غزل شمارهٔ ۲۷۹
رخ تو به جز جور و خواری نداند دل من به جز بردباری نداند ز بی یارمندی بنالند مردم من از یارمندی که یاری نداند ز روزم چه پرسی که چشم ترمن بجز رنگ شبهای تاری نداند من از داغ هجر تو هر...

رخ تو به جز جور و خواری نداند دل من به جز بردباری نداند ز بی یارمندی بنالند مردم من از یارمندی که یاری نداند ز روزم چه پرسی که چشم ترمن بجز رنگ شبهای تاری نداند من از داغ هجر تو هر...
زخمی که بر دل آید مرهم نباشد او را خامی که دل ندارد این غم نباشد او را گفتی که دل بدو ده من جان همی فرستم زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را عیسی مریم از تو گر بازگردد این دم این...
کیست کز آن بت بمن خبر برساند گر نبود نامه ای زبر برساند گرم روی کو که پیش این نفس سرد خشک سلامی به چشم تر برساند بوسه دهم آستین آنکه سر من باز بر آن آستان در برساند باد تواند درو ر...
هر که در حلقه زلف تو گرفتار بماند همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند دل من کو گرو مهر ببرد از همه کس از دغا باختن چشم تو عیار بماند عمر من در سرکار تو رود می دانم خود پدیدست که از...
از در ما چو در آمد اثر ما بنماند این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند چشم آن فتنه پیدا به دلم پوشیده نظری کرد که پوشیده و پیدا بنماند سخن عشق که عقلم به معما می خواند بر دلم کش...
چون عشق در آید قدم سر بنماند عشقت به بر آید چو ترا بر بنماند توحید به جایی برساند قدمت را کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند آنست ریاضت که چو زان بوته برآیی از ذات تو جز روح مصور بنم...
خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند همه غم رفت و به غیر از غم آن یار نماند گر چه در پای دلم خار جفا بود دگر گل به دست آمد و در پای دلم خار نماند آن گروهی که به آزار دلم کوشیدند چو...
دلبران جمله غلام لب چون نوش تواند بنده حلقه زلفین و بنا گوش تواند وانکه بردند به گردون ز کله داری سر هم کمر بسته آن قد قباپوش تواند بر سر ناله و فریاد جهانی زن و مرد سال و ماه از غ...
نقش لب تو از شکر و پسته بسته اند زلف و رخت ز نسترن و لاله رسته اند چشمان ناتوان تو از بس خمار و خواب گویی که از شکار رسیده اند و خسته اند دل چون بدید موی میان تو در کمر گفت این درو...
اول فطرت که نقش صورت چین بسته اند مهر رویت در میان جان شیرین بسته اند زان نمکدان لب شیرین شورانگیز تو دانه خال سیه بر قرص سیمین بسته اند تا کسی از باغ حسنت شاخ سنبل نشکند زنگیان زل...
فرش زمردین به زمین در کشیده اند و آنگه برو ز گل علم زر کشیده اند دوشیزگان باغ طبقهای سیم و زر بر سر نهاده پیش صنوبر کشیده اند آن سبزهای سایه نشین بین که پیش گل دامن ز ماهتاب وز خور...
دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیده اند کان پری رخ را چنین از چشم ما پوشیده اند زاهدان از چشم تو ما را ملامت می کنند جرعه ای در کار ایشان کن که بس خوشیده اند نیک خواها عاشقان را وصف م...
آن سیه چهره که خلقی نگرانند او را خوبرویان جهان بنده به جانند او را دلبرانی که به خوبی بنشانند امروز جای آنست که بر دیده نشانند او را دامنش پاک ز عارست و دلش پاک ز عیب پاکبازان جها...
باز شادروان گل بر روی خار انداختند زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند دختران گل به وقت صبح دم در پای سرو از سر شادی طبقهای نثار انداختند شاهدان سوسن از بهر تماشا در چمن لاله را با س...
یوسف ما را به چاه انداختند گرگ او را در گناه انداختند و آنگه از بهر برون آوردنش کاروانی را به راه انداختند از فراق روی او یعقوب را سالها در آه آه انداختند چون خریداران بدیدندش ز جه...
دوشم از کوی مغان دست به دست آوردند از خرابات سوی صومعه مست آوردند هیچ می خواره ندارد طمع حور و بهشت این بشارت به من باده پرست آوردند ساقیانش ز می عشق چو گردیدم مست به می دیگرم از ن...
تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند کز آستان تو چون سایه در نمی گذرند چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماج چو تیغ فتنه کشی در مقابلش سپرند غم تو قوت دل خویش ساختند چنان که گردمی نبود خون ...
کی مرا نزد تو همچون دگران بگذارند این قدر بس که ز دورم نگران بگذارند هیچ شک نیست که ما هم به نصیبی برسیم از وصال تو گرین جمله بران بگذارند در جهان کار رخ و قد تو بالا گیرد اگر این ...
آن نه من باشم که چون میرم به تابوتم برند یا به دوش و سر خراب و مست و مبهوتم برند مثل زر خالص برون آیم ز آتش گردرو از برای آزمایش همچو یاقوتم برند مشتری قوسی نهادست از برای بزم من ت...
چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند دامنم را چو لب دجله بغداد کند هیچ کس نیست که از یار سفر کرده من برساند خبری خیر و دلم شاد کند هرگز از یاد من خسته فراموش نشد آنکه هرگز نتواند که م...
جرعه مده که وقت شد اشتر من که عف کند نقل منه که او دگر کم سخن علف کند اشتر من به ناخوشی سر ننهد گرش کشی ای که مهار می کشی عفو کنش چو عف کند شور سرست و خیره سر خار گرست و شیره خور م...
کرا بر تو فرستم که شرح حال کند به نام من ز لبت بوسه ای سؤال کند دلم قرین غم و درد و رنج و غصه شود چو یاد آن لب و رخسار و زلف و خال کند نه محرمی که لبم نامه بلا خواند نه همدمی که دل...
هر زمان آشفته دل نامم کند با دل آشفته در دامم کند چون شود راز دل من آشکار بعد ازان پوشیده پیغامم کند گر به بزم عشق بنشاند مرا پاسبان خویش بر بامم کند تا نبیند دیده من روی غیر باده ...
گر تو طالب عشقی غم دمادم است این جا ور نشانه می پرسی رشته سر گم است این جا چون درین مقام آیی گوش کن که در راهت ز آب چشم مظلومان چاه زمزم است این جا چیست جرم ما گویی کز حریف ناهمتا ...