قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵
بر جانور و نبات و ارکان سالار که کردت ای سخن دان وز خاک سیه برون که آورد این نعمت بی کران و الوان خوانی است زمین پر ز نعمت تو خاک مخوانش نیز خوان خوان خویشان تو اند جانور پاک زیرا ...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
بر جانور و نبات و ارکان سالار که کردت ای سخن دان وز خاک سیه برون که آورد این نعمت بی کران و الوان خوانی است زمین پر ز نعمت تو خاک مخوانش نیز خوان خوان خویشان تو اند جانور پاک زیرا ...
غریبی می چه خواهد یارب از من که با من روز و شب بسته است دامن غریبی دوستی با من گرفته است مرا از دوستی گشته است دشمن ز دشمن رست هر کو جست لیکن از این دشمن بجستن نیست رستن غریبی دشمن...
از کین بت پرستان در هند و چین و ماچین پردرد گشت جانت رخ زرد و روی پرچین باید همیت ناگه یک تاختن بر ایشان تا زان سگان به شمشیر از دل برون کنی کین هر شب ز درد و کینه تا روز برنیاید خ...
مکر و حسد را ز دل آوار کن وین تن خفته ت را بیدار کن نفس جفا پیشه ت ماری است بد قصد سوی کشتن این مار کن به آتش خرسندی یشکش بسوز بر در پرهیزش بر دار کن سرکش و تازنده ستوری بده است زی...
ای افسر کوه و چرخ را جوشن خود تیره به روی و فعل تو روشن چون باد سحر تو را برانگیزد دیوی سیهی به لولو آبستن وانگه که تهی شدی ز فرزندان چون پنبه شوی به کوه بر خرمن امروز به آب چشم تو...
به چشم نهان بین نهان جهان را که چشم عیان بین نبیند نهان را نهان در جهان چیست آزاده مردم ببینی نهان را نبینی عیان را جهان را به آهن نشایدش بستن به زنجیر حکمت ببند این جهان را دو چیز...
ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب این جهان را به جز از بادی و خوابی مشمر گر مقری به خدای و به رسول و به کتیب بر دل از زهد یکی نادره تعویذ ...
چرخ گردنده و اجرام و چهار ارکان کان جان است چنین باشد جان را کان کان جان است که پرجانور است این چرخ گرچه خود نیست مر این نادره کان را جان گوهر کان دلم نیز چنین شاید خوب و هشیار و س...
چیست آن لشکر فریشتگان که بیایند از آسمان پران سوی آن مرده ای که زنده شود چون بشویندش آن فریشتگان چیست آن مرده فریشته خوار به بهار و به تیر و تابستان
جوانی شد او را فراموش کن سر ناتوانی در آگوش کن تو را چند گه تن وشی پوش بود کنون چند گه جان وشی پوش کن اگر دیبه جان همی بایدت خرد تار و پود سخن هوش کن ز نادیدنی چشم ها کور ساز ز بیه...
ای مر تو را گرفته بت خوش زبان زبون تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون اندر حریم می نکند جان تو قرار تا ناوری دل از حرم دلبران برون برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دین چون من غریب و زار ...
از بهر چه ای پیر هشیوار هنربین بر اسپ هوا کرد دلت بار دگر زین دین است نهال شکر حکمت پورا بنشانش و به هر وقت ازو بار شکر چین مر بند هوا را به جز از حکمت نگشاد حکمت برد از عارض و رخس...
فریاد به لااله الا هو زین بی معنی زمانه بدخو زین دهر چو من تو چون نمی ترسی بی باک منم چه ظن بری یا تو زین قبه که خواهران انباغی هستند درو چهار هم زانو زین فاحشه گنده پیر زاینده بنش...
چون فروماندی ز بد کردار خویش پارسا گشتی کنون و نیک خو آن مثل کز پیش گفتند ای پسر من به شعر آرم کنون از بهر تو گند پیری گفت که ش خردی بریخت مر مرا نان تهی بود آرزو
ایا گشته غره به مکر زمانه ز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه یگانه زمانه شدی تو ولیکن نشد هیچ کس را زمانه یگانه زمانه بسی پند دادت ولیکن تو می در نیابی زبان زمانه نبینی همی خویشتن را نشس...
گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره افتاده در رمه رمه رفته به شب چره گرگ از رمه خواران و رمه در گیا چران هر یک به حرص خویش همی پر کند دره گرگ گیا بره است و بره گرگ را گیاست این نکته یا...
دور باش ای خواجه زین بی مر گله که ت نیاید چیز حاصل جز گله هر که در ره با گله خوگان رود گرد و درد و رنج یابد زان گله خانه خالی بهتر از پر شیر و گرگ دانیال این کرد بر دانا مله همچو ب...
ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب گر مردمی ستور مشو مردمی طلب بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای بس کرده ای بدانکه حکیمت بود لقب چون ننگری که می چه نویسد بر این زمین یزدان به خط خویش و به...
ناید هگرز از این یله گو باره جز درد و رنج عاقل بیچاره از سنگ خاره رنج بود حاصل بی عقل مرد سنگ بود خاره هرگز کس آن ندید که من دیدم زین بی شبان رمه یله گوباره تا پر خمار بود سرم یکسر...
ای زود گرد گنبد بر رفته خانه وفا به دست جفا رفته بر من چرا گماشته ای خیره چندین هزار مست بر آشفته این دشته بر کشیده همی تازد وان با کمان و تیر برو خفته اینم کند به خطبه درون نفرین ...
گشت جهان کودکی دوازده ساله از سمنش روی وز بنفشه گلاله آمد نازان ز هند مرغ بهاری روی نهاده به ما جغاله جغاله بی سلب و مفرش پرندی و رومی دشت نماند و جبال و نه بساله تا گل در کله چون ...
بدخو جهان تو را ندهد دسته تا تو ز دست او نشوی رسته بسته هوا مباش اگر خواهی تا دیو مر تو را نگرد بسته دیو از تو دست خویش کجا شوید تا تو دل از طمع نکنی شسته تا کی بود خلاف تو با دانا...
بسی کردم گه و بیگه نظاره ندیدم کار دنیا را کناره نیابد چشم سر هرچند کوشی همی زین نیلگون چادر گذاره همی خوانند و می رانند ما را نیابد کس همی زین کار چاره گر از این خانه بیرون رفت با...
ای خورده خوش و کرده فراوان فره اکنون که رفت عمر چه گویی که چه ای بر جهنده کره ز چنگال مرگ شو گر به حیله جست توانی بجه از مرگ کس نجست به بیچارگی بی هوده ای نبرد کسی ره به ده حلقه کم...