بخش ۸۷ - بازگشت شاه چین و رفتن آتبین به نزد طیهور
بدانست سالار چین کان سخن چنان است کافگند آن مرد بن بفرمود تا برنهادند بار سوی چین کشیدند از مرغزار شد از رفتنش آتبین شادمان تو گفتی سرآمد مر او را غمان فرستاد لختی سواران ز پس بجست...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
بدانست سالار چین کان سخن چنان است کافگند آن مرد بن بفرمود تا برنهادند بار سوی چین کشیدند از مرغزار شد از رفتنش آتبین شادمان تو گفتی سرآمد مر او را غمان فرستاد لختی سواران ز پس بجست...
چو آگه شد از نامه آتبین تو گفتی ببسته ست پایش زمین دو دیده به لؤلؤ بیاگند پر کنارش شد از دیدگان پر ز در همی گفت لب ها پر از باد سر که با نیکمردان زمانه چه کرد دریغا که آن پاکدینان ...
ز دریا چو بر خشک شد شهریار سراسر سپه دید دریا کنار دو فرزند طیهور با آن سپاه پیاده شد و آفرین با سپاه گرفتند مر یکدگر را کنار نشستند بر باره راهوار چو شه را ز دربند بگذاشتند ز شادی...
چو آگاهی آمد سوی شهریار که آمد ز ره پارس پرهیزگار به جاماسپ فرمود تا با سپاه پذیره برون رفت یک روز راه همه شهر سرتاسر آذین ببست زن و مرد و کودک بر آنجا نشست سپه را چو بر مهد چشم آم...
شهنشاه مر جامه را کرد چاک کلاه از سر انداخت بر روی خاک بپردخت از آن بارگاه انجمن سخن رفت از آن گونه با رایزن که این را چه چاره سگالیم باز که شد کار برزین به ما بر دراز بدو گفت فرزا...
در این داستان ژرف بنگر کنون چو برخواند از پیش تو رهنمون ببین تا به گیتی چه کرده ست کوش سر مرزبانان فولادپوش دو چشم آسمانگون و چهره چو خون به بالا و پیکر ز پیلی فزون
چو بهمن چنان دید هم در زمان نشست از بر باد پای دمان بیاراست خود را چو شاهان پیش همی رفت با نامداران خویش چو سقلاب روم و چو خاقان چین چو رهام گودرز و پارس گزین سیه مرد گیل و دگر ارد...
چو برکند میغ سراپرده رنگ جهان شد چو دریای چینی زرنگ جهانجوی فرزانه را پیش خواند همه سرکشان را بر خود نشاند از آن رای و راه آگهی دادشان ازان گشت شادان دل رادشان بگفتند یکسر که ای شه...
به پنجم به شهر بسیلا رسید به گیتی کسی چون بسیلا ندید درازا دو فرسنگ و پهنا همین پر از باغ و باغش پر از یاسمین نشستنگه شاه طیهور بود نه شهری بهشتی پر از حور بود همه کوی ها آب و جوی ...
چو ده روز بگذشت طیهور شاه به پرسش سوی آتبین شد ز گاه به دیدار او آتبین گشت شاد نشستند و کردند هرگونه یاد وز آن روزگاران که اندر گذشت بگفت آتبین این همه سرگذشت دژم گشت طیهور از گفت ...
بدانست طیهور کآن شیردل شد از کار نخچیر توران خجل بدو گفت کای شاه با هوش و سنگ نگر تا نداری دل خویش تنگ که امروز بگذشت از تو شکار به چنگ تو آید دگر روزگار نه کیدی ز تو دور سستی رسک ...
گذشت آن شب و بامداد پگاه یکی بزمگاهی بیاراست شاه فرستاد شاه آتبین را بخواند بر آن تخت زر پیکرش برنشاند بزرگان ایران و طیهوریان ببستند در پیش ایشان میان دو فرزند شاه ایستاده به پای ...
به طیهور گفت آتبین از میان که من با تنی چند از ایرانیان به زنهار نزدیک شاه آمدیم بدین مایه ور بارگاه آمدیم به جای من آن کن که از تو سزاست که ناخوبی از پادشا ناسزاست بدو گفت طیهور ک...
جهاندیده گوید که اندر جهان دو جای است هر دو به دریا نهان که هرگز به خوبی چنان جای نیست چنان باغ های دلارای نیست یکی این جزیره که کردیم یاد که دارد خوشی ارم را نهاد و دیگر به دریا د...
کنون بازگردم به گفتار کوش ز دهقان دیندار بشنو به هوش چو سالار چین با سپه برگرفت سوی شهر خمدان ره اندر گرفت همه شهرهایی که بر راه بود کز آن شاه و دستورش آگاه بود به کام دل شاه برخاس...
بر آن بود سه ماه سالار چین که رفته ست پیش بهک آتبین یکی نامه فرمود نزد بهک ز سر تا به پایان سخن بی نمک که راز تو نزدیک من شد درست که آن بدگهر آتبین پیش توست اگر بنده ای تو به دل شا...
سوی پیل دندان رسید آگهی که ماچین و چین ز آتبین شد تهی ز دریا به کوه بسیلا رسید کنون با بسیلا که شاید چخید برآشفت و آمد به پیش پدر پدر را چنین گفت کای تاجور ز دشمن نه ایمن بود مرد ه...
نبشته به طیهور کز راه داد یکی پند من کرد بایدت یاد به گیتی نداری جز آن کوه جای نه ای همسر شاه گیتی خدای فزونتر مکش پای خویش از گلیم که باشد ز سرمات یکباره بیم سیه مار را چون سرآید ...