رباعی شمارهٔ ۶
دنیا نه مقام ماست نه جای نشست فرزانه در او خراب اولی تر و مست بر آتش غم ز باده آبی میزن زان پیش که در خاک روی باد بدست

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
دنیا نه مقام ماست نه جای نشست فرزانه در او خراب اولی تر و مست بر آتش غم ز باده آبی میزن زان پیش که در خاک روی باد بدست
امشب من و چنگیی و معشوقه چست بودیم به عیش و عهد کردیم درست ساقی ز بلور ناب بر روی زمین میکشت عقیق و لؤلؤتر میرست
میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت وز عالم راز بی خبر خوانندت گر خیر کنی فرشته خوانند ترا ور میل بشر کنی بشر خوانندت
هرچند که درد دل هر خسته بسیست وز دست فلک رشته بگسسته بسیست زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار در نامه غیب راز سربسته بسیست
ای ز آفتاب صنع تو یک ذره کاینات فیض تو عقل را مدد و روح را حیات هر ذره گشته شاهی و هر قطره شاهدی لطف تو چون به خاک سیه کرده التفات در کاینات هر چه بدان فخر می کنند جز بندگی تو همه ...
چون ز بهر فال بگشایی کتاب از عبید آن فال را بشنو جواب حرف اول را ز سطر هفتمین بنگر از رای بزرگان سر متاب از حروف آن حرف کاندر فاتحه است باشد آن بی شک دلیل فتح باب وآنچه شرحش میدهم ...
ساقیا موسم عیش است بده جام شراب لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب قدح باده اگر هست به من ده تا من در سر باده کنم خانه هستی چو حباب در حساب زر و سیم است و غم داد و ستد کوربختی که ن...
تا فلک را میسر است مدار تا زمین را مقرر است قرار تا کند آفتاب زرپاشی تا کند نوبهار نقاشی تا بود در میانه پرگار گردش هفت کوکب سیار تا بود کاینات را بنیاد تا بود خاک و آب و آتش و باد...
ای عبید این گل صد برگ بر اطراف چمن هیچ دانی که سحرگاه چرا می خندد با وجود گره غنچه و تنگی دل او حکمتی هست نه از باد هوا می خندد چون ثبات فلک و کار جهان می بیند به بقای خود و بر غفل...
آنکه گردون فراشت و انجم کرد عقل و روح آفرید و مردم کرد رشته کاینات در هم بست پس سر رشته در میان گم کرد
عبید این حرص مال و جاه تاکی جهان فانیست رو ترک جهان گیر چو مردان دامن از دنیا بیفشان وزین گرداب خود را بر کران گیر ز مسجد رخت بر کوی مغان کش سرا در کوی صاحب دولتان گیر
بفیروزی در این قصر همایون که بادا تا به نفخ صور معمور به شادی بزم سلطان قصب پوش که دل را ذوق بخشد دیده را نور جمال ملک و دین شاه جوانبخت که باد از تخت و تاجش چشم بد دور صریر کلک او...
چه تفاوت کند ار زانکه بیایی بر ما بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار دست در دامن می زن که از این پس همه روز خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به لطف وز بسی نعمت نهادی بر من مسکین سپاس اندر آن دنیا عزیزم دار زیرا گفته اند خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس
مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض هریک به کار و باری و من مبتلای قرض قرض خدا و قرض خلایق به گردنم آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض خرجم فزون ز غایت و قرضم برون ز حد فکر از برای خرج ک...
وای بر من که روز شب شده ام دایما همنشین و همدم قرض مدتی گرد هرکسی گشتم بو که آرم به دست مرهم قرض آخرالامر هیچکس نگشاد پای جانم ز بند محکم قرض ن درستی نیافتم جایی که مرا وارهاند از ...
زهی لعل لب نازک میانت مراد دیده باریک بینان غم عشقت به هشیاری و مستی مراد دیده خلوت نشینان
چه خوش باشد در این فرخنده ایوان نشان افزودن و مجلس نهادن به یاد بزم سلطان جوانبخت نشستن شاد و داد عیش دادن چو من دل درمی و معشوق بستن به روی دوستان در بر گشادن
سلطان تاج بخش جهاندار امیر شیخ کاوازه سعادت جودش جهان گرفت شاهی چو کیقباد و چو افراسیاب گرد کشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت پشتی دین به قوت تدبیر پیر کرد روی زمین به بازوی بخت ج...
ساقی بیار باده و پر کن به یاد عید در ده که هم به باده توان داد داد عید بنمود عید چهره و اندر رسید باز خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید تشریف داد و باز اساس طرب نهاد ای صد هزار رحمت ح...
خدایا تا خم طاق دو رنگی گهی رومی نماید گاه زنگی خم ایوان شاه کامران را ابواسحاق سلطان جهان را به رفعت با فلک دمساز گردان بدچرخ از جنابش باز گردان در او قبله اقبال بادا حریمش کعبه آ...
ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ملامه در شهر خویش بنشین بالخیر والسلامه آن قوم بی کرم را یک بار آزمودی من جرب المجرب حلت به الندامه
بیش از این از ملک هر سالی مرا خرده ای از هر کناری آمدی در وثاقم نان خشک و تره ای در میان بودی چو یاری آمدی گه گهی هم باده حاضر میشدی گر ندیمی یا نگاری آمدی نیست در دستم کنون از خشک...
ای اقچه گرد روی کانی ای بی تو حرام زندگانی ای راحت جان و قوت دل ای مایه عیش و کامرانی تا کی باشد عبید بی تو تن داده به عجز و ناتوانی