بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین
چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ سپاه روم زد بر لشگر زنگ برآمد یوسفی نارنج در دست ترنج مه زلیخاوار بشکست شد از چشم فلک نیرنگ سازی گشاد ابروی ها در دل نوازی در پیروزه گون گنبد گشادند به ...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ سپاه روم زد بر لشگر زنگ برآمد یوسفی نارنج در دست ترنج مه زلیخاوار بشکست شد از چشم فلک نیرنگ سازی گشاد ابروی ها در دل نوازی در پیروزه گون گنبد گشادند به ...
مغنی ره رامش جان بساز نوازش کنم زان ره دل نواز چنان زن نوا از یکی تا به صد که در بزم خسرو زدی باربد نظامی چو این داستان شد تمام به عزم شدن نیز برداشت گام نه بس روزگاری برین برگذشت ...
بیا ساقی آن بکر پوشیده روی به من ده گرش هست پروای شوی کنم دست شویی به پاک از پلید به بکر این چنین دست باید کشید دگر باره بلبل به باغ آمدست پری پیش روشن چراغ آمدست خیال پری پیکری می...
هر نفس این پرده چابک رقیب بازی یی از پرده برآرد غریب نطع پر از زخمه و رقاص نه بحر پر از گوهر و غواص نه از درم و دولت و از تاج و تیغ نیست دریغ ار تو نخواهی دریغ گر رسدت دل به دم جبر...
چهارم روز مجلس تازه کردند غناها را بلند آوازه کردند به بخشیدن در آمد دست دریا زمین گشت از جواهر چون ثریا ملک چون شد ز نوش ساقیان مست غم دیدار شیرین بردش از دست طلب فرمود کردن باربد...
بیا ساقی آن زیبق تافته به شنگرف کاری عمل یافته بده تا در ایوان بارش برم چو شنگرف سوده به کارش برم ببار ای جهاندیده دهقان پیر سخنهای پرورده دلپذیر که چون خسرو از چین درآمد به روس کج...
قصه شنیدم که در اقصای مرو بود ملک زاده جوانی چو سرو مضطرب از دولتیان دیار ملک بر او شیفته چون روزگار تازگی اش را کهنان در ستیز پر خطر او ز آن خطر نیم خیز یک شب از آن فتنه پر اندیشه...
مغنی ره رامش آور پدید که غم شد به پایان و شادی رسید رونده رهی زن که بر رود ساز چو عمر شه آن راه باشد دراز گر آن بخردان را ستد روزگار خرد ماند بر شاه ما یادگار بقا باد شه را به نیرو...
چو فیاض دریا درآمد به موج ز کام صدف در درآرد به اوج از آن ابر کاتش در آب افکند زمین سایه بر آفتاب افکند دگر باره دولت درآمد به کار دل دولتی با سخن گشت یار فرو رفت شب روز روشن رسید ...
شبی چون سحر زیور آراسته به چندین دعای سحر خواسته ز مهتاب روشن جهان تابناک برون ریخته نافه از ناف خاک تهی گشته بازار خاک از خروش ز بانگ جرس ها بر آسوده گوش رقیبان شب گشته سرمست خواب...
سر خیل سپاه تاجدار ان سر جمله جمله شهریار ان خاقان جهان ملک معظم مطلق ملک الملوک عالم دارنده تخت پادشاهی دارای سپیدی و سیاهی صاحب جهت جلال و تمکین یعنی که جلال دولت و دین تاج ملکان...
نیم شبی کان ملک نیمروز کرد روان مشعل گیتی فروز نه فلک از دیده عماریش کرد زهره و مه مشعله دار یش کرد کرد رها در حرم کاینات هفت خط و چار حد و شش جهات روز شده با قدمش در وداع ز آمدنش ...
محمد کآفرینش هست خاکش هزاران آفرین بر جان پاکش چراغ افروز چشم اهل بینش طراز کارگاه آفرینش سر و سرهنگ میدان وفا را سپه سالار و سرخیل انبیا را مرقع برکش نر ماده ای چند شفاعت خواه کار...
ای دل از این خیال سازی چند به خیالی خیال بازی چند از سر این خیال درگذرم دور به ز این خیال ها نظرم آنچه مقصود شد در این پرگار چار فصل است به ز فصل بهار اولین فصل آفرین خدای که آفرین...
در آمد باربد چون بلبل مست گرفته بربطی چون آب در دست ز صد دستان که او را بود در ساز گزیده کرد سی لحن خوش آواز ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش گهی دل دادی و گه بستدی هوش به بربط چون سر...
چو گوهر برون آمد از کان کوه ز گوهرخران گشت گیتی ستوه میان بسته هر یک به گوهرخری خریدار گوهر بود گوهری من آن گوهر آورده از ناف سنگ به گوهر فروشی ترازو به چنگ نه از بهر آن کاین چنین ...
دگر روز کاین ساقی صبح خیز ز می کرد بر خاک یاقوت ریز دو لشگر چو دریای آتش دمان گشادند باز از کمین ها کمان دگر باره در کارزار آمدند به شیر افکنی در شکار آمدند درای جگر تاب و فریاد زن...
ای به نسیمی علم افراخته پیش غباری علم انداخته ده نه و دروازه دهقان زده ملک نه و تخت سلیمان زده تیغ نه ای زخم بی اندازه چیست کوس نه ای اینهمه آوازه چیست چون دهن تیغ درم ریز باش چون ...
دگر روز کاین ترک سلطان شکوه ز دریای چین کوهه برزد به کوه گراینده شد هر دو لشگر به خون علم بر کشیدند چون بیستون درآمد ز دریا به غریدن ابر ز هر بیشه ای سر برون زد هژبر نفیر نهنگان در...
کودکی از جمله آزادگان رفت برون با دو سه همزاد گان پای چو در راه نهاد آن پسر پویه همی کرد و درآمد به سر پایش از آن پویه درآمد ز دست مهر دل و مهره پشتش شکست شد نفس آن دو سه همسال او ...
چو بدر از جیب گردون سر برآورد زمین عطف هلالی بر سر آورد ز مجلس در شبستان رفت خسرو شده سودای شیرین در سرش نو چو برگفتی ز شیرین سرگذشتی دهان مریم از غم تلخ گشتی در آن مستی نشسته پیش ...
چو خورشید برزد سر از سبز میل فرو شست گردون قبا را ز نیل دگر باره شیران نمودند شور ز گوران همه دشت کردند گور به غلغل درآمد جرس با درای بجوشید خون از دم کرنای ز فریاد شیپور و آواز کو...
شفاعت کرد روزی شه به شاپور که تا کی باشم از دل دار خود دور بیار آن ماه را یک شب درین برج که پنهان دارمش چون لعل در درج من از بهر صلاح دولت خویش نیارم رغبتی کردن بدو بیش که ترسم مری...
ای ز خدا غافل و از خویشتن در غم جان مانده و در رنج تن این من و من گو که درین قالب است هیچ مگو جنبش او تا لب است چون خم گردون به جهان در مپیچ آنچه نه آن تو به آن در مپیچ زور جهان بی...