بخش ۷ - در سبب نظم کوشنامه
زمانه چو کارم دلارای کرد دلم داستانی دگر رای کرد یکی مهتری داشتم من به شهر که از دانش و مردمی داشت بهر جوانی که هر کس که او را بدید همی نام یزدان بر او بر دمید به بالا چو سرو و به
۳۶۹ شعر از ایرانشان ابن ابی الخیر
زمانه چو کارم دلارای کرد دلم داستانی دگر رای کرد یکی مهتری داشتم من به شهر که از دانش و مردمی داشت بهر جوانی که هر کس که او را بدید همی نام یزدان بر او بر دمید به بالا چو سرو و به
همان شب یکی بزمگه ساخت کوش برآمد خروشیدن نای و نوش به روی پسر جام می کرد یاد به دیدار و رویش همی گشت شاد اگر چند فرزند را روی زشت به چشم پدر روی او چون بهشت چو سرمست گشتند گردان ز
از ایرانیان کودکی نیکدل که خورشید گشتی ز رویش خجل که با کودکان دگر آتبین ببخشیده بد کوش را پیش از این از آن کودکی بود پیشش بپای شنید آن همه بند و نیرنگ و رای چنان دشمنی بر دلش کرد
همان گه بفرمود تا زآن گروه تنی صد شدند از بر تیغ کوه همی راه دشمن نگه داشتند خروش از بر چرخ بگذاشتند همان شب یکی کنده فرمود شاه کشیدند بیل و تبرها به راه بر آن ره یکی کنده کردند ژر