غزل شمارهٔ ۳۵۹
به خرد راه عشق می پویی به چراغ آفتاب می جویی تو هنوز ابجد خرد خوانی وز معمای عشق می گویی مرد کامی و عشق می ورزی در زکامی و مشک می پویی زلف جانان ترازوی عشق است رنگ خالش محک دل جویی
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
به خرد راه عشق می پویی به چراغ آفتاب می جویی تو هنوز ابجد خرد خوانی وز معمای عشق می گویی مرد کامی و عشق می ورزی در زکامی و مشک می پویی زلف جانان ترازوی عشق است رنگ خالش محک دل جویی
مرا دانه دل بر آتش فتاده است از آن نعره من چنین خوش فتاده است به هفت آسمان هشتمین درفزایم ز دود دلی کآسمان وش فتاده است من آن آب نادیده نخل بلندم که از جان من در من آتش فتاده است غ
خود لطف بود چندان ای جان که تو داری دارند بتان لطف نه چندان که تو داری بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب دستارچه زان زلف پریشان که تو داری بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب زرین شود آن
صید توام فکندی و در خون گذاشتی صیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی وصلت چو دست سوخته می داشتی مرا در پای هجر سوخته دل چون گذاشتی می داشتی چو مهره مارم به دوستی دندان مار بر جگرم چون گماش
به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داری به رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری نه منم که خاک راهم ز پی سگان کویت نه تو آفتابی از من چه نظر دریغ داری تو چه سرکشی که خاکم ز جفا به باد دادی