بخش ۱۴۱ - آگهی یافتن طیهور از برگزیدن آتبین فرارنگ را
فرع پیش شاه اندر آمد ز راه که را برگزید از میان گفت شاه بدو گفت آن را که دارد نشان خود او بود در خورد با سرکشان چنانچون تو گفتی از آن بهتر است ز خورشید رخشنده روشن تر است لبانت همه...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
فرع پیش شاه اندر آمد ز راه که را برگزید از میان گفت شاه بدو گفت آن را که دارد نشان خود او بود در خورد با سرکشان چنانچون تو گفتی از آن بهتر است ز خورشید رخشنده روشن تر است لبانت همه...
به دستور فرمود تا کرد ساز در گنج های کهن کرد باز بیاراست کارش چنانچون سزید کس آن ساز و آن شادکامی ندید همان آتبین گنج ها برگشاد سه هفته همی ساز و مهمان نهاد فرستاد چندان گهر نزد شا...
چو روز آمد از ماه اردیبهشت جهان شد ز لاله به سان بهشت بنالید بر شاخ گل عندلیب چو مرد مسیحا ز پیش صلیب شده باغ طیهور طاووس رنگ به هم در شده خیزران و خدنگ به سان دو عاشق رسیده به هم ...
از ایشان دژم گشت سالار کوه فرع را بخواند از میان گروه بدو گفت کز بیوفا آتبین بزودی چه پیش آمدستم ببین همی تا ز پیوند بی رنگ بود همی آتبین هم فرارنگ بود ز دو خر پیاده بماندم کنون تو...
شبی شادمان خفته بد آتبین چنان دید در خواب شاه زمین که فرزند پیش آمدش چون سروش سوار آن که شد کشته بر دست کوش یکی چوب در دست او داد خشک همان گاه شد سبز و بویا چو مشک بکشت از بر کوه ش...
به خواب اندرون شد شبی سهمناک روان جهاندار جمشید پاک چو شمعی بیامد به بالین اوی ببوسید چشم جهان بین اوی یکی بسته طومار دادش به دست بدو گفت کایدر تو بس کن نشست به زودی به ایران زمین ...
گذشت آن شب و بامداد پگاه فرستاد دستور را پیش شاه بیامد جهاندیده دستور و گفت بماناد شاه ایمن و یار جفت همی آتبین گوید ای شهریار ز بس نیکوی ها شدم شرمسار به جای من آن مردمی کرد شاه ک...
بدو گفت طیهور کاکنون ز راه بیندیش تا چون شود بی سپاه که راه شما ایدر این است و بس کجا پیل دندان نشانده ست کس بدان راه رفتن نداردت روی که رنج آید از دشمن کینه جوی چنین داد پاسخ که ش...
دگر روز شد پیش شاه آتبین فراوانش بستود و کرد آفرین چنین گفت کای شهریار دلیر دل از دیدن تو نگشته ست سیر ولیکن همی ترسم از روزگار که پیش اندر آید دگرگونه کار بمانیم بی نام تا جاودان ...
فرود آمد از پیل و عیبه بخواست سلیح تن خویشتن کرد راست بپوشید ده تار چینی پرند زره نیز تا باز دارد گزند تنوره بیست از برش پرنیان یکی خود زرین ببست از میان کیانی کمر بست شه بر میان ی...
برون آمد از شهر با تندبر به پیش اندرون لشکر نامور دو منزل برفت و به دریا رسید ز دریا یکی گوشه آمد پدید ز راه بیابان کشیده دراز شهنشاه بر گوشه آمد فراز دو کشتی بدیدند اندر زمان بفرم...
به یک هفته آمد به روم آن نوند چو از نامه بگشاد مانوش بند بخواند و فگند آستین بر زمین نهاد از بر آستین بر جبین همی گفت کای کردگار سپهر تو افگندی اندر دل شاه مهر تو کردی مر او را بدی...
هم امشب بدادی تو این کام کن چنانم کجا زنده شد سام من سر از خاک برداشت و شد پیشتر چو آشفته شیری به نخجیر تر نگه کرد مردم بدان تیرگی یکایک درو مانده از خیرگی گمان برد هر کس که آن نام...
چو با لشکر اندر رسید اردشیر سپاهش کشیده همه تیغ و تیر چنین گفت کای پور اسفندیار تو جستی و نگذاشتت روزگار تو پنداشتی کاندر ایران کسی نباشد که از پس نیاید بسی به بخت جهاندار لؤلؤ چنی...
چو رفت آتبین از بسیلا برون ز دیده زن و مرد راندند خون جوانان به دل زار و بریان شدند زنان از فرارنگ گریان شدند خروش آمد از کوی و برزن به دشت همی دود دل زآسمان بر گذشت همه خواهران فر...
همی راند تا کوه شد بر دو شاخ برآمد به خشکی و جای فراخ چو شهر و زمین دید و دشت آتبین نهاد آن سر تاجور بر زمین به رخساره خاک سیه را پسود بسی پیش یزدان نیایش نمود همی گفت کای برتر از ...
از آن آتبین شادمان گشت سخت جهان تیره گون گشت و بربست رخت برون کرد پس جامه شاهوار چو بازارگانان برآراست کار همه شب همی تیز راندی و روز فرود آمدی شاه لشکر فروز به پرهیز خود را همی دا...
همی بود در بیشه شاه آتبین ز گردون دژم وز زمانه به کین ز بیشه یکی روز شد سوی دشت جوانی پیاده بر او برگذشت مر او را به بیشه درآورد شاه به چربی بپرسیدش از رنج راه که آگاهی از کار ضحاک...
پراندیشه خسرو شبی خفته بود جهان دید کز میغ آشفته بود زمین تیره گشتی چو دریای قیر به پرده درون ماه و کیوان و تیر شب آشفته بودی هوا هولناک گرفته جهان سربسر آب و خاک از آن هول ترسان ش...
به پیش فرارنگ شد در زمان دلش کرد از این داستان شادمان شب آمد ببودند با یکدگر بکشتند تخمی که شادیش بر ز خسرو فرارنگ برداشت بار چو آگاه شد شاد شد شهریار شب و روز تنهاش نگذاشتی چو جان...
چنان دان که دیدم من امشب به خواب دلارای باغی و میدان و آب نشسته من اندر میان شاهوار به سر بر یکی تاج گوهرنگار جهان روشن از تاج رخشان من جهانی همه زیر فرمان من ز ناگاه جمشید فرمانرو...
یکی روز بیرون شد از پیشگاه خروش آمد از مرد فریادخواه برانگیخت شبرنگ تا خود چه بود بدان جایگه شد که زاری شنود دو تن دید شوری برانگیخته به مردی جوان اندر آویخته جوان را بپرسید تا از ...
گرانمایه دستور با رهنمون ز بیشه روان گشت و آمد برون به کوه دماوند کردند روی نهانی به راهی دگر پوی پوی مر آن کوه و آن دز در آن روزگار زبویان همی کردش آموزگار مغان داشتندی همه دامغان...
بدو گفت سلکت که ای رهنمون سزد گر تو ما را کنی آزمون بپرس آنچه خواهی و پاسخ شنو که شادی فزاید به فرمان ز تو گر امروز یابی تو پاسخ ز من به کام دل تو در این انجمن به فرزانه ما را تو ف...