غزل شمارهٔ ۸۰
یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم به امید کرمت روی به راه آوردیم بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست از ندامت حشر از تو به سپاه آوردیم بر گنه کاری خود گرچه مقریم ولی ناله زار و رخ زرد ...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم به امید کرمت روی به راه آوردیم بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست از ندامت حشر از تو به سپاه آوردیم بر گنه کاری خود گرچه مقریم ولی ناله زار و رخ زرد ...
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید نشسته در غم و از غمگسار خود محروم گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان ز قوم و کشور ...
باز در میکده سر حلقه رندان شده ام باز در کوی مغان بی سر و سامان شده ام نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جای من سرگشته در این واقعه حیران شده ام بر من خسته بیچاره ببخشید که من مبتل...
قصد آن زلفین سرکش کرده ام خاطر از سودا مشوش کرده ام در ره عشقش میان جان و دل منزل اندر آب و آتش کرده ام از وصالش تا طمع ببریده ام با خیالش وقت خود خوش کرده ام از نسیم گلستان تا شمه...
هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم صد فتنه برانگیزیم صد کیسه بپردازیم آن سر که بود در می وان راز که گوید نی ما مونس آن سریم ما محرم آن رازیم هر نغمه که پیش آرند ما با همه در شوریم...
از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم بر لب رسید جان و به جانان نمی رسیم گر رهروان به کعبه مقصود می رسند ما جز به خارهای مغیلان نمی رسیم آنانکه راه عشق سپردند پیش از این شبگیر کرده ان...
ما که رندان کیسه پردازیم کشته شاهدان شیرازیم یار دردی کشان شنگولیم همدم جمریان طنازیم شکر ایزد که ما نه صرافیم منت حق که ما نه بزازیم واله دلبر شکر دهنیم عاشق مطرب خوش آوازیم همه ب...
ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده ایم چون به روزی قانعیم از روزگار آسوده ایم هرکسی بر قدر همت اعتباری کرده اند ما توکل کرده ایم از اعتبار آسوده ایم دیگران در بحر حرص ار دست و...
رفتم از خطه شیراز و به جان در خطرم وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش گاه چ...
بیش از این بد عهد و پیمانی مکن با سبکروحان گران جانی مکن زلف کافر کیش را برهم مزن قصد بنیاد مسلمانی مکن غمزه را گو خون مشتاقان مریز ملک از آن تست ویرانی مکن با ضعیفان هرچه در گنجد ...
دلا با مغان آشنایی طلب ز پیر مغان روشنایی طلب به کنج قناعت گرت راه نیست ز دیوانگان رهنمایی طلب وگر اوج قدست کند آرزو ز دام طبیعت رهایی طلب اگر عارفی راه میخانه گیر و گر ابلهی پارسا...
دلا باز آشفته کاری مکن چو دیوانگان بیقراری مکن گرت نیست دردی غنیمت شمار ورت هست فریاد و زاری مکن چو کارت ز عشقست و بارت ز عشق شکایت ز بی کار و باری مکن نگارا نگارا جدایی ز ما خدا ر...
در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن من کوی او را بنده ام کورا میسر میشود بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن چون شمع هجران دیده ای باید که ...
منگر به حدیث خرقه پوشان آن سخت دلان سست کوشان آویخته سبحه شان به گردن همچون جرس از درازگوشان از دور چو کشتگان ببینی از راه بگرد و رو بپوشان از بند ریا و زرق برخیز با ساده نشین و با...
خدایا تو ما را صفایی بده به ما بینوایان نوایی بده در گنج رحمت به ما برگشا وزان داد هر بینوایی بده همه دردناکان درمانده ایم حکیمی به هریک دوایی بده سگ کوی رندان آزاده ایم در آن کوچه...
ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده زنجیریان مویت سرها به باد داده جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده با عشق جان ما را سوزیست در گرفته با اشگ چشم ما را ک...
باز فکند در چمن بلبل مست غلغله گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله عطرفروش باغ را لحظه به لحظه می رسد از ره صبح کاروان از در غیب قافله مست شده است گوییا کز سر ذوق می نهد خرده و خرقه در م...
مرا دلیست ره عافیت رها کرده وجود خود هدف ناوک بلا کرده ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده به کار خویش فرو رفته مبتلا گشته به درد عشق مرا نیز مبتلا کرده هر ...
مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه چه نیکبخت کسی کش به روی تست نگاه زهی طراوت رخ چشم بد ز روی تو دور زهی حلاوت لب لااله الالله خطاب سرو به قد تو خادم و عبید حدیث گل بر روی تو عبده و فدا...
بدین صفت سر و چشمی و قد و بالایی کسی ندید و نشان کس نمی دهد جایی چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی چنین بهار نیاید به هیچ صحرایی ز شست زلف تو هر حلقه ای و آشوبی ز چشم مست تو هر گوشه ا...
خوش بود گر تو یار ما باشی مونس روزگار ما باشی روزکی همنشین ما گردی شبکی در کنار ما باشی ما همه بندگان حلقه بگوش تو خداوندگار ما باشی همچو سگ میدویم در پی تو بو که ناگه شکار ما باشی...
چو دست قدرت خراط حقه مینا فشاند بر رخ کافور عنبر سارا مشعبد فلک از زیر حقه پیدا کرد هزار بیدق سیمین به دست سحرنما ز بهر زینت و زیب مخدرات فلک زمانه نافه گشا شد سپهر غالیه سا برای ف...
سپیده دم علم صبح چون روان کردند زمهر بر سر آفاق زرفشان کردند مدبران امور فلک ز راه ختن به تیرگی ز حبش لشگری روان کردند به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون چو صبح را تتق از ساده پرنیان کر...
دمید باد دلاویز و بوی جان آورد نوید کوکبه گل به گلستان آورد رسید موسم نوروز و یمن مقدم او به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد شکوفه باز بخندید و لطف خنده او نشاط با دل محزون عاشقان آور...