بخش ۱۳ - در صفت عشق مجنون
سلطان سریر صبح خیزان سر خیل سپاه اشک ریزان متواری راه دل نوازی زنجیری کوی عشق بازی قانون مغنیان بغداد بیاع معاملان فریاد طبال نفیر آهنین کوس رهبان کلیسیای افسوس جادوی نهفته دیو پید...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
سلطان سریر صبح خیزان سر خیل سپاه اشک ریزان متواری راه دل نوازی زنجیری کوی عشق بازی قانون مغنیان بغداد بیاع معاملان فریاد طبال نفیر آهنین کوس رهبان کلیسیای افسوس جادوی نهفته دیو پید...
شاه روزی رسیده بود ز دشت در خورنق به خرمی می گشت حجره ای خاص دید در بسته خازن از جستجوی آن رسته شه در آن حجره نانهاده قدم خاصگان و خزینه دار ان هم گفت این خانه قفل بسته چراست خازن ...
در آن مدت که من در بسته بودم سخن با آسمان پیوسته بودم گهی برج کواکب می بریدم گهی ستر ملایک می دریدم یگانه دوستی بودم خدایی به صد دل کرده با جان آشنایی تعصب را کمر در بسته چون شیر ش...
جنبش اول که قلم برگرفت حرف نخستین ز سخن درگرفت پرده خلوت چو برانداختند جلوت اول به سخن ساختند تا سخن آوازه دل در نداد جان تن آزاده به گل در نداد چون قلم آمد شدن آغاز کرد چشم جهان ر...
چنین گفت آن سخن گوی کهن زاد که بودش داستان های کهن یاد که چون شد ماه کسری در سیاهی به هرمز داد تخت پادشاهی جهان افروز هرمز داد می کرد به داد خود جهان آباد می کرد همان رسم پدر بر جا...
چون ز بهرام گور با پدرش باز گفتند منهیان خبرش که به سرپنجه شیرگیر شده ست شیر برنا و گرگ پیر شده ست شیر با او چو سگ بود به نبرد کاو همی ز اژدها برآرد گرد دیو بندد به خم خام کمند کوه...
مغنی بر آهنگ خود ساز گیر یکی پرده ز آهنگ خود بازگیر که ما را سر پرده تنگ نیست بجز پی فراخی در آهنگ نیست به هر مدتی فیلسوفان روم فراهم شدندی ز هر مرز و بوم بر آراستندی به فرهنگ و را...
چونکه نسخته سخن سرسری هست بر گوهریان گوهری نکته نگه دار ببین چون بود نکته که سنجیده و موزون بود قافیه سنجان که سخن برکشند گنج دو عالم به سخن درکشند خاصه کلیدی که در گنج راست زیر زب...
چون راه دیار دوست بستند بر جوی بریده پل شکستند مجنون ز مشقت جدایی کردی همه شب غزل سرایی هر دم ز دیار خویش پویان بر نجد شدی سرودگویان یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و سرگشا...
بیا ساقی از خود رهاییم ده ز رخشنده می روشناییم ده میی کاو ز محنت رهایی دهد به آزردگان مومیایی دهد سخن سنجی آمد ترازو به دست درست زر اندود را می شکست تصرف در آن سکه بگذاشتم کزان سیم...
مغنی سماعی برانگیز گرم سرودی برآور به آواز نرم مگر گرمتر زین شود کار من کسادی گریزد ز بازار من دهل زن چو زد بر دهل داغ چرم هوای شب سرد را کرد گرم فروماند زاغ سیه ناامید به گفتن در ...
بیا ساقی آن شربت جانفزا ی به من ده که دارم غمی جانگزا ی مگر چون بدان شربت آرم نشاط غمی چند را در نوردم بساط چو صبح از دم گرگ برزد زبان به خفتن درآمد سگ پاسبان خروس غنوده فرو کوفت ب...
چون سپر انداختن آفتاب گشت زمین را سپر افکن بر آب گشت جهان از نفسش تنگ تر وز سپر او سپرک رنگ تر با سپر افکندن او لشگرش تیغ کشیدند به قصد سرش گاو که خرمهره بدو در کشند چونکه بیفتد هم...
مجنون چو شنید پند خویشان از تلخی پند شد پریشان زد دست و درید پیرهن را کاین مرده چه می کند کفن را آن کز دو جهان برون زند تخت در پیرهنی کجا کشد رخت چون وامق از آرزوی عذرا گه کوه گرفت...
قضا را از قضا یک روز شادان به صحرا رفت خسرو بامدادان تماشا کرد و صید افکند بسیار دهی خرم ز دور آمد پدیدار به گرداگرد آن ده سبزه نو بر آن سبزه بساط افکنده خسرو می سرخ از بساط سبزه م...
بس کن ای جادو ی سخن پیوند سخن رفته چند گویی چند چون گل از کام خود بر آر نفس کام تو عطر سای کام تو بس آن چنان رفت عهد من ز نخست باکه با آنکه عهد اوست درست که آنچه گوینده دگر گفته ست...
چون رایت عشق آن جهان گیر شد چون مه لیلی آسمان گیر هر روز خنیده نام تر گشت در شیفتگی تمام تر گشت هر شیفتگی کز آن نورد است زنجیر بر صداع مرد است برداشته دل ز کار او بخت درمانده پدر ب...
مغنی بیا چنگ را ساز کن به گفتن گلو را خوش آواز کن مرا از نوازیدن چنگ خویش نوازشگری کن به آهنگ خویش چو روز دگر صبح گیتی فروز به پیروزی آورد شب را به روز برآمد گل از چشمه آفتاب فرو ب...
رایض من چون ادب آغاز کرد از گره نه فلکم باز کرد گرچه گره در گرهش بود جای برنگرفت از سر این رشته پای تا سر این رشته به جایی رسید کان گره از رشته بخواهد برید خواجه مع القصه که در بند...
چو خسرو دید کآن خواری بر او رفت به کار خویشتن لختی فرو رفت درستش شد که هرچ او کرد بد کرد پدر پاداش او بر جای خود کرد به سر بر زد ز دست خویشتن دست و زان غم ساعتی از پای ننشست شفیع ا...
اول نامه بود نام خدای گمرهان را به فضل راهنما ی کردگار بلندی و پستی نیستی یافته بدو هستی ز آدمی تا به جمله جانوران وز سپهر بلند و کوه گران همه را در نگارخانه جود قدرت اوست نقشبند و...
بیا ساقی آن می که رومی وش ست به من ده که طبعم چو زنگی خوشست مگر با من این بی محابا پلنگ چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ فریبنده راهی شد این راه دور که بر چرخ هفتم توان دید نور درین ره ...
مغنی بدان ساز تیمار سوز نشاط مرا یک زمان بر فروز مگر ز آن نوای بریشم نواز بریشم کشم روم را در طراز چنین گوید آن کاردان فیلسوف که بر کار آفاق بودش وقوف که یونان نشینان آن روزگار سوی...
بیا ساقی از می مرا مست کن چو می در دهی نقل بر دست کن از آن می که دل را برو خوش کنم به دوزخ درش طلق آتش کنم برومند باد آن همایون درخت که در سایه او توان برد رخت گه از میوه آرایش خوا...