غزل شمارهٔ ۲۵۷
یار ز پیمان ما گر چه سری می کشد بار غمش را دلم بی جگری می کشد آن بر و آن دوش را هم به کنار آورم گر چه به ناز از برم دوش و بری می کشد گر چه دلیلیم نیست در شب تاریک هجر می روم این را...

یار ز پیمان ما گر چه سری می کشد بار غمش را دلم بی جگری می کشد آن بر و آن دوش را هم به کنار آورم گر چه به ناز از برم دوش و بری می کشد گر چه دلیلیم نیست در شب تاریک هجر می روم این را...
دی رفتم اندر کوی او سرمست ناگه جنگ شد امروز زانم تنگدل کان جای بر وی تنگ شد گوید به مستی سوی من منگر مرو در کوی من باز آن بت دلجوی من بنگر چه شوخ و شنگ شد هر دم چو ازینگی دگر خواهد...
چه عشقست این که در دل شد کزو پایم درین گل شد به بند او در افتادم کشیدم بند و مشکل شد چه شربت بود عشق او که جان را زهر قاتل شد قیامت بیند آن دستی کز آن قامت حمایل شد چو با آیینه خاط...
غم عشقت ای پسر بسوزد همی مرا ترا گر خبر شدی نبدی غمی مرا دمم می دهی که من بیابم دمی دگر گره بر دمم زدی رها کن دمی مرا به نام تو زیستم همه عمر و خود ز تو نه بر دست نامه ای نه بر لب ...
جهان از باد نوروزی جوان شد زمین در سایه سنبل نهان شد قیامت می کند بلبل سحرگاه مگر گل فتنه آخر زمان شد ز رنگ سبزه و شکل ریاحین زمین گویی به صورت آسمان شد صبا در طره شمشاد پیچید بنفش...
عشق را پا و سر پدید نشد زین بیابان خبر پدید نشد جز دل دردمند مسکینان ناوکت را سپر پدید نشد همه چیز از تو بود و در همه چیز جز تو چیزی دگر پدید نشد خبری شد عیان من از فکر وز عنایت خب...
هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد هیچ سال این دردم اندر جان وغم در دل نشد نیست سنگی کان ز آه آتشین من نسوخت نیست خاکی کان ز آب دیده من گل نشد هیچ سعیی در جهان چون سعی من ضایع نگ...
هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد درد دل برداد و درمانم نشد دوش راز عشق او بر مرد و زن قصد آن کردم که برخوانم نشد صبر از آن دلدار و دوری زان نگار گر چه می گفتم که بتوانم نشد از شکایت ها ...
کسی که چشمه چشمش چنین ز گریه بجوشد چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد دلی که این همه آتش درو زنند بنالد تنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویم مرا مجال ...
تا دل مجروح من عاشق زار تو شد هیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد لعل تو روزی مرا وعده وصلی بداد فکرم ازان روز باز روز شمار تو شد زنده بود عاشقی کز هوس روی تو بر سر کوی تو مرد خاک دیا...
نه آخر دل من خراب از تو شد نه آخر دو چشمم پرآب از تو شد نه آخر تن ناز پرورد من گرفتار چندین عذاب از تو شد مکن خواب و چشم مرا غم بخور کزین گونه بی خورد و خواب از تو شد ز لب آب وصلی ...
گر به کام دل رسید از یار خود یاری چه شد ور به وصلش شادمان گردید غم خواری چه شد عاشقی گر کامیاب آمد ز معشوقی چه گشت بیدلی گر بوسه ای بستد ز دلداری چه شد خار غم چون در دل من می خلید ...
به من از دولت وصل تو مقرر می شد کارم از لعل گهربار تو چون زر می شد دوش گفتم بتوان دید به خوابت لیکن با فراق تو کرا خواب میسر می شد بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک خانه دیگر ز خیال ت...
هزار قطره خونم ز چشم تر بچکد ز شرم چون عرق از روی آن پسر بچکد سرشک چیست که در پای او شدن حیفست سواد مردمک دیده کز بصر بچکد خیال اوست درین آب چشم و می ترسم که وقت گریه مبادا به یک د...
آخر ای ماه پری پیکر که چون جانی مرا در فراق خویشتن چندین چه رنجانی مرا همچو الحمدم فکندی در زبان خاص و عام لیک خود روزی بحمدالله نمی خوانی مرا ای که در خوبی به مه مانی چه کم گردد ز...
عرق چو از رخت ای سرو دلستان بچکد ز خاک لاله برآید ز لاله جان بچکد هزار سال پس از مرگ زنده شاید بود به بوی آب حیاتی کزان دهان بچکد ازان حدیث لبت بر زبان نمی رانم که نازکست مبادا که ...
زین بیش نباید خفت ای یار که دزد آمد رخت خود ازین منزل بردار که دزد آمد دزدست و شب تیره چشم همگان خیره گفتیم مشوطیره زنهار که دزد آمد این دزد عسس جامه در گرمی هنگامه می دزدد و می گو...
بید بشکفت و گل به بار آمد لاله بر طرف جویبار آمد گربه بید بر دریچه شاخ پنجه بگشود و در شکار آمد علم خسرو چمن بزدند یزک لشکر بهار آمد زان طرف لالهای سرخ برست زین طرف نالهای زار آمد ...
سرم در عهد ترسایی شبی مهمان عشق آمد دلم با راهب دیرش جرس جنبان عشق آمد به زناری میان بستم که هرگز باز نگشایم که دست من درین میثاق در پیمان عشق آمد دلم شهری به سامان بود و در وی عقل...
هزار نامه نوشتم یکی جواب نیامد به سوی ما خبر او به هیچ باب نیامد دلم کباب شد از هجر آن دهان چو شکر ز شکرش چه نمکها که بر کباب نیامد بیار من که رساند که بی جمال تو یارا نظر به زهره ...
عمری که نه با تست کسش عمر نخواند آنرا که تو در دام کشی کس نرهاند گر بر تن مجنون تو صد سلسله باشد چون رخ بنمایی همه در هم گسلاند زین دل مطلب صبر که از روی تو دوری مشکل بتوان کردن و ...
هر که او عاشق آن روی بود صبر نداند عاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند گر ببینند رخ و قد ترا بید گل ای بت گل خجالت برد و بید عرقها بچکاند بیم آنست که یاد لب شیرین تو روزی همچو فرهاد ب...
صبا رمزی بگو از من به دلداری که خود داند و گر گوید کدامست این بگو یاری که خود داند مگو از فرقتت چونست شیدایی که خود بیند مگو از حسرتت چون شد گرفتاری که خود داند اگر چشمش ترا گوید ز...
سر نگردانم ازو گر به سرم گرداند بنهم گردن اگر خاک درم گرداند نه چنان بسته مهرم که بپیچانم رخ وقت شمشیر زدن گر سپرم گرداند روی بنمود و چو مشتاق شدم بار دگر باز پوشید که مشتاق ترم گر...