...
دست بر دل کی درین وحشت سرا می داشتم برق می گشتم اگر نیروی پا می داشتم درد را یاران به منت بر دل ما می نهند آه اگر زین سفلگان چشم دوا می داشتم گر امید التفاتی بود از خاک رهش دیده را...
ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم به کف چیزی که دارم دامن برچیده ای دارم نظر پوشیدن از آفاق باشد عین بینایی اگر انصاف داری چشم دنیا دیده ای دارم عجب نبود که بنماید جبین محراب دی...
ز حیلت سازی نفس صلاح اندیش می ترسم نمی ترسم من از بیگانگان از خویش می ترسم نکردم هرگز از تیغ قضا پهلو تهی اما ز آه دردناک سینه های ریش می ترسم به خود نسپرده ام در عاشقی هر چند ایما...
زاهد از پای خم باده چه سان برخیزم من نیفتاده ام آن سان که توان برخیزم صبح محشر که سر از خواب گران بردارم هم به رخساره ی ساقی نگران برخیزم دست افتاده کسی نیست که گیرد جز می اگر آید ...
ز بس دارد غم آن گل عذار آشفته احوالم گشاید جوی خون از دیده آیینه تمثالم ز تاثیر گرفتاری تبی در استخوان دارم که می سوزد در و بام قفس را سودن بالم مگر آید ز فیض همت آزادگان کاری به د...
به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم به چشم طفل طبعان گرچه از رنگین لباسانم کسی جز شانه خار از پای من بیرون نمی آرد درین وادی ز بی غمخوارگی از سینه چاکانم ندامت هرگز از عصیان نشد...
زمین و آسمان بیهوده می پیمود آوازم شکستم نغمه را در سینه و آسود آوازم نوآموز نواسازی نیم چون قمری و بلبل زبور عشق می سنجید با داوود آوازم پریشان کرده مو در ماتم خاموشیم مجنون دماغ ...
نگاهی کن به حالم دل به یغما داده عشقم نمی خیزد غبار من ز جا افتاده عشقم سر از احوال من عقل گران جان درنمی آرد سراپای دو عالم گشتم و بر جاده عشقم رموز معنی از من پرس افلاطون چه می د...
عمارت برنمی تابم ملامتخانه عشقم نمی خواهد کسی آبادیم ویرانه عشقم ز داغ سینه دارم لاله زاری در کنار خود ز سوز دل سمندر ساز آتشخانه عشقم پس از مرگ از زمین مرقدم مردم گیا روید مرا هرگ...
ز داغ عشق چون خورشید دارم چتر شاهی را سر ژولیده ام برد از میان صاحب کلاهی را به دنیا از فلک سایی سرم هرگز فرو ناید گدایی می شمارد همت من پادشاهی را به زیر تیغ او چشم از رخش پوشیده ...