بخش ۲۵۵ - گفتگوی قارن با کوش دربارهٔ بخشایش فریدون
وزآن پس بدو گفت قارن که شاه ببخشود و بگذشت از تو گناه نگر تا چه مایه نمودی گزند به جای نیاگان شاه بلند چو پاداش آمرزش آمد پدید ز فرمان او سر نباید کشید از این پس چنین رو که فرمود ش...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
وزآن پس بدو گفت قارن که شاه ببخشود و بگذشت از تو گناه نگر تا چه مایه نمودی گزند به جای نیاگان شاه بلند چو پاداش آمرزش آمد پدید ز فرمان او سر نباید کشید از این پس چنین رو که فرمود ش...
چو یک سال در کاخ قارن بماند فریدون فرخ ورا پیش خواند چو چشمش برآمد به تاج کی ای بدید آن بزرگی و فرخ پی ای به رخساره بپسود روی زمین همی خواند بر تاج شاه آفرین بخندید در روی او شاه و...
فرستاد مر کوش را خواند پیش چو آمد نشاندش به نزدیک خویش یکی مایه ور پایگه ساختش فراوانش بستود و بنواختش چو برگشت و آمد به نزدیک شاه یکی خلعت آراست او را پگاه ز تخت گرانمایه و تاج زر...
فریدون بدو گفت کز باختر یکی رنج پیش آمد و دردسر که ایرانیان اندر این سالیان گشاده ندیدند خود را میان سیاهان نوبین برون آمدند ز ماهی به دریا فزون آمدند از ایشان همه مرز ویران شده ست...
چو آن جا رسی کشور آباد کن چو آباد کردی همه داد کن که چون داد یابد تو را زیردست جز از سایه تو نسازد نشست ز بیداد هر کس گریزد همی که بیدادگر خون بریزد همی پسند جهان آفرین است داد که ...
چو من با تو بودم به هنگام ناز نگردم به گاه بلا از تو باز ز گفتار او هر سه گریان شدند وز آنجا سوی شاه کیهان شدند چو زال اندر آمد به نزدیک شاه رخان کرده چون کاه و بالا دو تاه به لب ر...
تو گفتی بپیوست ابر سیاه ببارید تیر و تبر بر سپاه یکی تیر باران بد از هر دو روی که بر دشت خون شد همه جوی جوی زمین بیشه ای شد ز زوبین و تیر ز گردون گریزنده بهرام و تیر زمانی بدین سان...
چنین داد پاسخ که یزدان پاک مرا اندر آورد بی ترس و باک من از تخم جمشیدم ای شاهزاد نمانده ست جز من کسی زآن نژاد بدان روزگاران چو گردان سپهر ز جمشید ببرید پیوند و مهر جهان شد به فرمان...
چو از مغز می رفت و آمد به هوش سوی شاه شد نامبردار کوش ببوسید تخت و به کش کرد دست بدو گفت کای شاه یزدان پرست نماید مرا روز رفتن به راه همان تا چه مایه گزینم سپاه فریدون فرو شد به ان...
از آمل روان گشت لشکر به راه همی رفت یکی میل با کوش شاه وز آن جایگه راه موصل گرفت بیابان و کهسار و منزل گرفت فرستاد با نامه پنجه سوار سوی شهر موصل بدان مرزدار که ما را گذر بر تو آمد...
قراطوس را نامه ای کرد کوش که ما را جهاندار با فر و هوش سوی باختر زآن فرستاد زود کزآن مرز یکباره برجست دود چنان آرزو کرد هر چند شهر که دارد ز ویرانی و رنج بهر شود یکسر آباد و مردم ه...
یکی پاسخ نامه فرمود و گفت که با رای مردم خرد باد جفت رسید و بخواندم سخن های تو نبینم ز دانش همی رای تو نمودن بزرگی و گندآوری به دل ناپسند است اگر بنگری پدید آید این داستان در مصاف ...
چو آمد بر کوش و نامه بداد یکایک بر او ترجمان کرد یاد برآشفت سخت و پسایید دست پس آن نامه بر نامه خویش بست هیونی برافگند نزدیک شاه به نامه درون گفت کای پیشگاه قراطوس گردن بپیچد همی ک...
چو آگاه شد زو قراطوس گفت که این مرد اگر با خرد نیست جفت اگر هست گردنکش و ریمن است به مردی و نیروی خویش ایمن است گر از لشکرم آگهی داشتی چنین آب گستاخ نگذاشتی بفرمود تا کوس بیرون برن...
بفرمود تا گاه بانگ خروس زننده بزد نای رویین و کوس جهان پر شد از شور وز مشغله برآمد ز روی زمین زلزله خروش ستوران و بانگ گوان درخشیدن تیغ و برگستوان ز مریخ بستد دل و رای و هوش همان ز...
چو پردخته شد او به کار سپاه میان سپاهش نهان گشت شاه برآمد خروش و بپیوست جنگ شتاب اندر آمد به جای درنگ غو کوس و آواز گرز یلان نهان کرده بر چهره بددلان خدنگ دو پیکان دل و دیده خست کم...
فرستاد از ایرانیان دو هزار به لشکرگه مردم کینه دار بدان تا نیارد به تاراج کس نباشد سپه را بدان دسترس وزآن پس سوی شهر پیغام کرد که شاه شما کار بس خام کرد از او زیردستان خود خواستیم ...
بترسید مردم ز پیغام اوی بدادند هم در زمان کام اوی گشادند شهر و شدندش به پیش همی هدیه ای ساخت هر یک ز خویش فراوان گهر بر سرش ریختند بسی لابه و پوزش انگیختند بپرسیدشان کوش و پس با سپ...
چو تنگ اندر آورد جاماسب بود که فرزانه دستور گشتاسپ بود پشوتن که بد شاه را خویش خون به دلتنگی از بلخ رفته برون در آن روز کآن شهریار جوان ز مهر کتایون بدی ناتوان چو فرمان لؤلؤ روان ک...
چو از شهر و دستان بپرداخت شاه سوی کابل آورد یکسر سپاه فرامرز را چون خبر شد ز زال که ماندست چون مرغ بی پر و بال گرفتار در دست بهمن چنان که مرگ آرزو باشدش هر زمان مر او را ز پولاد زن...
وز آن جایگه جم سپه برگرفت به تندی سوی رزم مهراج رفت هر آن گه که وارون شود بخت مرد به چاره که نیکو تواندش کرد به زندان ضحاک پنجاه سال بماند آن گزین خسرو بی همال به فرجام بنگر که دژخ...
فرستاد از آن پس منادیگران بدان کشور اندر کران تا کران که از مردم باختر هر که راه بجوید بیاید به درگاه شاه چو آواز برشد به درگاه و کوی یکایک به درگاه کردند روی کشاورز و دهقان همان پ...
یکی نامه فرمود نزدیک شاه که بنده چو آمد بدین جایگاه مر این مردمان را که از باختر گریزنده بودند و آسیمه سر یکایک به جستن چو بشتافتم در این کشور اندلس یافتم قراطوس شاهی و خودکامه ای ...
به دریا گذر کرد بار دگر بگردید کشور همه سربسر کسی کاو ز فرمانش گردن کشید زمانه به خون برش دامن کشید همان کوه طارق که نگشاد کس گشاد او به مردان با دسترس جهاندیده گوید که آن هفت کوه ...