بخش ۶ - در ستایش ممدوح
شنیدم که بالای این سبز فرش خروسی سپیداست در زیر عرش چو او برزند طبل خود را دوال خروسان دیگر بکوبند بال همانا که آن مرغ عرشی منم که هر بامدادی نوایی زنم برآواز من جمله مرغان شهر برا...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
شنیدم که بالای این سبز فرش خروسی سپیداست در زیر عرش چو او برزند طبل خود را دوال خروسان دیگر بکوبند بال همانا که آن مرغ عرشی منم که هر بامدادی نوایی زنم برآواز من جمله مرغان شهر برا...
آنچه او هم نو است و هم کهن است سخن است و در این سخن سخن است زآفرینش نزاد مادر کن هیچ فرزند خوب تر ز سخن تا نگویی سخنور ان مردند سر به آب سخن فرو بردند چون بری نام هر که را خواهی سر...
شمسه نه مسند هفت اختران ختم رسل خاتم پیغمبران احمد مرسل که خرد خاک اوست هر دو جهان بسته فتراک اوست تازه ترین سنبل صحرای ناز خاصه ترین گوهر دریای راز سنبل او سنبله روز تاب گوهر او ل...
جهان سالار خسرو هر زمانی به چربی جستی از شیرین نشانی هزارش بیش تر صاحب خبر بود که هر یک بر سر کاری دگر بود گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه ملک را یک به یک کردندی آگاه در آن مدت که شد ...
صبحک الله صباح ای دبیر چون قلم از دست شدم دستگیر کاین نمط از چرخ فزونی کند با قلمم بوقلمونی کند زین همه الماس که بگداختم گزلکی از بهر ملک ساختم که آهن شمشیرم در سنگ بود کوره آهنگری...
بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ بجوی و بیار آب حیوان به چنگ بدان آب روشن نظر کن مرا وزین زندگی زنده تر کن مرا درین فصل فرخ ز نو تا کهن ز تاریخ دهقان سرایم سخن گزارنده دهقان چنین درنوشت ک...
بیا ساقی آن می که او دلکشست به من ده که می در جوانی خوشست مگر چون بدان می دهان تر کنم بدو بخت خود را جوان تر کنم چو بیداری بخت شد رهنمون ز تاریکی آمد سکندر برون چنان رهبری کردش آن ...
سراینده چنین افکند بنیاد که چون در عشق شیرین مرد فرهاد دل شیرین به درد آمد ز داغش که مرغی نازنین گم شد ز باغش بر آن آزاد سرو جوی بار ی بسی بگریست چون ابر بهاری به رسم مهترانش حله ب...
بیا ساقی آن باده بردار زود که بی باده شادی نشاید نمود به یک جرعه زان باده یاریم ده ز چنگ اجل رستگاریم ده مژه تا به هم بر زنی روزگار به صد نیک و بد باشد آموزگار سری را کند بر زمین پ...
در اندیش ای حکیم از کار ایام که پاداش عمل باشد سرانجام نماند ضایع ار نیک است اگر دون کمر بسته بدین کار است گردون چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد به شیرین آن چنان تلخی فرستاد چنان افتاد ت...
بیا ساقی آن جام روشن چو ماه به من ده به یاد زمین بوس شاه که تا مهد بر پشت پروین کشم به یاد شه آن جام زرین کشم ولایت ستان شاه گینی پناه فریدون کمر بلکه خاقان کلاه ملک نصرةالدین که ا...
چو خسرو نامه شیرین فروخواند از آن شیرین سخن عاجز فروماند به خود گفتا جواب است این نه جنگ است کلوخ انداز را پاداش سنگ است جواب آن چه بایستش دریدن شنیدم آن چه می باید شنیدن دگر باره ...
جهان خسرو که تا گردون کمر بست کله داری چون او بر تخت ننشست به روز بار کاو را رای بودی به پیشش پنج صف بر پای بودی نخستین صف توان گر داشت در پیش دویم صف بود حاجت گار و درویش سوم صف ج...
به آیین جهان داران یکی روز به مجلس بود شاه مجلس افروز به عزم دست بوسش قاف تا قاف کمر بسته کله داران اطراف نشسته پیش تختش جمله شاهان ز چین تا روم و از ری تا سپاهان ز سالار ختن تا خس...
ملک دانسته بود از رای پر نور که غم پرداز شیرین است شاپور به خدمت خواند و کردش خاص درگاه ز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه چو تنها ماند ماه سرو بالا فشاند از نرگسان لؤلؤی لالا به تنگ آمد ...
چو عالم برزد آن زرین علم را کز او تاراج باشد خیل غم را ملک را رغبت نخجیر برخاست ز طالع تهمت تقصیر برخاست به فالی چون رخ شیرین همایون شهنشه سوی صحرا رفت بیرون خروش کوس و بانگ نای بر...
چو خسرو دید ماه خرگهی را چمن کرد از دل آن سرو سهی را بهشتی دید در قصری نشسته بهشتی وار در بر خلق بسته ز عشق او که یاری بود چالاک ز کرسی خواست افتادن سوی خاک به عیاری ز جای خویش برج...
جوابش داد سرو لاله رخسار که دایم باد دولت بر جهان دار فلک بند کمر شمشیر بادت تن پیل و شکوه شیر بادت سری کز طوق تو جوید جدایی مباد از بند بیدادش رهایی به چشم نیک بینادت نکوخواه مباد...
زهی آفتابی که از دور دست به نور تو بینیم در هر چه هست چراغ ارچه باشد هم از جنس نور جز او را به او دید نتوان ز دور نه آن شد کله داری پادشاه که دارد به گنجینه در صد کلاه کله داری آن ...
چو سلطان جوان شاه جوان بخت که برخوردار باد از تاج و از تخت سریرافروز اقلیم معانی ولایت گیر ملک زندگانی پناه ملک شاهنشاه طغرل خداوند جهان سلطان عادل ملک طغرل که دارای وجود است سپهر ...
بیا ساقی از سر بنه خواب را می ناب ده عاشق ناب را میی کاو چو آب زلال آمده ست به هر چار مذهب حلال آمده ست دلا تا بزرگی نیاری به دست به جای بزرگان نشاید نشست بزرگیت باید در این دسترس ...
ای پسر هان و هان تو را گفتم که تو بیدار شو که من خفتم چون گل باغ سرمد ی داری مهر نام محمد ی داری چون محمد شدی ز مسعود ی بانگ برزن به کوس محمود ی سکه بر نقش نیک نامی بند کز بلندی رس...
چون گوهر سرخ صبحگاهی بنمود سپیدی از سیاهی آن گوهر کان گشاده من پشت من و پشت زاده من گوهر به کلاه کآن برافشاند وز گوهر کان شه سخن راند کاین بی کس را به عقد و پیوند درکش به پناه آن خ...
ای تن تو پاک تر از جان پاک روح تو پرورده روحی فداک نقطه گه خانه رحمت تویی خانه بر نقطه زحمت تویی راهروان عربی را تو ماه یاوگیان عجمی را تو راه ره به تو یابند و تو ره ده نه ای مهتر ...