رباعی شمارهٔ ۳۰
دانا ز می و مغانه می نگریزد وز چنگ و دف و چغانه می نگریزد یک شاهد و دو ندیم و سه جام شراب البته از این سه گانه می نگریزد

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
دانا ز می و مغانه می نگریزد وز چنگ و دف و چغانه می نگریزد یک شاهد و دو ندیم و سه جام شراب البته از این سه گانه می نگریزد
هر لحظه رسد به من بلایی دیگر آید به دلم زخم ز جایی دیگر بر درد سری کز فلکم راست بود امروز فزود درد پایی دیگر
ای در سر هر کس از تو سودای دگر در راه تو هر طایفه را رای دگر چیزی ز تو هر کسی تمنا دارد ما جز تو نداریم تمنای دگر
از شوق توام هست بر آتش خاطر بی وصل توام نمیشود خوش خاطر در حسرت ابرو و سر زلف خوشت پیوسته نشسته ام مشوش خاطر
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور وی روی خوشت به ترکتازی مشهور با زلف تو قصه ایست ما را مشکل همچون شب یلدا به درازی مشهور
ای دل پس از این انده بیهوده مخور زین پیش غم بوده و نابوده مخور جان میده و داد طمع و حرص مده غم میخور و نان منت آلوده مخور
ای بر دل هرکس ز تو آزار دگر بر خاطر هر کسی ز تو بار دگر رفتی به سفر عظیم نیکو کردی آن روز مبادا که تو یک بار دگر
ای دل پس از این غصه ایام مخور جز نی مطلب همدم و جز جام مخور مرسوم طمع مدار و تشریف مپوش ادرار قلم بر نه و انعام مخور
دل در پی عشق دلبرانست هنوز وز عمر گذشته در گمانست هنوز گفتیم که ما و او بهم پیر شویم ما پیر شدیم و او جوانست هنوز
نه یار نوازد بکرم یک روزم نه بخت که بر وصل کند پیروزم چون شمع برابر رخش گه گاهی از دور نگه می کنم و میسوزم
گفتم عقلم گفت که حیران منست گفتم جانم گفت که قربان منست گفتم که دلم گفت که آن دیوانه در سلسله زلف پریشان منست
بیم است که در بیخودی افسانه شوم وانگشت نمای خویش و بیگانه شوم ای عقل فضول میدهد زحمت من ناگاه ز دست عقل دیوانه شوم
دل سیر شد از غصه گردون خوردن وز دست ستم سیلی هر دون خوردن تا چند چو نای هر نفس ناله زدن تا کی چو پیاله دمبدم خون خوردن
در کوچه فقر گوشه ای حاصل کن وز کشت حیات خوشه ای حاصل کن در کهنه رباط دهر غافل منشین راهی پیش است توشه ای حاصل کن
از کار جهان کرانه خواهم کردن رو در می و در مغانه خواهم کردن تا خلق جهان دست بدارند ز من دیوانگیی بهانه خواهم کردن
گفتم صنما شدم به کام دشمن زان غمزه شوخ و طره مرد افکن گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت ای خانه سیه چرا نگفتی با من
بر هیچ کسم نه مهر مانده است نه کین یک باره بشسته دست از دنیی و دین در گوشه نشسته ام به فسقی مشغول هرگز که شنیده فاسق گوشه نشین
ای دل بگزین گوشه ای از ملک جهان زین شهر بدان شهر مرو سرگردان همچون مردان موزه بکن خیمه بسوز با چادر و موزه چند گردی چو زنان
از دل نرود شوق جمالت بیرون وز سینه هوای زلف و خالت بیرون این طرفه که با این همه سیلاب سرشگ از دیده نمیرود خیالت بیرون
ای رای تو ترجمان تقدیر شده تیغ تو چو خورشید جهانگیر شده همچون ترکش دشمن جاهت بینم آویخته و شکم پر از تیر شده
در درد سرم زین دل سودا پیشه کو را نبود به جز تمنی پیشه پیرانه سرش آرزوی برنایی است فریاد از این پیرک برنا پیشه
دوران بقا بی می و ساقی حشو است بی زمزمه نای عراقی حشو است چندانکه فذالک جهان می نگرم بارز همه عشرتست و باقی حشو است
ای آن که به جز تو نیست فریادرسی غیر از کرمت نداد کس داد کسی کار من مستمند بیچاره بساز کان بر تو به هیچ آید و بر ماست بسی
پیش لب و زلفش ای دل از حیرانی چون ابروی شوخ او مکن پیشانی سودازدگی زلف او می بینی باریک مزاجی لبش میدانی