بخش ۴۳ - انجامش روزگار هرمس
مغنی بدان جره جان نواز بر آهنگ ما ناله نو بساز که گشتیم چون بلبل از ناله مست بدان ناله زین ناله دانیم رست چو هرمس بدین ژرف دریا رسید رهی دید کز وی رهایی ندید فرو رفت و گفت آفرین بر...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
مغنی بدان جره جان نواز بر آهنگ ما ناله نو بساز که گشتیم چون بلبل از ناله مست بدان ناله زین ناله دانیم رست چو هرمس بدین ژرف دریا رسید رهی دید کز وی رهایی ندید فرو رفت و گفت آفرین بر...
چو روزی چند شاه آنجا طرب کرد به یاری خواستن لشگر طلب کرد سپاهی داد قیصر بی شمارش به زر چون زر مهیا کرد کارش ز بس لشگر که بر خسرو شد انبوه روان شد روی هامون کوه در کوه چو کوه آهنین ...
با دو حکیم از سر هم خانگی شد سخنی چند ز بیگانگی لاف منی بود و توی برنتافت ملک یکی بود و دوی برنتافت حق دو نشاید که یکی بشنوند سر دو نباید که یکی بدروند جای دو شمشیر نیامی که دید بز...
بیا ساقی آن باده چون گلاب بر افشان به من تا درآیم ز خواب گلابی که آب جگر ها بدوست دوای همه درد سر ها بدوست رقیب منا خیز و در پیش کن تو شو نیز و اندیشه خویش کن ز تشویش خاطر جدا کن م...
هر نکته که بر نشان کاریست در وی به ضرورت اختیاریست در جنبش هر چه هست موجود درجی است ز درج های مقصود کاغذ ورق دو روی دارد کاماجگه از دو سوی دارد زین سوی ورق شمار تدبیر زانسوی دگر حس...
مغنی برآرای لحنی درست که این نیست ما را خطایی نخست بدان لحن بردن توان بامداد همه لحن های جهان را ز یاد فلاطون چو در رفتن آمد چه گفت که ما نیز در خاک خواهیم خفت چنان شد حکایت در آن ...
چو سر بر کرد ماه از برج ماهی مه پرویز شد در برج شاهی ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس سعادت داده از تثلیث و تسدیس ز پرگار حمل خورشید منظور به دلو اندر فکنده بر زحل نور عطارد کرده ز اول خ...
شرط است که وقت برگ ریزان خونابه شود ز برگ ریزان خونی که بود درون هر شاخ بیرون چکد از مسام سوراخ قاروره آب سرد گردد رخساره باغ زرد گردد شاخ آبله هلاک یابد زر جوید برگ و خاک یابد نرگ...
پیری عالم نگر و تنگی اش تا نفریبی به جوان رنگی اش بر کف این پیر که برنا وشست دسته گلی می نگری و آتش ست چشمه سراب است فریبش مخور قبله صلیب است نمازش مبر زین همه گل بر سر خاری نه ای ...
بیا ساقی آن می که جان پرورست به من ده که چون جان مرا درخورست مگر نو کند عمر پژمرده را به جوش آرد این خون افسرده را یکی روز خرم تر از نوبهار گزیده ترین روزی از روزگار به مهمان شه بو...
مغنی درین پرده دیرسال نوایی برانگیز و با او بنال مگر بر نوای چنان ناله ای فروبارد از اشک من ژاله ای بلیناس را چون سر آمد جهان چنین گفت در گوش کار آگهان که هنگام کوچ آمد اینک فراز ب...
کعبه روی عزم ره آغاز کرد قاعده کعبه رو ان ساز کرد زآنچه فزون از غرض کار داشت مبلغ یک بدره دینار داشت گفت فلان صوفی آزاد مرد که آستی از عالم کوتاه کرد در دلم آید که دیانت در اوست در...
بیا ساقی آزاد کن گردنم سرشک قدح ریز در دامنم سرشگی که از صرف پالودگی فرو شوید از دامن آلودگی مکن ترکی ای ترک چینی نگار بیا ساعتی چین در ابرو میار دلم را به دلداری یی شاد کن ز بند غ...
چنین در دفتر آورد آن سخن سنج که برد از اوستادی در سخن رنج که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند دلش دربند و جانش در هوس ماند ز بادام تر آب گل برانگیخت گلابی بر گل بادام می ریخت بسان گوسپ...
انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد به پایان کان سوخته خرمن زمانه شد خرمنی از سرشک دانه دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش زانحال که بود زارتر گشت بی زورتر و نزارتر گشت جان...
ببار ای مغنی نوایی شگفت گرفته رها کن که خوابم گرفت وگر زان ترنم شوم خفته نیز نبینم مگر خواب آشفته نیز چو آمد گه عزم فرفوریوس بنه بر شتر بست و بنواخت کوس به هم صحبتان گفت کاین باغ ن...
بیا ساقی امشب به می کن شتاب که با درد سر واجب آمد گلاب می یی کاب در روی کار آورد نه آن می که در سر خمار آورد جهانگرد را در جهان تاختن خوش آید سفر در سفر ساختن به هر کشوری دیدن آرای...
شاها ملکا جهان پناها یک شاه نه بل هزار شاها جمشید یکم به تخت گیری خورشید دوم به بی نظیری شروان شه کی قباد پیکر خاقان کبیر ابوالمظفر نی شروان شاه بل جهان شاه کیخسرو ثانی اخستان شاه ...
ای شده خشنود به یکبارگی چون خر و گاوی به علف خوارگی فارغ ازین مرکز خورشید گرد غافل از این دایره لاجورد از پی صاحب خبر ان است کار بی خبران را چه غم از روزگار بر سر کار آی چرا خفته ا...
مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز یکی روزش به خلوت پیش خود خواند که عمرش آستین بر دولت افشاند کلید گنج ها دادش که برگیر که پیشت مرد خواهد مادر پیر درآمد کار ان...
درآرای مغنی سرم را ز خواب به ابریشم رود و چنگ و رباب مگر کاب آن رود چون آب رود به خشگی کشی تری آرد فرود چو سقراط را رفتن آمد فراز دو اسبه به پیش اجل رفت باز شنیدم که زهری برآمیختند...
پادشهی بود رعیت شکن وز سر حجت شده حجاج فن هرچه به تاریک شب از صبح زاد بر در او درج شدی بامداد رفت یکی پیش ملک صبحگاه راز گشاینده تر از صبح و ماه از قمر اندوخته شب بازی یی وز سحر آم...
بیا ساقی آن باده بر دست گیر که از خوردنش نیست کس را گزیر نه باده جگر گوشه آفتاب که هم آتش آمد به گوهر هم آب دو پروانه بینم در این طرفگاه یکی رو سپید ست و دیگر سیاه نگردند پروانه شم...
چون بر شیرین مقرر گشت شاهی فروغ ملک بر مه شد ز ماهی به انصافش رعیت شاد گشتند همه زندانیان آزاد گشتند ز مظلومان عالم جور برداشت همه آیین جور از دور برداشت ز هر دروازه ای برداشت باجی...